تاریخ امروز :
انجمنهای تخصصی علمی  فرهنگی پرشین وی
تبلیغات
صفحه 2 از 8 ابتداابتدا 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج 11 تا 20 از 78 مجموع

موضوع: رمان همخونه

  1. #11
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    الو سلام

    سلام شما؟

    آقا كامبيز من يلدام

    كامبيز كه متعجب شده بود دستپاچه جواب داد :يلدا خانم چي شده؟!

    آقا كامبيز ببخشيد تورو خدا اين موقع مزاحم شما شدم راستش شهاب هنوز نيومده من هم شماره اش رو ندارم مي خواستم شما اگه براتون زحمتي نيست يك تماس باهاش بگيرن اگه نمي خواد امشب بياد من به دوستانم زنگ بزنم كه بيان دنبالم چون راستش توي اين تنهايي خيلي مي ترسم تا حالا شب تنها نبوده ام اين جا هم براي من غريبه خلاصه..

    پسره ي احمق هنوز نيامده؟ آخه تلفنش خاموشه تا چند لحظه پيش من خودم باهاش كار داشتم هر چي شماره اش را گرفتم فايده نداشت دستگاهش خاموش بود حالا شما نگران نباشيد من دوباره سعي مي كنم باهاش تماس بگيرم و اگه جوب نداد ميام دنبال شما و هرجا خواستين مي برمتون

    ممنونم

    يلدا از اينكه بالاخره به كامبيز زنگ زده بود خوشحال مي نمود ته دلش اميدوار شده بود كه ديگر تنها نخواهد ماند ده دقيقه ي بعد تلفن زنگ زد كامبيز بود كه از يلدا مي خواست كه آماده شود و پايين بياد

    يلدا خانم زودتر آماده بشين و بيايين پايين با هم بريم يه جايي كه فكر مي كنم اونجا پيدايش كرد

    آقا كامبيز اگه لطف كنيد من رو تا خونه ي دوستم برسونيد ممنون مي شم

    يعني نمي خواين دنبال شهاب بگردين

    نمي دونم آخه دليلي نداره شايد دلش نمي خواد برگرده

    غلط كرده مگه با اونه بالاخره كه چي؟ شايد فردا هم نمي خواد بياد اون وقت تكليف شما چيه؟هرشب كه نميشه خونه ي دوستان بريد.

    يلدا كه كامبيز را طرفدار سفت و سخت خودش مي ديد احساس خوبي پيدا كرد و به سرعت آماده شدو پايين آمد و سوار اتومبيل كامبيز شد.
    سلام

    سلام شبتون بخير

    آقا كامبيز من كليد خونه رو ندارم در رو هم بستم

    يعني شهاب كليد به شما نداده؟

    نه چون امروز اصلا همديگر رو نديديم

    اشكال نداره اگر پيداش نكرديم مي رسنمتون خونه دوستتون

    بعد از دقايقي جستجو كامبيز به دومين مكاني كه احتمال يافت شهاب مي رفت سر زد و عاقبت مؤفق شد و نزد يلدا آمد و گفت: يلدا خانم شما توي ماشين باشيد تا من برگردم

    يلدا ساكن اما مشوش بود اتومبيل مقابل يك كافي شاپ توقف كرده بود اين كافي شاپ متعلق به يكي از دوستان و هم كلاسي هاي شهاب بود كامبيز و شهاب با دوستانشان اClick here to enlarge آنجا يكديگر را ملاقات مي كردند نگاه يلدا كامبيز را كه به داخل كافي شاپ رفت بدرقه كرد بعد از چند لحظه كامبيز به سرعت بيرون آمد و به سوي اتومبيل دويد . يلدا پرسيد: چي شد؟

    اين جاست

    مي ياد؟

    آره اما ما زودتر مي ريم

    اما كليد نداريم

    كليد رو گرفتم آخه با يكي از بچه ها اين جاست كه قراره اون رو برسونه بعد مي ياد خونه البته شما خيالتون راحت باشه من توي ماشين مي مونم تا شهاب بياد .

    آقا كامبيز تو رو خدا ببخشيد كه من اين همه مزاحمتون شدم

    كامبيز خنده قشنگي كرد و گفت: يلدا خانم با من تعارف نكنيد چون در اين صورت معذب مي شم از حالا به بعد هر كاري داشتيد بايد با من تماس بگيرين باشه.

    يلدا هم لبخندي زد و گفت: چشم

    كامبيز در ادامه گفت: يلدا خانم از رفتارهاي شهاب دلگير نشين شايد آلان فرصت خوبي براي گفتن بعضي چيزها نباشه اما همين قدر بدونيد كه شهاب سالهاست كه دوست و رفيق منه و مثل يه برادر يا بهتر بگم نزديك تر از برادر منه اون پسر خوبيه ولي خب الان موقعيت زياد جالبي نداره شما به دل نگيرين اگه رفتارش سرد يا توهين آميزه
    صورت يلدا جدي شد و نگاهي به كامبيز انداخت و بعد از لحضه اي گفت: من از رفتارهاي اون ناراحت نمي شم چون اصلا رفتارش برام مهم نيست فقط انتظار دارم اون طوري كه حاج رضا ازش خواسته عمل كنه قرار نبود من توي اين خونه تك وتنها زندگي كنم.
    اتومبيل مقابل آپارتمان شهاب متوقف شد يلدا تشكر كنان از كامبيز خواست كه به منزلش برود اما كامبيز قبول نكرد و همان جا نشست يلدا او را ترك كرد وبه خانه رفت وارد اتاق شد و روي تخت رها شد از شدت خستگي سرش سنگين و پر از درد بود.
    دقايقي گذشته بود يلدا خوابش نمي برد از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت اتومبيل كامبيز هنوز آنجا بود تازه روي تخت دراز كشيده بود كه صداي بوق اتومبيلي را شنيد شايد شهاب بود صداي صحبت دو نفر مي آمد با عجله از جا برخواست و يواشكي از پنجره نگاه كرد خودش بود ناگهان دلش ريخت و دوباره مضطرب شد و تلفن زنگ خورد به سالن دويد و گوشي را برداشت كامبيز بود گفت: يلدا خانم بيداري؟
    بله
    شهاب اومد شما برو بخواب بازهم اگه كاري داشتين من در خدمت شما هستم شبتون بخير خوب بخوابيد.
    يلدا گوشي را گذاشت و به طرف اتاقش دويد و در را قفل كرد دلش نمي خواست با او روبه رو شود صداي به هم خوردن در نشان از آمدن شهاب داشت او يك راست پشت در اتاق يلدا آمد و آن را محكم كوبيد يلدا ترسيد صداي قلبش را مي شنيد سعي مي كرد بي اهميت باشد و بخوابد . صداي آمرانه اي از پشت در شنيد كه گفت : مي دونم بيداري در را باز كن
    يلدا بلند شد و به خود نهيب زد: ترس براي چي ؟ مگه اين لعنتي كيه ؟ تو چرا در برارش خودت را اينطور باخته اي؟ اصلا اشتباه و تقصير از اون بوده كه تا اين وقت شب تو را تنها گذاشته اون هم دربرار تو مسئووليتهايي داره فقط همين نبود كه يه عقد مصلحتي بگيرن و...
    صداي شهاب بلندتر و عصبي به گوش خورد: در رو باز مي كني يا نه؟
    يلدا در را باز كرد چهره ي به ريخته و عصباني و چشم هاي خيره ي شهاب را ديد قلبش تندتر از قبل مي زد موهاي صاف و پر پشت شهاب روي يك طرف صورتش ريخته شده بود براي چند لحظه پايين را نگاه مرد يلدا بي تاب و منتظر بود از او خجالت مي كشيد اما دلش مي خواست در اندك فرصتي كه به دست آمده او را حسابي ورانداز كند شهاب سرش را بالا گرفت و دوباره به يلدا نگاه كردو گفت: چرا به كامبيززنگ زدي؟
    اما تا يلدا لب باز كرد او دوباره بلندتر از قبل گفت: آره مي دونم ترسيده بودي تا به حال شب تنها نبوده اي دير وقت شده و از اين چرنديات . يلدا سكوت كرده بود و نگاهش را از شهاب گرفت و پايين دوخت.
    شهاب ادامه داد: ولي مگه تو قبلا فكر اين جا رو نكرده بودي؟ مگه من قراره توي تمام مدت توي خونه بنشينم و از تو مراقبت كنم ؟ مگه دوستهاي من چه گناهي كرده اند كه..
    يلدا ملتمسانه نگاهش كرد و گفت: من نمي خواستم مزاحم دوستت بشم نمي دونستم چي كار كنم؟ تازه من نمي دونستم اين جا بايد تنها زندگي كنم تو هم ، تو هم يك مسئوليت هايي داري.
    شهاب كه هنوز لحنش عصباني يود گفت: لازم نيست مسئوليت هاي من رو به من گوشزد كني.
    يلدا هم عصباني شده بود و نمي خواست در حضور او كم بياورد گفت: لازمه چون تو يادت رفته كه قول وقرارمون با حاج رضا چي بوده؟
    حاج رضا حاج رضا ديگه نمي خوام در مورد قول وقرار و حاج رضا چيزي بشنوم روشنه؟ ببين اينجا همينه من همينطوري ام دوست ندارم هر جا مي رم دوره بيافتي و دنبالم بگردي ديشب هم بهت گفتم من زندگي خودم را دارم و توهم زندگي خودت را داشته باش.
    يلدا احاس مي كرد لحظه به لحظه بيشتر تحقير مي شود و از درون تحليل مي رود مي ترسيد جلوي او گريه اش بگيرد ونتواند خود را كنترل كند سپس سعي كرد به حقارت نيانديشد و فقط جواب او را بدهد اما نمي دانست چه بگويد چگونه بگويد نمي دانست چرا در برابر او چنين دست و پا چلفتي جلوه مي كند؟ چرا حرفي برا گفتن نمي يابد؟
    شهاب بازهم مهلت نداد و گفت: ببين من اگه نخوام تو را ببينم بايد چه كار كنم؟.
    يلدا كه حالا عصبانيت را به حد نفرت در و جودش حس مي كرد فرياد زد : ولب مجبوري ! مجبوري همون طور كه من مجبورم .. لعنت به من.. لعنت به تو.. لعت به حاج رضا.. برو هر جا كه دلت مي خواد فقط كليد اين قبرستون و به من بده.
    سراپاي يلدا به لرزش افتاده بود بغضي در گلو داشت كه بسيار آزارش مي داد اما همه را با نگاه خشمناكش به شهاب هديه كرد و بعدانگار كه تازه اي در ذهنش درخشيد نگاهش رنگ تهديد به خود گرفت نگاهي كه پر از اعتماد به خود و تصميم جديدش بود. شهاب متحير از خروش يلدا غافلگيرانه نگاهش مي كرد گويي به نوعي او نيز مسخ شده بود.
    يلدا چشم هاي گربه اي اش را تنگ كرد و گفت :يا نه براي اينكه هر دومون راحت باشيم الآن مي ريم خونه ي حاج رضا و مي گيم كه نمي تونيم اصلا به حاج رضا چه مربوطه؟ من ديگه نمي تونم ادامه بدم اون هم بايد قبول كنه من هم مي رم دنبال زندگي خودم پول حاح رضا هم براي خودش
    دست ها بزرگ و قدرتمند شهاب كه در اتاق را گرفته بود آهسته سر خوردند و عقب كشيدند شهاب دندان ها را به هم فشرد و چنگي به موها زد و بدون كلامي او را ترك ا ترك كرد و به اتاقش رفت.
    يلدا نيلدانفس نفس مي زد در را بست و خود را در ايينه نگاه كرد بغضش تركيد و به هق هق افتاد و روي تخت نشست و آرام گريشت احساس مي كرد داغ داغ شده است نمي دانست چه خبر شده يا چه اتفاقي خواهد افتاد تنها اين را مي دانست كه خوب جلوي شهاب درآمده است آرام آرام با خودش حرف مي زد و مي گفت: بي شعور فكر كرده من محتاج ديدنش هستم
    چند لحظه بعد دوباره ضربه اي به در خورد يلدا خروشان و عصباني با چشم هاي اشكي در را بزا كرد شهاب قدمي به عقب گذاشت و با نگاهي كه خالي از خصم مي نمود به يلدا چشم دوخت و گفت: فردا قبل از اين كه برم شركت مي دم يك كليد برايت بسازند برو بخواب پنجره ي اتاقت رو هم ببند. وسپس بدون منتظر ماندن و ديدن عكس العملي از جانب يلدا او را ترك كرد.
    يلدا در را بست احساس عجيبي داشت احساس مي كرد گر گرفته است خودش را دوباره در آييننه نگاه كرد سرخ وملتهب بود احاس عجيبي در خودش مي ديد كه برايش غير ملموس وباور نكردني بود دلش مي خواست چيزي بنويسد خواب از چشمش پريده بود دفترچه ي خاطاتش را برداشت اما ناگهان چيزي به يادش آمد و با خود گفت : اه لعنتي يادم رفت ازش شماره ي اينج را بپرسم . حالا چي كار كنم؟ فردا هم كه ديگر فكر نكنم ببينمش. به هر حال تصميم گرفت كه بار ديگر او را ببيند روسري اش را برداشت و اتاق بيرون زد در اتاق شهاب نيمه باز بود و چراغ اتاق او روشن. يلدا نيم رخ او را ديد كه روي تخت دراز كشيده و دست ها را زير سر قلاب كردهو نگاه به سقف س1رده آهسته به در زد و خود را عقب كشيد و چون صدايي نشنيد دوباره محكم تر به در زد . در هم كمي باز شد شهاب را ديد كهمثل برق از جا جهيد و چنگي به پيراهنش كه روي زمين افتاده بود انداخت تا نيم تنه ي برهنه اش را بپوشاند يلدا عقب تر رفت و چشم به زمين دوخت شهاب سراسيمه جلوي در ظاهر شد و يلدا با شرمندگي خاصي گفت: ببخشيد راستش مي خواستم بپرسم مي تونم شماره ي اين جا رو داشته باشم؟
    شهاب كه گيج به نظر مي رسيد گفت: شماره اين جا رو؟ آهان آره
    پس لطف كن برام بنويس
    شهاب بدون معطلي شماره رو روي كاغذي كه يلدا آورده بود يادداشت كرد
    يلدا گفت: اگه به هركي از دوستانم اين شماره رو بدم اشكال نداره؟
    نه به هركي مي خواي بدي مي توني بدي
    خب ممنون ببخش كه مجبورت كردم دوباره من رو ببيني
    شهاب هم پوزخندي زد و چيزي نگفت و يلدا هم آران او را ترك كرد و به اتاقش رفت وبالاخره با يك دنيا افكار عجيب و غريب خوابش برد.

  2. #12
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض


    فصل 8



    يلدا لباس پوشيده و آماده بود. شادي و هيجان خاصي داشت. دوست داشت زود تر بيرون باشد. حس مي كرد ديگر تحمل نفس
    كشيدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برايش خيلي طولاني و سخت گذشته بود. با خوشحالي خودش را در آينه تماشا كردو مثل
    هميشه لبخندي زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بيرون آمدن يلدا پسر همسايه رو برو كه يلدا او را قبلا از پنجره
    اتاقش ديده بود، در را باز كرد و بيرون آمد. به محض ديدن يلدا ابرو هارابالا انداخت و لبخندي آشنا زد. يلدا بدون اهميت به او در را
    بست و راهي شد. دلش مي خواست ساعت ها در خيابان قدم بزند. چه هواي فرحبخشي بود. با خود گفت(چقدر سخته كه
    آدم مجبور باشه مدام توي خونه باشه!))
    آن روز يلدا بعد از ديدن فرناز و نرگس توي دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخي را كه روز گذشته
    پشت سر گذاشته بود،به طنز كشيده شد. آن قدر گفتند و خنديدند و اداي اين و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. يلدا از
    اين خوشحال بود كه باز ميتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببيند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به
    نظر او دوران تحصيل در دانشگاه از بهترين دوران زندگيش بود و بايد از آن دوران لذت ميبرد.
    وقتي از بچه ها خدا حافظيكرد تا به خانه برگردد، دلش شور خاصي گرفت. فرناز و نرگس با او خيلي صحبت كرده بودندكه بايد
    راحت باشد و زندگي خودش را بكند و آنجا را متعلق به خودش بداندو نبايد خجالت بكشد و خلاصه كلي بايد ها و نبايد ها!
    اما يلدا با وجود دانستن تمام اينها ، چيزي، نيروييدر درونش مي جوشيد كه نمي توانست اعتماد به نفس داشته باشد و همين
    عدم اعتماد به نفس بود كه باعث ميشد او در خانه خود را هيچ كاره بداند. باز هم شب شد و باز هم شهاب آخر وقت آمد. آن
    شب اصلا شهاب را نديد. تقريبا دو هفته گذشت بود. يلدا دو باره درگير درس و دانشگاه بود.
    براي خانه شهاب لوازمي تهيه كرد تا بتواند براي خودش پخت و پز ساده اي راه بيندازد، اما هنوز هم بودن در آنجابرايش سخت
    بود. با اين كه در آن مدت فقط يك بار شهاب را ديده بود،اما اClick here to enlarge نگران آمدن و نيامدن او بود. شهاب زود ميرفت و شب دير باز
    ميگشت. يلدا نيز متوجه آمدنش ميشدو به اتاق ميرفت و اصلا از آنجا خارج نمي شد و وقتي همكاري برايش پيش مي آمدو
    مجبور ميشد بيرون بيايد، شهاب به اتاقش ميرفت
    يلدا از اين وضعيت دلتنگ و خسته شده بود. هيچ چيز در خانه مطابق ميل وسليقه اش نبود. خانه همان طوري بود كه دوهفه
    پيش بود. پروانه خانم هم ديگر به آنجا نمي آمد. شايد حاج رضا مانع آمدن او شده بود. يلدا هر روز غذاي دانشگاه را مي خوردو
    شب ها را هم با كيك وشكلات و شير به صبح مي رساند. دلش براي غذا درست كردن به سليقه ي خودش تنگ شده بود. او
    دختر كد بانويي بود و دلش مي خواست خانه و زندگي تر و تميز و رو به راهي داشته باشد و دلش مي خواست فرناز و نرگس
    هم به آنجابيايند و مثل خانه ي حاج رضا ساعتي كنار هم باشند، اما با وجود اوضاع خانه امكانش نبود. چيز ديگري كه او را
    عصباني كرده بود، اين بود كه اClick here to enlarge دختري به خانه شهاب زنگ ميزد. يلدا فكر ميكرد اين دختر شايد همان نامزد شهاب است
    و فقط براي فضولي با اين خانه تماس مي گيرد، چون خودش مي داند كه شهاب منزل نيست. در ضمن شهاب تلفن همراه
    داشت وبراي يلدا اين سوال بود كه چرا اين دختر احوال شهاب را از او مي پرسد وچرا به تلفن همراه ش زنگ نمي زند؟ يلدا هر
    دفعه سعي كرده بود مودبانه و بي غرض جواب بدهد و در اين مورد هيچ چيز به شهاب نگفته بود.دلش مي خواست مطمئن شود
    كه آيا واقعا شهاب كسي را دوست دارديا نه؟! دليلش را به وضوح نمي دانست ويا حتي نمي دانست تا چه حد برايش اهميت
    دارد؟

  3. #13
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 9



    آن روز عصر بود كه يلدا به خانه رسيد پسر همسايه كه حالا براي يلدا چهرهاي آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش مي كرد يلدا وارد خانه شد .
    هواي ابري ياعث شده بود خانه تاريك بود از خانه ي تاريك و شلوغ متنفر بودچراغ را روشن كرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ي توري پسر همسايه را ديدكه هنوز پشت پنجره بود و داخل آپارتمان را از دور مي كاويد يلدا ديگر تابنياورد و با عصبانيت به سوي پرده توري اتاقش رفت و پرده را غرغركنان كشيدو در حالي كه از اتاقش خارج مي شد در را بست و بلند گفت: لعنتي تو ديگه چياز جونم مي خواي؟ بايد اين پرده لعنتي را عوض كنم.
    دوباره روي مبل ولو شد خانه ساكت و دلگير كننده بود دلتنگ و بي انگيزه يود نمي دانست چه مي خواهد يا دلش براي چه كسي تنگ شده است؟
    كتاب مثنوي بزرگش را كنار كيف روي مبل رها شده بود او را برداشت و بي آنگه بفهمد چه مي كند مشغول ورق زدن شد و با خودش بلند حرف مي زد و مي گفت:بايد تكليفم را روشن كنم شش ماه خودش يك عمره بايد درست زندگي كنم تا كيتوي اين آت و آشغال ها دوام مي آرم؟ اصلا اينجوري كه نمي تونم درس بخونم .ناگهان چشمش به كاغذي افتاد كه درون يك نايلون مچاله شده بود كاغذ ساندويچبود و دوباره با خود گفت: پس شهاب خونه بوده حالا كه يلدا روزها خونه نيستشهاب راحت تر شده و حداقل در روز سري به خانه مي زند.يلدا كوشيد چهره اورا به ياد بياورد اما انگار سايه هاي مبهمي از تصوير شهاب در ذهنش ماندهبود كتاب را يك سو نهاد و ايستاد در سالن قدم مي زد و انگار مصمم شده بودتا كاري را انجام بدهد گويي مي خواست ديگر درست زندگي كند درست رفتار كندو در برابر شهاب بايستد و حرف هايش را بزند بايد به آن اوضاع خاتمه مي داد. تلفن زنگ زد گوشي را برداشت. الو. الو سلام . بفرمائيدو شهاب خونه اس؟نه نيست شما؟ اگه اومد بگو با ميترا تماس بگير. چرا شما با موبايلش تماسنمي گيرين ؟ اولا دستگاهش خاموشه در ثاني من هر وقت دلم بخواد با خونه اشتماس مي گيرم و به جناب عالي هم ربطي نداره.(گوشي را گذاشت)
    يلداكه گوشي به دست و حيران مانده بود با خودش گفت: بدبخت تو نمي تونيجواب اين لعنتي رو بدي و مي گذاري هرچي دلش مي خواد بگه اون وقت چه طوريمي خواي جلوي شهاب وايسي و حرفي بزني؟
    با گذاشتن گوشي مصمم تر شد و مي خواست تكليفش را بداند از اين قايم باشكبازي به تنگ آمده بود براي همين با خودش گفت: اينقدر اينجا مي شينم تابيادش واسه ي چي فرار كنم؟ اگه اون نامزد داره چرا من زندگي خودم رانداشته باشم ؟ مگه اون با سهيل چه فرقي ميكنه؟
    لحظه اي ساكت شد و به اين انديشيد كه آيا او واقعا براي يلدا فرقي با سهيلمي كند؟ نمي دانست مي تواند با خودش صادق با خير ؟ ولي باز ادامه داد :بره گم شه معلومه كه فرق نمي كنه . من همش دارم از اون فرار مي كنم امشبديگه بايد ببنمش. وناگهان دوباره از تصميم جديدش دلش ريخت. باز در دلشاضطراب سايه افكند چه طور مي توانست رو در روي شهاب بايستد و حرف بزند؟ چهطور از او بخواهد به حرفهايش گوش دهد؟اگر مثل هميشه بد رفتار كند و او راتحقير كندچه؟ و دوباره به خودش دلداري داد و گفت: اصال به جهنم مي خواد چيبگه؟ اصلا من مي خوام چي بگم كه اون بد رفتار كنه؟
    ساعت 6/30 بود و هوا رو به تاريكي مي رفت يلدا همان طور در فكر روي مبلنشسته بود حتي مانتو ومقنعه اش را عوض نكرده بود تمرين مي كرد كه اگر شهاباومد چه طوري شروع به صحبت بكنه بلند گفت: مي گم آقا شهاب باهاتون كاردارم آقا شهاب! ولش كن بابا اون چرا من رو تو صدا ميكنه منم بهش آقا نميگم حالا فكر مي كنه كي هست.
    صداي پاي كسي از توي پله ها مي آمد پشت در صدا قطع شد و صداي كليد آمديلدا نزديك بود قالب تهي كند فكر نمي كرد شهاب به آن زودي پيدايش شود.خواست فرار كند اما گويي كسي گفت: مگه دنبال فرصت نبودي ؟ مگه نمي خواستيتكليف خودت را روشن كني؟...
    كليد توي قفل چرخيد و در باز شد شهاب كه مشخص بود فكر نمي كرد يلدا درخانه باشد سرش پايين بود شلوار مشكي با يك پيراهن آلبالويي تيره كه دكمههايش سفيد رنگ بود پوشيده بود صورتش خسته بود و پوستش تيره به نظر مي رسيد.
    يلدا از طرز لباس پوشيدن شهاب خوشش مي آمد و به نظرش شهاب تيپ مردانه يقشنگي داشت كه توجه را خود جلب مي كرد دوباره بوي ادوكلن شهاب در خانهپيچيد و يلدا را مست كرد.
    شهاب سرش را بلند كردتا دسته كليدش را روي ميز پرت كند كه يلدا سلام بلنديداد و شهاب غافلگير شد چشم هايش درشت شدند و همراه با تكان دادن سر جوابسلام يلدا را داد گويي از نشستن يلدا در سالن بسيار متعجب بود.
    يلدا كه از غافلگير كردن شهاب لذت برده بود انگار نيروي تازه اي در و جودشمي ديد براي همين مصمم تر از قبل منتظر فرصت نشست شهاب با احتياط از كناريلدا گذشت انگار مي دانست يلدا با او كار دارد.
    عاقبت يلدا جملاتي را كه يك ساعت بود هزاران بار با خود گفته بود بلندبلند به زبان اورد: ببخشيد مي شه هروقت برات مقدور بود بياي ينشيني منباهات حرفهايي دارم.
    يلدا احساس مي كرد صدايش مي لرزد حتي يك لحظه گلويش گرفت و صدايش خش دارشد چه قدر از دست خودش حرص مي خورد شهاب كه معلوم بود حيرتش دو چندان شداست لحظه اي مردد ايستاد و يلدا را نگريست.
    يلدا مقنعه اش را كمي عقب كشيد و نگاهي به شهاب انداخت . شهاب با متانتخاصي در حالي كه سعي مي كرد خونسرد جلوه كند از كنار يلدا رد شد و روي مبلنزديك يلدا نشست و شانه ها را بالا انداخت و دست ها را قلاب كرد و سرش رابالا گرفت و با حالتي كه به نظر يلدا خيلي زيبا آمد نگاهش كرد و گفت : خببفرماييد من در خدمتم .
    يلدا نفس عميقي كشيد و آب دهانش را قورت داد و گفت : راستش نمي دونم چهجوري بگم اما بالاخره بايد بگم...و (لبخند قشنگي زد لبخندي كه او را بيشترمثل دختر بچه ها نشان مي داد) نگاه سريعي به شهاب انداخت و زود آن رادزديد و به دست هايش خيره شد و ادامه داد: ببين من الان دو هفته است كه مناينجام اين رو مي دونم كه من در حقيقت يك جورايي مزاحم توام و براي همينهكه تو از خونه و زندگيت فراري شدي!..
    شهاب قلاب دست ها را از هم باز كرد و مبل تكيه زد وميان كلام يلدا گفت:هيچ چيز نمي تونه من رو از خونه ام فراري بده من هميشه همينطوري زندگيكرده ام بيشتر وقتم را بيرون مي گذرونم چون كارم طول مي كشه در ثاني برايمن..
    اين بار يلدا پيش دستي كرد . پريد ميان كلام او و گفت: مي دونم مي دونمبراي تو بودن و نبودن من فرقي نمي كنه اين رو صد دفعه گفتي لطفا بذار حرفمرو بزنم ...
    شهاب كه واقعا متحير شده بود ساكت شد و دست ها را بالا برد و گفت: باشه تسليم
    ببين مي دونم كه دوست نداري من رو ببيني اما موضوع من وتو نيستيم يعنييلدا و شهاب را فراموش كن مهم اين كه من تو دو تا آدميم و قراره اين جا به مدت شش ماه با هم زندگي كنيم الان دوهفته است كه زندگي هردوي ما دچارتغييراتي شده كه خب براي هر دومون يه جورايي سخته البته من نمي خوام بهجاي تو نظر بدم از خودم مي گم من توي اين مدت حتي زندگي معمولي خودم رانداشته ام من دوست دارم جايي كه زندگي مي كنم را به سليقه ي خودم كاراشورو به راه كنم عادت به شلوغي و هرج و مرج و باري به هر جهت ندارم مي دونمحتما الان مي خواي بگي قرار نيست تا آخر عمرم رو اين جا باشم درسته اما ششماه هم خودش يك قسمتي از عمر ماست كه طولاني هم هست من اين طوري نمي تونمافكارم متمركز درس خواندن بكنم توي اين شلوغي دوست ندارم زندگي كنم تو ازوقتي گفتي به كارهاي هم هيچ كاري نداشته باشيم من نتيجه گرفتم كه توي خونهو زندگيت هم هيچ دخالتي نكنم اما حالا ميبينم نمي تونم شش ماه يعني نصفيكسال ... واقعا فكر مي كنم در توانم نباشه كه بقيه ي اين شش ماه را مثلاين دو هفته كه گذشت بگذرونيم. و سپس ساكت شد و چشم به شهاب دوخت.
    شهاب كه هنوزمنظ.ر يلدا را متوجه نشد بود لب ها را ورچيد و گفت: خب كه چي؟ منظورت چيه؟
    يلدا احساس مي كرد دهانش خشك شده است و ديگر قادر به حرف زدن نيست اما سعيكرد خود را نبازد وادامه داد: راستش من دوست دارم اين جا را كمي عوض كنم وجور ديگه اي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشه دلم ميخواد اگر قراره توي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشهدلم مي خواد اگر قراره توي اين خونه زندگي كنيم مثل دو تا آدم زندگي كنيممجبور نباشيم... مجبور نباشيم از هم فرار كنيم توكار خودت رو مي كني و منهم مار خودم رو اما در بعضبي موارد مي تونيم به هم كمك كنيم مثلا تو ميتوني چيزهايي رو كه توي خونه لازمه تهيه كني و من هم به اوضاع داخلي خونهبرسم مي تونم آشپزي كنم اين طوري مجبور نيستيم شش ماه ساندويچ بخوريم.(اشاره كر به كاغذ ساندويچي كه روي زمين افتاده بود)
    شهاب پوزخندي زد و گفت: ولي من شكايتي ندارم چون خيلي وقته كه به اين طورزندگي عادت كرده ام و اما در مورد خريد هرچي لازم داري يادداشت كن و شب هابذار روي ميزم منم برات تهيه مي كنم ولي بقيه اش كاري ندارم تو هم اگه سخته مشكل خودته شرايطي رو كه مي گي در اصل خودت قبلا پذيرفته ايبنابراين نبايد شكايتي داشته باشي در ثاني اگر شكايتي هم داري مسلمه نبايدبه من بگي .
    شهاب خواست از جايش برخيزد كه يلدا نگاهش كرد و گفت : ولي ما مي تونيم
    شهاب مهلت نداد و با لحن جدي گفت: ببين دختر جوان مايي وجود نداره من وتو!... كه هركدوم راهمون جداست من از اين زندگي راضيم به من هم ربطي ندارهكه تو چه طوري دوست داري زندگي كني خب؟
    شههاب دوباره سرجايش نشست و نگاه معني داري به يلدا انداخت. يلدا بعد ازلحظه اي سكوت گفت: خيلي خب پس من هركاري دلم بخواد ميكنم و از حالا به بعدعم هيچي به تو نمي گم و هيچ همكاري از تو نمي خوام آهان فقط يه چيز ديگه..دوست هاي من مي تونند گاهي به اينجا يبان.؟
    شهاب لب ها را هم فشرد و گفت: باشه مشكلي نيست. و دستي به موهايش برد.
    تلالو خاصي در گردنش يلدارا متوجه خود ساخت يلدا زنجير را شناخت همانزنجيري بود كه حاج رضا شب عقد به آنها هديه كرده بود با ديدن آن زنجير كههنوز شهاب به گردن داشت چيزي در دل يلدا فرو ريخت و ناخواسته دست به زيرمقنعه اش برد و آويز (الله) را در دستش فشرد نمي دانست چه نيرويي دوبارهدرونش را به جوششش و جريان انداخته است شهاب دست دراز كرد و كنترلتلويزيون را برداشت يلدا آهسته آهسته لوازمش را جمع مي كرد تا به اتاقشبرود اما گويي هر دو براي نشستن در انجا دنبال بهانه اي مي گشتنند. شهاب گفت: راستي كامبيز زنگ نزد؟
    يلدا از اين كه مي ديد شهاب سعي كرده است بهانه اي براي ادامه ي صحبتبتراشد خوشحال شد و گفت: نه فقط... كسي زنگ زده؟ يلدا با حالتي كه نشانبدهد كاملا بي طرف و بي غرض است پاسخ داد : بله يك خانمي به نام ميترا گفت باهاش تماس بگيري
    پره هاي بيني شهايب براي لحظه اي باز شد چره اش جدي و عصباني به نظر مي رسيد از جايش برخاست و به اتاقش رفت.

  4. #14
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 10


    بعد از آن شب كه يلدا تصميم خود را براي تغيير دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به كار شد از وقتي گردنبند امزدي را در گردن شهاب ديده بود اشتياق خاصي براي انجام هركاري در خود حس مي كرد گويي عيد نزديك است خانه تكاني اي برپا كرده بود كه نظير نداشت تمام خانه را زير و رو كرد يك هفته ي تمام زحمت كشيد و دكوراسيون خانه را تغيير داد و همه چيز را تميز و مرتب كرد حتي اتاق شهاب براي آشپزخانه لوازم مورد نيازش را تهيه كرد و هزاران كار ديگر هر روز چند شاخه گل رز مي خريد و داخل گلدان مي گذاشت از ان آپارتمان خوشش آمده بود حالا ديگر جاي همه چيز را خوب مي دانست شهاب را خيلي كم مي ديد و اگر همديگر را مي ديدند بدون هيچ حرفي يا كلامي از كنار هم مي گذشتند.

    يلدا دلش مي خواست شبي شهاب زودتر بيايد تا يلدا آثار وجد و شگفتي را از اين همه تغيير در چهره و چشم هاي جذاب او بيابد اما فقط دل يلدا بود كه شب ها تند تر از روزها مي زد و وقتي شهاب بي اهميت به همه چيز از كنارش رد مي شد و جواب سلامش را زير لب زمزمه مي كرد دلش را مي ديد كه چگونه تكه تكه مي شود و اميدها را يكي پس از ديگري از دست مي دهد اما دوباره مي گفت : فردا حتما با امروز فرق مي كند.

    شهاب همچنان سرد مي آمد و مي رفت او مثل يك باد سرد پاييزي بود . يلدا شبي در دفترش نوشت:

    مانند گردبادي پر از شن و خاك

    و من آخرين برگ از يك درخت خشكيده

    به سويم آمدي چنان مرا در هم پيچيدي

    كه فرصت دست و پا زدن را نيز از من گرفتي

    به خود مي گويم اين گرد باد مثل نسيمي خنك

    بر تنهايي عميقم چه خوش نشسته است

    اما تو همان گرد بادي پر از شن و خاك

    (تك برگ رويايي)

    يلدا

    يلدا با نهايت دقت و سليقه غذا مي پخت بوي خوش غذا در آپارتمان تازه جان گرفته ي شهاب كه مثل نقره هاي قديمي و صيقل داده برق تميزي مي زد پيچيد و عطر زندگي و عشق از جاي جاي خانه به مشام مي رسيد و انسان را سرمست مي كرد.
    گلدان هاي حسن يوسف و پيچك و شمعداني كه به سليقه ي يلدا خريداري شده بود و شاخه هاي گل تازه كه هروز توسط او خريداري مي شد فضاي خانه را طرب انگيز و با نشاط كرده بود او هر روز صبح با يك دنيا و اميد و آرزو پنجره ي اتاقش را بر روي زندگي و آرزوهاي زيبايش باز مي كرد و شب ها موقع خوابيدن با غم بسيار و اميد به فردا پنجره را مي بست .

    ماه دوم از زندگي در خانه ي شهاب به نيمه رسيده و يلدا با خودانديشيد: ديدي اونقدر هم سخت نبود

    انگار حالا ديگه عادت كرده بود را دانشگاه را به خانه شهاب ختم كند گويي حالا آن جا واقعا خانه ي خودش شده بود ديگر در خانه دلتنگ نبود و ماندن در آنجا آزارش نمي داد استقلال دل چسبي را حس مي كرد روي صورتش هاله هاي گلگون نشسته بود كه زيبا ترش مي كرد بچه هاي دانشگاه و دوستانش مي گفتند: تازگي ها چقدر تغيير كرده اي


    يلدا خودش هم فكر مي كرد تغييراتي كرده است و نمي دانست چگونه توجيهش كند گويي يك غم شيرين در دل داشت كه گاه باعث شور و نشاطش مي شد و گاه افسرده اش مي ساخت....

  5. #15
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 11




    يلدا آن روز ساعت سه آخرين كلاسش را مي گذراند. خسته وبيحوصله مي نمود كه فرناز به او گفت :" يلدا، امروز ساسان مياد دنبالم، ميخواي برسونيمت؟
    نه، مرسي. امروز شايد برم رو به روي دانشگاه تهران تا كتاب خاقاني را بخرم
    خب فردا برو
    نه، ديگه خيلي دير ميشه
    نرگس گفت: " راست مي گه. بذار امروز بره كتابش رو بخره يه عالمه نوشتني داره تا وارد كتابش كنه !
    يلدا كه با حرف نرگس انگار تازه يادش آمد چه اوضاعي داره، دلش بهشور افتاد. نرگس راست مي گفت ، او به خاطر به موقع نخريدن كتاب كلي نوشتنيداشت. پس تصميم گرفت حتماً براي خريد كتاب آن روز اقدام كند. پس از پايانكلاس ، دم در دانشكده با هم خداحافظي كردند.
    اواخر آبان ماه بود و هوا سرد شده بود. يلدا به تنهايي به راهشادامه داد. يقه ي ژاكت قرمزش را بالا كشيد وسعي كرد بيني و لب هايش را زيريقه پنهان كند كه صدايي از پشت سر او را متوجه خود ساخت ، " خانم ياري،يلدا خانم!"
    يلدا برگشت و نگاهي كرد و ايستاد. سهيل بود . با آن قد بلند وموهاي روشن و صورت سفيدش بي شباهت به اروپايي ها نبود . يلدا بي حوصله تراز آن بود كه بخواهد عكس العمل خاصي در برابر او داشته باشد . همان طور بابي حوصلگي نگاهش را به سهيل دوخته بود و حتي حال نداشت بپرسد : " چيه؟!
    سهيل دستپاچه بود . خم و راست شد و سلام و احوالپرسي كرد. يلدا هم با تكان دادن سر مثلاً پاسخ داد
    سهيل گفت: " مزاحم كه نيستم؟! ديدم تنهاييد، گفتم ..."<
    يلدا جواب داد : " راستش خيلي عجله دارم وبايد قبل از بسته شدنمغازه ها به كتاب فروشي بروم . حالا اگر امري دارين بفرمايين ، فقط يك كمزودتر! ممنون مي شم!
    سهيل در حالي كه لبخند شرمندگي بر لب داشت گفت: " اِ ، چه جالب !من هم بايد سري به كتاب فروشي بزنم . اگه ممكنه ! ... مي شه همراهيتون كنم؟!
    يلدا خشك و سرد جواب داد : " براي چي؟!
    راستش مي خواستم باهاتون صحبت كنم ؟! راجع به
    آقاي محمدي مثل اين كه شما متوجه نيستيد ، من خيلي عجله دارم . درثاني فكر نمي كنم درست باشه اين مسير رو با هم طي كنيم . بهتره شما وقتديگري رو براي گفتن مطلبتون پيدا كنيد ، ببخشيد .... اگه كاري نداريد منبايد برم. خداحافظ
    يلدا ديگر منتظر پاسخي از سوي سهيل نماند و به سرعت دويد تا بهاتوبوس برسد . به نظر او سهيل پسر سمج و صبوري بود و از رفتار بي رحمانه ييلدا خسته نمي شد و روز بعد دوباره بهانه ي جديدي براي صحبت با يلدا پيدامي كرد. يلدا فكر مي كرد : " مثل من كه در برابر رفتارهاي بي رحمانه يشهاب خسته نمي شم ! ، اما من كه احساس خاصي نسبت به شهاب ندارم !
    دقايقي بعد به ايستگاه دانشگاه رسيد و پياده شد و عرض خيابان را طيكرد و به كتاب فروشي ها رسيد. اين جا هم از جاهاي دوست داشتني يلدا بود.دلش مي خواست ساعت ها پشت ويترين كتاب فروشي ها بايستد و يكي يكي كتاب هارا نگاه كند، اما در حال حاضر مهمتر اين بود كه كتاب درسي اش را تهيه كند.به داخل چند كتاب فروشي سرك كشيد و سؤال كرد، اما نتيجه نگرفت. نرگس گفتهبود بهتر است به بازارچه ي كتاب برود، پس راهي بازارچه ي كتاب شد.
    هوا ابري بود و هر لحظه سردتر از قبل مي شد. آن جا همه در رفت وآند بودند و مثل هميشه شلوغ و پر جمعيت بود. دانشجو ها دسته دسته مي آمدندومي رفتند، اما يلدا غرق در افكار خودش همچنان در پي چيزي مي گشت كه گاهنامش را هم از ياد مي برد. ( كتاب خاقاني)
    همان طور كه به سمت بازارچه كتابمي آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روي نقطه اي در مقابلش ثابت ماند ودلشآنچنان تپيد كه حس كرد قفسه ي سينه اش هر آن ممكن است شكافته شود در يكلحظه ندانست چه مي كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمي كرد خودش بود وچند نفر هم همراهش بودند كامبيز هم بود بدنش به ظور محسوسي مي لرزيد اگرشهاب او را نديده بود حتما خودش را پنهان مي كرد اما افسوس كه شهاب همانلحظه ي اول او را ديد گويي براي نخستين بار بود كه يكديگر را مي ديدنديلدا خريد كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزديك تر مي شدند مضطربتر از قبل مي شد آنها از رو به رو مي آمدند اما يلدا سعي كرد بي اهميتنشان بدهد با خودش گفت: ياالله دختر اين بهترين فرصته براي اين كه بهشثابت كني آدم نيست و براي تو اهميت ندارده.

    يلدا به تصميمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بي تفاوت گذشت.. بي تفاوتاما نگاه شهاب تا آخرين لحظه با او وبد يلدا هيجان زده خود را در بازارچهكتاب يافت اصلا نمي دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هيچ جانبود جز اين كه الان شهاب كجاست؟ دلش مي خواست پشت سرش را نگاه كند اما بانيرويي از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل يك كتاب فروشي شد سعي كردبه خاطر بياورد چه مي خواهد بالاخره نفس زنان و هيجان زده پرسيد: ببخشيدكتاب درسي مي خوام. فروشنده پرسيد: چي مي خواي؟ خاقاني گزيده اش. بله بلهمي دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در ميان قفسه هاي ادبي بهجستجو پرداخت)

    يلدا كمي از هيجان افتاده و احساس بهتري داشت لبخندي روي لبانش نشسته بودكه خود از بودنش بي اطلاع بود صداي تپش قلبش را مي شنيد . فروشنده از داخلهمان قفسه ها فرياد زد: خان متاسفم تمام شده شما آخر هفته يه سري بزنيد.

    متشكرم خداحافظ...( صدايي از پشت سر شنيد). چي مي خواي؟

    يلدا غافلگير سربرگرداند و با ديدن شهاب آنچنان دلش فرو ريخت كه نزديك بودبي حال شود و روي زمين بيافتد رنگش پريد و با لكنت گفت: س..سلام

    شهاب نگاهي به اطرافش انداخت و گفت: سلام اينجا چه كار داري؟ دنبال چيهستي؟ اومدم كتاب بخرم . اسمش چيه ؟ گزيده ي خاقاني . قبل از اينكه هواتاريك بسه برو خونه من مي خرمش

    يلدا تا خواست چيزي بگويد كامبيز وارد مغازه شد و با خنده گفت : سلام يلداخانم. يلدا هم سلام و احوالپرسي كرد كامبيز كه خوشحال مي نمود پرسيد: ديگهخبري از شما نيست يلدا خانم خوش مي گذره؟

    فروشنده ي كتاب كه بي طاقت شده بود گفت: آقايون اگر امري داريد بفرماييد.

    شهاب سريع گفت : مرسي مرسي داريم ميريم.

    همگي از مغازه بيرئن رفتند شهاب رو به كامبيز گفت : بچه ها رفتند؟ آره (چشمك زد)

    يلدا كه دلش نمي خواست اين بارهم نقش يك آدم اضافي و مزاحم را بازي كندپيش دستي كرد و گفت: خب آقا كامبيز از ديدنتون خوشحال شدن با اجازه اتونمن ديگه مي رم بايد حتما يه كتاب بخرم.

    شهاب گفت مي ري خونه ديگه؟ نه گفتم كه بايد كتاب بخرم. گفتم كه خودم مي خرم.

    يلدا با زرنگي پرسيد: اسمش چي بود؟ شهاب كه غافلگير به نظر مي رسيد خود را نباخت و گفت: ا چي بود؟يادم رفت يه بار ديگه بگو.

    يلدا خنديد و گفت : باشه پس مغازه هاي داخل پاساژ و بگرد و بعد حتما بروخونه. يلدا كه حساسيت شهاب را براي به موقع به خانه رفتن مي ديد قند دردلش آب مي كرد و نمي دانست چرا از حساسيت او لذت مي برد.

    بالاخره يلدا از شهاب و كامبيز خداحافظي كرد . اعتماد به نفس خاصي پيدا كرده بود اصلا فكرش را هم نمي كرد شهاب دنبالش

    يلدا لبخند شرمگيني زد بدون توجه به حرف پسر سعي كرد پوستر ديگري مثل همانپيدا كند اما پسرك پوستر را جلوي يلدا گرفت و گفت: همين رو بردار

    يلدا بي اهميت گفت: متشكرم من يكي ديگه پيدا مي كنم شايد داشته باشند.

    پسر جوان گويي دوست داشت در حق يك دختر زيبا و دوست داشتني محبت كرده باشدتا شايد دري به روي آشنايي با وي گشوده گردد مصرانه گفت: خواهش مي كنمبگيرش د بگيرش ديگه

    يلدا از اصرار او به تنگ آمده بود پوستر را از او گرفت و گفت : مرسي. وبدون معطلي رفت تا پولش را حساب كند پسر جوان به دنبالش راه افتاد و كناريلدا ايستاد و گفت: من حساب مي كنم

    يلدا با حيرت به او نگاه كرد و گفت: آقا شما چي مي گين ؟ چي مي خواين ؟!جوان با پورويي جواب داد : هيچي مي خواستم بگم اين پوستر را يك هديهبدونين من پولش رو حساب مي كنم...(آي،آي...)

    جوان كگه معلوم بود درد عميقي را در ناحيه ي دست خود احساس مي كند آهستهبه عقب برگشت يلدا متحير به او و شهاب كه دست پسرك را از پشت گرفته بود ومي پيچاند خيره ماند.
    شهاب دندان ها را به هم فشرد و گفت: به كي مي خواي هديه بدي؟ خوب تقديمشكن ببينم مي توني؟ پسر جوان كه حسابي غافلگير شده بود به سختي سر را عقببرد و در حالي كه سعي مي كرد توجه ديگران را به آن وضيعت جلب نشود آهستهگفت: آقا معذرت مي خوام مگه اين خانم با شمان؟ ببخشيد باور كنيد قصد بدينداشتم. شهاب دستش را رها كرد و زير لب گفت: گمشو بزن به چاك. يلدا همترسيده بود و هم بسيار جا خورده بود كامبيز هم به سويشان آمد و چشمكي بهيلدا زد و گفت : حقش بود..

    يلدا شرمگين شد شهاب پول كتاب و پوستر را حساب كرد و گفت: چيز ديگع اي لازم نداري؟ نه مرسي

    چند لحظه بعد هر سه بيرون فروشگاه بودند هوا تاريك شده بود يلدا گفت: منديگه مي رم خونه. شهاب گفت: صبر كن . ورو به كامبيز ادامه داد: كامي منديگه نمي آم.

    كامبيز گفت: باشه باشه فقط به سعيد مي گم نقشه ها را فردا برات بياره. باشه

    كامبيز خداحافظي كرد و رفت شهاب كنار يلدا ايستاده وبد و ديگر نگاهش رانمي دزديد خصمانه نيز رفتار نكرده بود و مثل هميشه جدي بود رو به يلدا كردوگفت: تا يك مسيري ماشين مي گيريم و بعد از اون جا با ماشين خودم مي ريم.

    دقايقي بعد در اتومبيل نشسته بودند . حالا ديگر هوا كاملا سرد بود و نشستنداخل اتومبيل لذت بخش تر از بيروون بود همان طور كه شهاب گفته بود بقيهراه را با اتومبيل شهاب طي كردند هردو ساكت بودند و تنها صداي موسيقيملايمي سكوت اتومبيل را گرفته بود يلدا زير چشمي به دست هاي شهاب نگاه ميكرد دست هاي بزرگ و قوي اش .

    شهاب پرسيد گرسنه ات نيست؟ يلدا لب ها را ورچيد و با لبخندي گفت: يك كمي.چي دوست داري؟ قورمه سبزي رو كه ديشب درست كردم. آهان آره بوش كل ساختمانرا برداشته بود. يلدا خنديد و گفت« فكر كردم دوست نداري پس چرا نخوردي؟آخه غذا خورده بودم حالا اگه همه اش را نخورده اي امشب مي خورم.يلدا چيزينگفت شايد مي ترسيد باز هم حرفي بزند و همه چيز را خراب كند دوست داشت تاابديت روي آن صندلي بنشيند و به آن موسيقي دل نواز گوش بسپارد دوست داشتتا ابديت در رويا بماند.

    آن شب براي اولين بار شهاب دست پخت يلدا را خورد البته به تنهايي يلداهيجان زده تر از آن بود كه بتواند تحمل غذا خوردن در كنار او را داشتهباشد.

    فرداي آنروز در دفتر خاطراتش نوشت:

    (آن شب يك شب پر ستاره بود... يك شب زيباي بهاري نبود.. يكشب آرام ومهتابي نبود يك شب با هواي مطبوع و دل انگيز پاييزي نبود.... فقط يك شببود... يك شب سرد كه او هم بود... او تنها عشق من وبد.) يلدا
    بله عشق آمده بود، آرام و اهسته آمده بود تا قلب زخم خورده ي يلدا را دوباره التيام بخشد، دوباره زنده كند و دوباره به تپيدن وا دارد. گويي اولين بار بود كه عشق را تجربه مي كرد. حالا دلش مي خواست با تمام وجود آن را حس كند، آن را لمس كند. زيرا نه كودك بود نه نوجوان! حالا يك دختر جوان و شاداب بود كه با عشق احساس كمال مي كرد. حالا از اين همه عشق كه قلبش را لبريز ساخته بود، خوشحال مي نمود و زندگي برايش گويي دوباره آغاز شده بود. حالا هر لحظه برايش معنا پيدا كرده بود. دلش مي خواست فرياد بزند و به همه ي دنيا بگويد كه عاشق شده است، اما نه، هنوز مي ترسيد كسي به رازش پي ببرد. مي ترسيد كه ابراز كند، حتي وقتي كه پيش فرنازو نرگس راجع به اتفاقاتي كه مي افتاد، صحبت مي كرد و سعي داشت وانمود كند كاملاً بي طرف است و احساس خاصي نسبت به شهاب ندارد، اما شادي و شور و هيجان بيش از حدش، حساسيت بالايي كه در لباس پوشيدن و طرز آرايشش نشان مي داد، لبخندي كه گاه و بي گاه در چهره ي مات زده اش نمايان مي شد و حتي هاله ي صورتي رنگ گونه هايش و لاغري صورت و اندامش همه و همه نشان از چيزي بود كه او را لو مي داد!
    رفتار شهاب تغيير چنداني نكرده بود و فقط گاهي شبها زودتر مي آمدو گاهي هم غذاي خانه را مي خورد واز يلدا تشكر مي كرد و گاه چند كلمه اي حرف مي زد، اما در نگاهش كه گاه وبي گاه روي نگاه يلدا ميخكوب مي شد، چيزي بود كه بي قرار نشان مي داد، چيزي كه يلدا فكر مي كرد شهاب هم نمي تواند پنهانش كند. يلدا شب ها تا دير وقت مي نشست وبا عكس هاي روز عقدشان سرگرم بود و هرچند ساعت يكبار آنها را از دفتر خاطراتش بيرون مي كشيد و به تماشا مي پرداخت. جرأت نداشت تا آنها را به در و ديوار بچسباند تا هرجا نگاه كرد چهره ي شهاب را ببيند. در دل مي گفت : " هيچ وقت نتوانسته ام شهاب را سير سير تماشا كنم! "

    فيلم روز عقدشان را هم يكبار در حضور نرگس و فرناز وقتي كه خانه ي فرناز بودند، تماشا كرده بود.

    دو ماه و نيم از عقدشان گذشته بود. براي يلدا جالب بود كه ديگر دلتنگ حاج رضا و خانه اش نبود. حالا تنها چيزيث كه فكر و ذهن او و همه ي دلش را برده بود، شهاب بود. اين عشق گاهي چنان نيرويي به او ميداد كه گويي قادر است هر ناممكني را ممكن سازد و گاه هم او را پر و بال بسته و محزون مي ساخت ... و خاصيت عشق اين است.
    يلدا دوست داشت وقتي خانه نيست و شهاب زودتر مي آيد به اتاقش برود و راجع به يلدا و نوشته ها و كارهايش كنجكاوي كند، كاري كه اClick here to enlarge يلدا در نبود شهاب مي كرد. هميشه نشانه هايي در اتاقش، دفترش و كتاب ها و لوازمش مي گذاشت تا مطمئن شود شهاب به اتاقش آمده است يا نه، اما هربار متأسف مي شد.
    حالا كه بعد از مدتها با خود صادق شده بود و به خودش اعتراف كرده بود كه عاشق شده است، احساس سبكي مي كرد. حداقل اين بود كه ديگر مجبور نبود خودش را گول بزند. زيرا مي دانست در دلش چيست! مقنعه اش را روي سرش انداخت و جلوي آيينه ايستاد، قبل از آن كه خودش را در آينه ببيند عكس پوستر فروغ را كه شهاب برايش خريده بود، توي آينه ديد..." و اينك منم...زني تنها در آستانه ي فصلي سرد! "

    چيزي در دلش آوار شد، به عاقبت اين عشق انديشيد، چيزي كه هميشه از آن فرار مي كرد، به خودش گفت: " يعني چي ميشه؟!... "
    به آينه نگاه كرد، چشم هاي غمگين فروغ هنوز نگاهش مي كردند. يلدا لبخندي زد و به او گفت : " همه كه نبايد شكست بخورند! مگه نه؟!...حالا خودش را نگاه مي كرد. مقنعه اش را مرتب كرد. لبخند رضايتمندي روي لب ها داشت. اين روزها زياد به خودش نگاه مي كرد و بيشتر از گذشته به فكر شكل و شمايل خود بود و پول بيشتري بالاي لوازم آرايش مي داد و چه قدر زيبا به نظر مي رسيد، به مدهاي روز اعتقاد چنداني نداشت. هميشه سعي مي كرد چيزي بپوشد كه بيشتر به او مي آيد، براي همين در نهايت سادگي زيبا بود.

  6. #16
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 12

    دررا باز كرد و از خانه بيرون آمد. پسر همسايه ي روبه رو كه يلدا نامش رامزاحم (پشت شيشه) گذاشته بود، آماده و سرحال گويي منتظر يلدا بود، لبخنديزد و سلامي زير لب داد. يلدا بي توجه به او راه افتاد، پسرك هم ! تاايستگاه اتوبوس راه چنداني نبود. يلدا به نرمي روي نيمكت سرد سايه بان دارايستگاه نشست. ايستگاه تقريباً خلوت بود پسر جوان نزديك يلدا ايستاد و تاآمدن اتوبوستمام تلاشش را براي باز كردن باب آشنايي به كار بست اما تلاششبي حاصل ماند و ناگزير از ادامه مقاومت كنار يلدا باقي ماند.

    يلدا سربرگرداند تا او رااصلاً نبيند. پسرك دست بردار نبود. با آرنج به پهلوي يلدا زد. يلدا خشمگينروي چرخاندو گفت: " چه كار مي كني بي شعور؟! "
    - اِ، اِ، مؤدب باش دختر! مزاحمم؟!

    حالت و صدايش براي يلدا چندش آور بود، يلدا گفت:" مطمئن باش كه هستي!! "

    -اگه مزاحمم، برم!

    -ترديد نكن، پاشو گمشو!

    ببين، خيلي بي ادبي ها ! (باز حالت نرمي و لبخند به خود گرفت و ادامه داد) من همسايه تون هستم !اسمم « پژمان» خواهرزاده ي اشرف خانم هستم، همسايه تون! مي تونم اسم شمارا بدونم؟!

    يلدا كه فهميد حرف زدن وجواب دادن به او بي نتيجه است از جا برخاست و كنار خيابان ايستاد. چندنفري به صف منتظران اتوبوس اضافه شدند. پسرك بي توجه به رفتار يلدا بهدنبالش آمد و كنارش ايستاد و ادامه داد: " من بچه ي تهران نيستم! دانشگاهقبول شدم ، اومدم تهران پيش خاله ام. قصدم مزاحمت نيست. خيلي ازت خوشماومده. مي خواستم بيشتر باهات آشنا بشم. حالا اين شماره رو ازم بگيري ديگهمي رم، چون كلاس دارم و ديرم شده! "

    يلدا در دل به سادگي و سماجتپسرك مي خنديدو هم چنان پشت به او ايستاده بود. پسرك جايش را عوض كرد وروبه روي يلدا قرار گرفت و كاغذي را كه در دست پنهان كرده بود، آهسته پيشآورد و گفت: " تو رو خدا بگيرش...!"

    يلدا كلافه شده بود و چندقدم عقب تر ايستاد. از اين كه ديگران متوجه حركات پسرك بشوند، خجالت ميكشيد. اخم ها را درهم كشيده بود و عصباني ايستاده بود. صداي بوق اتومبيليتوجه او را به خود جلب كرد. اتومبيل برايش آشنا بود، گفت : " واي خدايا،اتومبيل كامبيزه." وانمود كرد او را نديده است. از پسرك فاصله گرفت.اتوبوس در حال نزديك شدن بود. پسرك به دنبال يلدا رفت و باز نزديك شد وكاغذ را جلو آورد وگفت: " تا نگيريش، نمي رم..."

    نگاه يلدا اتومبيل سفيد رنگآشنايي را غافلگير كرد. تمام حواسش به اتومبيل كامبيز بود كه جلوتر ازايستگاه متوقف شده بود. با آمدن اتوبوس يلدا بدون درنگ خود را در داخلاتوبوس انداخت. پسرك نيز سوار شد. يلدا حرص مي خورد و بيرون را نگاه ميكرد. سمت راستش كامبيز در كنار اتوبوس در حركت بود. قلب يلدا تند مي زد.نزديك دانشگاه شدند.يلدا پياده شد و آن چنان تند مي رفت كه گويي مي دود.پسرك هم بدون شكايتي به دنبالش مي دويد. عاقبت با زرنگي شماره را در جيبمانتوي يلدا انداخت و گفت: " انداختم توي جيبت! زنگ بزني ها ! منتظرم..."

    صداي ممتد بوق اتومبيلي همهي نگاه ها را به سوي خود كشيد. اتومبيلي متوقف شد و كامبيز پياده شد و جلوآمد. از نگاه كنجكاو و چهره ي در هم كشيده ي كامبيز مي شد فهميد كه متوجهحضور پسر مزاحم شده است!

    كامبيز بلند گفت :" سلام يلدا خانم، مزاحمه ؟!"

    پسر مزاحم كه گويي بهش بر خورده بود، بلندتر گفت: " به تو چه، بچه قرطي؟!"

    و ثانيه اي بعد دكمه هاييبود كه كنده مي شد، يقه هايي كه گرفته و به سختي رها مي شد و مشت هايي كهبي هدف پرتاب مي شد و مردمي كه بي تفاوت خيره شده بودند!
    يلدا با اين كه بسيار نگران بود، ديگر آن جا نايستاد و با اعصابي خرد و ناراحت وارد كلاس شد.

    فرناز و نرگس گفتند: " سلام، چي شده ؟"
    يلدا جواب داد: " هيچي، كله ي سحري يك مگس تا اين جا ولم نكرد. آخر هم كامبيز ديدش. حالا بيرون درگير شده اند! "

    فرناز پرسيد :" كدوم بيرون؟!"

    - دم در ورودي!

    نرگس پرسيد :" كامبيز اون جا چي كار مي كرد؟! "
    - تحفه! من رو تعقيب مي كرد. فكر كنم از اول فهميد من مزاحم دارم .

    فرناز پرسيد: " حالا مزاحم كي بود؟ "

    - يك بي شعور سمج. چه مي دونم همون كه گفتم پسر همسايه ي رو به روييه. همون كه از پشت پنجره مدام نگاه مي كنه !

    فرناز گفت: " آهان.."

    - از اين بدتر نمي شه، لعنتي!

    نرگس گفت: " خُب تقصير تو چيه؟! براي هركسي ممكنه مزاحم پيدا بشه! "

    يلدا با نگراني خاصي گفت: " حتماً حالا مي ره به شهاب مي گه!"

    فرناز گفت: " خُب، بگه!"

    - دوست ندارم. آخه پسره روبه رويه خانه شهاب زندگي مي كنه. مي فهمي يعني چي؟! يعني، يعني اگه كامبيزاون رو ببينه مي شناسه. مي ترسم شهاب هم خودش رو در گير كنه!

    فرناز گفت : " آخي، حالا تو چرا اين همه به شهاب فكر مي كني؟! خب، درگير بشه ! "
    - اصلاً ولش كن . بچه ها ميايد بريم دم در ببينيم چه خبره؟!

    نرگس گفت : " الآن استاد مياد. در ثاني خودت وقتي رفتي خونه حتماً مي فهمي چه خبره! "
    - فكر رفتن به خونه شور خاصي در دل يلدا به پا كردو با خودش گفت: " كاش زودتر كلاس ها تمام مي شد وبه خانه مي رفتم. "

    دكتر بهزادي وارد كلاس شد. همگي ايستادند. يلدا هم.

  7. #17
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 13



    يلدا هيجان زده تر از هميشه مشتاق رفتن به خانه بود كتاب ها را با عجله ميبست و داخل كيفش فرو مي داد .... نرگس نزد او آمد و گفت: يلدا امشب بهتزنگ مي زنم راجع به (هدايت) برام توضيح بدي. راجع به خودش؟ هم راجع بهخودش هم راجع به آثاراش . خب بگو به جاي تو هم تحقيق كنم ديگه. نرگس خنديدو گفت: اينطوري كه شرمنده ات ميشم ولي گذشته از شوخي راجع به آثارش خيليمشكل دارم. باشه امشب حتما تماس بگير ولي زياد هم دير نشه. ساعت 9 خوبه؟آره فرناز هم گفت : بي شعورها به من هم كمك كنيد فقط به فكر خودتونيد .يلدا و نرگس با نگاهي حق به جانب رو به فرناز گفتند: در مورد نيما؟ فرنازگفت: مگه نيما خيلي آسونه؟ يلدا گفت: چي بگم؟ هر چي هست از هدايت آسونتره. فرناز گفت: نه خير منم خيلي مشكل دارم. يلدا گفت: واي خب تو هم زنگبزن(قيافه اي گرفت و زير چشمي فرناز را نگاه كرد) فرناز گفت واقعا كه يلداچقدر بي جنبه اي . يلدا خنديد و گفت: خب زنگ نزن
    در همين لحظه سهيل به ميز آنها نزديكشد و فرناز زير لب گفت ( مجنونت اومد) سهيل گفت: سلام خانمها و رو به يلداادامه داد : خانم ياري شما و خانم تبريزيان (نرگس) تحقيقتون يكيه؟ بله .مي شه منم با گروه شما باشم ؟ براي چي؟ گروه ما كه هنوز كار فوق العاده اينكرده در ثاني اگر نفر سومي هم قرار بود توي گروه باشه حتما فرناز مياومد. آره اما فرناز خانم خودشون نيما را انتخاب كرده اند حميد رحماني همنيما را انتخاب كرده كه مي تونند يك گروه بشن.

    فرناز گفت:ا رحماني مگه توي گروه نثر نبود؟ سهيل جواب داد : نه مي گه راجع به نظمبيشتر مي تونه مطلب جمع آوري كنم. فرناز در حالي كه كيفش را بر مي داشتگفت: بچه ها من يه سري ميرم پيش آقاي رحماني الان مي يام.
    سهيل گفت: پس مي تونم با شماكار كنم؟ يلدا جواب داد : خوب بدون مشورت با استاد كه نمي شه . سهيل گفت:پس اگه كمي صبر كنيد من الان مي رم پيش استاد و بر مي گردم ( و بدون درنگاز كلاس خارج شد) فرناز هم به بچه ها ملحق شد و گفت: چي شد از سرتون واكردينش؟ نرگس گفت : نه خير وبالمون شد فرناز گفت: چه پررو و زرنگه. يلداگفت: ناراحت نباشيد فكرش رو كردم. نرگس پرسيد: چي كار كنيم؟

    يلدا جواب داد: همه ي پاكنويس ها را مي ديم بهش فكر كنم خطش هم خوبه( سهتايي خنديدند) يلدا ادامه داد: بچه ها ترو خدا بجنبيد الان دوباره پيداشمي شه .
    همگي از جا برخاستند و صحبت كانان از كلاس بيرون زدندمحوطه ي خارج دانشگاه را طي كردند و به در ورودي نزديك شدند يلدا همان طوركه مشغول خنده و صحبت بود نگاهش بهت زده به در ورودي خيره ماند. نرگس باتعجب پرسيد : ا... يلدا اين شهاب نيست؟ فرناز هم بهت زده گفت: ا... شهابهيلدا. شهاب كابشن و شلوار جين به تن داشت و با ديدن يلدا عينك آفتا بي اشرا از روي صورت برداشت و منتظر ايستاد. يلدا توان حركت نداشت اما بسيارسعي داشت جلوي بچه ها و دوستانش رفتار معقولي نشان دهد لرزش بدنش را نميتوانست مهار كند دست هايش مثل گلوله برف يخ كرده بودند.

    فرناز گفت: يلدا جون شوهرت اومد دنبالت ( وريز ريز خنديد)

    يلدا از اين شوخي دلش ريخت و چه قدر خوشش آمد در حالي كه با پاهايي لرزانپيش مي آمد رو به دوستانش گفت: بچه ها فكر كنم كامبيز جريان صبح را برايشتعريف كرده.

    حالا نه اينكه خيلي براش مهمه.؟ صدايي از پشت يلدا ر فراخواند كه مي گفت:خانم ياري يلدا خانم... يلدا ايستاد و نگاهي به سهيل كرد سهيل دوان دوانآمد. فرناز زير لب گفت: بابا اين ديگه كيه؟

    سهيل لبخند زنان نزديك آمد و گفت: استاد قبول كرد. فرناز خنديد و گفت:چشمتون روشن . سهيل هم خنديد و گفت: واقعا شانس آوردم خيلي خوشحال شدم...( شهاب شاهد برخورد آنها بود و تمام حواس يلدا پيش او بود.) سهيل ادامهداد : خانم ياري حالا من چي كار كنم؟ يلدا در حالي كه حرك مي كرد و قدمهايش راتند تر بر مي داشت گفت: هيچي فعلا نمي خواد كاري انجام بدهيد من ونرگس هرچي نوشتيم شما پاكنويس كنيد.

    يلدا سر بلند كرد و چشم در چشم شهاب نگاه كرد و زير لب گفت: سلام شهاب همسر تكان داد و گفت: سلام ( هنوز از هم فاصله داشتند) فرنازو نرگس هم پيشرفتند و با شهاب سلام و احوالپرسي كردند . سهيل هم چنان در كنار يلدا بوداو هم با اين كه شهاب را نمي شناخت به تبع از يلدا با شهاب سلام و عليككرد و ايستاد. يلدا رو به او گفت: آقاي محمدي شنيديد من چي گفتم؟ راجع بهپاكنويس بله. اميدوارم خط خوبي داشته باشيد.

    فقط همين باشه اصلا يك خطاط پيدامي كنم ( و به شهاب نگاه كرد) شهاب تاخواست لب باز كند دوباره صداي سهيل مانع شد كه گفت: يلدا خانم منزل ميريد؟ بله . مي خواين برسونمتون من امروز طرفاي شما كار دارم مسيرم از همونسمته.

    يلدا با قاطعيت گفت: مرسي آقاي محمدي لزومي نداره. البته دوستانتون هم مي تونند بيان ها.
    فرناز ونرگس نگاه معني داري به هم كردند و شهاب كه تا آن لحظه ساكت بود پيش آمد وبا جديت پرسيد: مگه شما خونه ي يلدا خانم رو بلديد؟

    سهيل جا خورد و از لحن شهاب كه سرد و خشك سؤال كرده بود خودش را جمع و جوركرد و با دقت بيشتر به شهاب نگاه كرد و گفت: به جا نمي يارم.

    شهاب پاسخ داد: اشكال نداره آدم زياد مهمي نيستم ( زير لب غريد) و ادامهداد: اگه يك لحظه ي ديگه اين جا بايستي كاري مي كنم كه اجدادت را هم بهياد نياري.

    يلدا كه ترسيده بود خودش را جلو انداخت و گفت: شهاب آقاي محمدي ار همكلاسي هاي من هستند. ئ بعد رو به سهيل گفت: آقاي محمدي اگر كاري نداريدلطفا بقيه ي صحبت ها را بذاريد براي فردا؟

    نرگس هم گفت: آقاي محمدي يك لحظه بياين. فرناز و نرگس سهيل را كنار كشيدندتا مانع از درگيري احتمالي شوند. شهاب نيز اخم ها را در هم كشيده بود وهنوز نگاه خيره و عصبي اش با سهيل همراه بود. يلدا گفت: شهاب چي شده؟

    شهاب نگاهش را به يلدا داد و گفت: واقعا توي كلاستونه؟ يلدا لبخندي زد و گفت: آره هم كلاسي هستيم.

    سهيل در حالي كه از فرناز و نرگس جدا مي شد با صداي بلند گفت: خانم ياريبه پدر سلام برسونيد خداحافظ ( ولبخند زنان به سمت اتومبيلش رفت)

    شهاب كه خونش به جوش آمده بود دلش مي خواست درس خوبي به او بدهد ناگزير ازكنترل خويش تنها به حرص خوردن و فشردن دندان ها اكتفا كرد و پرسيد: مگهحاجي را مي شناسه؟ فرناز گفت: مي شناسه ؟ آقا شهاب اين محمدي اگه هفته ايدو سه بار حاج رضا رو نبينه زندگيش نمي گذره. شهاب كه از حرف فرناز سردرنياورده بود نگاه نابا ورنه اش را به يلدا دوخت و پرسيد: آره؟

    يلدا خنديد و گفت: نه بابا فرناز شوخي مي كنه.

    فرناز براي اينكه واسه ي يلدا بازار گرمي كنه گفت: عاشق و شيفته ي يلداستبدبختمون كرده از صبح كه مي ريم سر كلاس به بهانه هاي مختلف از نيمكت ماآويزانه.

    آب در دهان يلدا خشكيد قلبش آن چنان مي زد كه صدايش را نمي شنيد مضطرب بهشهاب چشم دوخت شهاب در برابر حرف هاي فرناز سكوت كرده بود و نگاهش مي كرداما يلدا نمي توانست از نگاه او چيزي بفهمد.

    شهاب كه مي خواست سريع تر موضوع عوض شود جلوتر آمد و در حالي كه دست در جيبش مي كرد گفت: خونه مي ري ديگه؟ يلدا گفت: آره

    شهاب دسته كليدي را زا جيبش در اورد وجلوي او گرفت و گفت: كليدت را جا گذاشته بودي منم شب دير ميام در را از داخل قفل كن.

    در نگاه شهاب رنجشي بود كه يلدا آن را حس مي كرد يلدا هم رنجيده نگاهش ميكرد چون فكر نمي كرد شهاب تنها برود و او را به منزل نرساند شهاب خداحافظيكرد و چند قدم برداشت اما انگار كه ياد چيزي افتاده باشد دوباره برگشت وگفت: ببينم اوني كه صبح مزاحمت شده بود مي شناسيش؟

    يلدا غافلگير شده بود و دستپاچه گفت: كدوم مزاحم؟ شهاب نگاه معني داري به او انداخت و گفت: هموني كه صبح با كامبيز درگير شده.

    يلدا آب دهانش را قورت داد و گفت:آهان نه نمي شناسمش

    توي دانشگاهتون نيست؟ نه فكر نكنم . خيلي خوب زود برو خونه خداحافظ

  8. #18
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 14







    آن روز قرار بود نرگس و فرناز براي اولينبار به خانه ي شهاب بروند و روز تعطيلشان را با هم بگذرانند. آنها نزديكظهر آمدند و سه تايي در اتاق كوچك يلدا جمع شدند. ابتدا از خانه و زندگيشهاب و سليقه ي يلدا و بعد هم از دانشكده و بچه ها و اساتيد و سهيل حرفزدند. فيلم روز عقد را نگاه كردندو عكس ها را دست به دست چرخاندند ونظريابي كردند، چاي نوشيدند و ميوه خوردند. ناگهان زنگ نواخته شد . يلداكه هيچ گاهمراجعه كننده يا مهماني را به آن خانه نديده بود مضطرب شد وچادري روي سرش انداخت . پنجره ي اتاقش را باز كرد و بيرون را تماشا كرد.زن همسايه در حالي كه سيني در دست داشت لبخندي زد . در خانه ي همسايه روبهرو باز بود و پسر همسايه دم در ايستاده و نگاهش مي كرد. يلدا به سرعت خودرا كنار كشيد و به سوي در شتافت. فرناز پرسيد: "كيه؟يلدا!

    -

    بچه ها ، اون پسره كه گفتم همسايمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وايستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده!

    فرناز گفت :" بابا اين آش خوردن داره، برو بگير!"

    نرگس گفت: " مي شه ببينيمش؟!"

    آره از پنجره، فقط تابلو نشين ها!

    فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!"

    يلدا پله ها را دو تا يكي كرد و پايين آمد وسلام و عليك كنان آش را گرفت . پسر همسايه هم چنان ايستاده بود و نگاهش ميكرد. زن همسايه كه گويي براي خريد به مغازه رفته به يلدا چشم دوخته بود،عاقبت لب باز كرد و گفت : " دخترم خوبي؟"

    يلدا عجولانه تشكر كرد و گفت: " الآن ظرفش را براتون مي يارم." و در را بست و به سرعت پله ها را بالا آمد.

    صداي خنده هاي فرناز و نرگس خانه را پر كردهبود. يلدا هم خنده كنان وارد شد و ظرف آش را ميانشان گذاشت و گفت : "فرناز مري چند تا قاشق بياري؟!"

    فرناز در حالي كه به سمت آشپزخانه مي رفت، گفت:"بابا اين كه خيلي تابلو بود ، يلدا؟"

    -



    چطور مگه؟!

    -



    بابا بد جوري بهت زل زده بود!

    نرگس پرسيد:"اون خانمه ، مادرشه؟!"

    -



    نمي دونم.

    سه تايي مشغول خوردن آش شدند.

    فرناز گفت:" كارت در اومد.خواستگار پيدا كردي!"

    يلدا گفت:" فكر نمي كنم كار به اون جاها بكشه!

    نرگس گفت:" مگه اينها شهاب رو نمي شناسند؟"

    يلدا گفت:" والله، چي بگم؟"

    بعد از نيم ساعت صداي زنگ بار ديگر آنها را از حس و حالشان بيرون كشيد.

    يلدا با عصبانيت گفت:" آه ...امروز كه شما اومدين حالا ببين چه خبره!"

    نرگس گفت:" مي خواي منن برم؟شايد اومدن ظرف آش را بگيرن."

    يلدا گفت :" نه، خودم مي برم. اتفاقاً منتظر يك فرصت بودم به مادرش يه چيزيي بگم. ديگه خيلي پر رو شده."

    يلدا كاسه آش را به سرعت شست و چادر به سركرد و با عجله پله ها را به سمت پايين دويد. فرناز فرياد زد:"كتكش نزني!"و دوباره به سوي اتاق يلدا پشت پنجره دويدند. يلدا سعي كرد حالتي جدي وتقريباً عصباني به خود بگيرد. در را باز كرد... پسر همسايه پشت در ايستادهبود و لبخند زنان نگاهش كرد و گفت:"ببخشيد، سلام .اَ ...من اومدم كه

    يلدا كاسه را توي بغل او گذاشت و گفت: " خواهش مي كنم . بفرماييد. اينم كاسه تون . نذرتون قبول!

    پژمان هول شد و گفت:" ببخشيد، اما من مي خواستم بگم خاله ام ...

    براي لحظه اي گوش هاي يلدا كر شدند و چشمهايش به جز اتومبيل شهاب كه جلوي در خانه متوقف مي شد، چيزي نديدند. شهابجستي زد و از اتومبيل پايين پريد. او كه از ديدن يلدا و پژمان كه حتي اورا نمي شناختبسيار متعجب مي نمود، با چهره ي جدي و نگاه جستجوگرش پيشآمد.پژمان كه هنوز حرف مي زد با ديدن شهاب يكه خورد و كمي عقب تر ايستاد وساكت شد!



    ">شهاب نگاهي عجولانه به آن دو انداخت و گفت : " چي شده؟

    يلدااز ديدن نابهنگام شهاب سخت عافلگير و آشفته به نظر مي رسيد ، رنگش پريدهبود و دستپاچه گفت:"اِ ...هيچي ، ايشون آش نذري آوردند ومن اومدم ظرفش روبدم."







    نگاه شهاب كه معلوم بود اصلاً مجاب نشده است ، روي پژمان زوم شدو بعد از ثانيه اي گفت:" شما كي هستين و از كجا ايشون رو مي شناسي؟"







    پژمان لبخند شرمگيني زد و گفت:"من...ا ِ ...همسايه ي رو به رويي اتون هستم. شما برادر ايشون هستيد؟!"

    شهابنگاهي به يلدا كرد و دوباره چشم به يلدا دوخت. گويي مي خواست با نگاهشاستخوان هاي او را ذوب كند، اخم ها را در هم كشيد. ترسناك به نظر مي رسيد،با خشم گفت:" اول بگو ببينم ، توي اين آپارتمان فقط براي ايشون نذريآوردين؟!"







    يلدا كه مي ديدشهاب لحظه بهلحظه عصباني تر مي شود ، پيش دستي كرد تا شايد پژمان را خلاص كند ، گفت:"نه ، مادرشون آش آوردند. ايشون كه من رو نمي شناسن!"







    شهاب پرسيد :" مادرش كيه؟! تو مادرش را از كجا مي شناسي؟!"







    يلدا جواب داد:" من...من نمي شناسم."







    پژمان دوباره حرف خودش را تكرار كرد و گفت:" ببخشي آقا ، شما برادر اين خانم هستيد؟!"







    شهاب گفت:" فرمايش؟! چي مي خواي بگي ؟! من هر نسبتي با اين خانم داشته باشم مي خوام بدونم به تو چه ربطي داره؟!"







    پژمان گفت:" آقا مثل اين كهسوء تفاهم شده . من قصد جسارت نداشتم و فقط اومدم از يلدا ذخانم معذرتخواهي كنم كه چند روز پيش جلوي دانشگاهشون باعث دعوا و درگيري شدم! ميخواستم بگم قصدِ ... قصد بدي نداشتم و نمي خواستم ايشون رو ناراحت كنم."







    يلدا يخ زد. توان حركتنداشت. پژمان احمق همه چيز را خراب كرد. شهاب تازه پي به موضوع برده بود،دريك چشم به هم زدن روي پژمان هوار شد و انچنان مشتي نثارش كرد كه پژمانبراي دقايقي نمي دانست چرا كنار جوي آب افتاده است . لبش خوني بود و سرشگيج مي رفت. شهاب مي رفت كه مشت دوم را بكوبد ، اما صداي جيغ زني كه ميگفت :" آقا شهاب ، چي كار مي كني؟!" اورا به خود آورد.







    پژمان فرصتي يافت براي آن كه بلند شود وسعي در جبران حمله ي شهاب داشته باشد ، اما شهاب مهلتش نداد و مشت دوم هم كوبيده شد.

    يلدا فرياد زد:"شهاب تو رو خدا ولش كن!"







    فرشته خانم همسايه ي رو بهرويي كه خاله ي پژمان بود، همان زني كه ساعتي قبل براي يلدا آش آورده بود،دوان دوان پيش آمده و خود را سپر خواهرزاده اش كرد و پژمان عصباني و زخميبا نگاه ترسيده اش شهاب را مي نگريست.







    فرشته خانم گفت:" آقا شهاب ...آقا شهاب ، دستت درد نكنه، خواهرزاده ي من اينجا مهمونه. اينه پذيرايي از مهمون؟"







    فرناز و نرگس كه بسيار ترسيده بودند با عجله مانتوهايشان را پوشيدند و پايين آمدند و كنار يلدا ايستادند.







    فرشته خانم هنوز گله مي كردو غر مي زد و مي گفت:" آقا شهاب، خجالت نكشيدي دست روي اين بچه بلندكردي؟! نشون دادي بچه ي تهرون كيه و چه جوري از مهمون پذيرايي مي كنه!"







    شهاب نفس نفس مي زد و تازهمتوجه ارتباط فرشته خانم و پژمان شده بود. هنوز عصبي مي نمود، به فرشتهخانم نزديك شد و گفت:" به اين بچه ياد ندادند كه نيايد براي ناموس مردممزاحمت ايجاد كنه؟!"



    - چه مزاحمتي؟! اين بچه، ايندختر خانم را از پشت پنجره ديده بود و به من گفت، خاله ايشون كي هستند.منم گفتم ، والله نمي دونم. شايد خواهر آقا شهابه ! گفت، ازش خوشم اومده،مي ري باهاش صحبت كني؟ منم خواستم توي يك فرصت مناسب با خود شما صحبت كنم.شما كه ماشاءالله جوون با شخصيت و باسوادي هستيد، شما ديگه چرا اين جوريبرخورد مي كنيد؟



    شهاب اين بار نگاه غضبناكشرا به يلدا دوخت و با ديدن فرناز و نرگس كه نگران و بهت زده كنار يلداايستاده بودند، فرياد زد:" شما چرا اين جا وايستاديد؟ بريد بالا!"



    آن سه كمي تو رفتند و باز ايستادند.



    پژمان فرياد مي زد:" تلافي اش رو سرت در مي يارم. الآن هم به احترام يلدا خانم كاري بهت ندارم."



    باز هم شهاب طوفان شد، طوفانكه نه، گردباد ...!! و پژمان در ميان گردباد تلاشش بي حاصل ماند . بازهمصداي فرياد فرشته خانم و جمع شدن چند نفر دور آنها! صداي گريه يلدا و دستهاي سردش ميان دست هاي سرد نرگس و فرناز... شهاب را به سختي از پژمان جداكردند.



    شهاب فرياد زد:" يك بار ديگه اسمش رو بياري مي كشمت! " ( آن چنان محكم گفت و آن قدر جدي كه همه باور كردند.)



    فرشته خانم گفت :" آقا شهاب،تو رو خدا كوتاه بيا ! بابا اين پسر كه گناهي نداره، مگه كار خلاف شرعكرده؟ فقط مي خواد بياد خواستگاري، همين! ديگه اين همه داد و فرياد و بزنو بكوب نداره."



    شهاب كه كارد مي زدي خونش در نمي آمد، با چشمان از حدقه درآمده فرشته خانم را نگاه كرد و با فرياد گفت:" خواستگاري كي؟! اون زن منه

    در يك لحظه تمام صداها خاموش ماند. پژمان نمي دانست چه بگويد، از جا برخاست و با ناباوري نگاهش كرد. عاقبت گفت: " دروغ مي گي!"

    شهاب فرياد زد و گفت: " اگه يك بار ديگه جلوي اين در تو رو ببينم و يا حتي بشنوم مزاحمش شدي خونت را مي ريزم، مفهوم شد؟"

    پژمان عاجزانه فرياد زد:" دروغ مي گي..."

    اين بار فرشته خانم به سوي او حمله ور شد و گفت: " خفه شو، پژمان! برو خونه!"

    چند نفرزير بغل او را گرفتند و با خود به خانه اش بردند. يلدا و دوستانش نيزافتان و خيزان پله ها را طي كردندو بالا آمدند. رنگ از روي هر سه نفرشانرفته بود.

    نرگس يلدا را بغل كرد و گفت: " چيه؟! چرا گريه مي كني؟!"

    فرناز هم كه آماده ي گريستن بود، اشك هايش روان شدند. نرگس ادامه داد: " تو ديگه چته؟! تو چرا زار مي زني؟!"

    فرناز در ميان گريه اش خنديد و گفت :" عجب آشي بود!" ( ناگهان هر سه به هم نگاه كردند و زدند زير خنده )

    يلدا گفت:" بچه ها از پنجره نگاه كنيد ، ببينيد شهاب هنوز بيرونه؟!"

    فرناز گفت:" قربونت! لابد اگه ما رو ببينه مياد يك فصل هم ما رو كتك مي زنه !"

    نرگس هم در تأييد حرف فرناز گفت:" راست مي گه، يلدا! فعلاً آروم بگير! "

    فرناز گفت:" يلدا، ازش نمي ترسي؟! واقعاً وحشتناكه!"

    نرگس ادامه داد:" خب، حق داره عصبي بشه. يارو راست راست اومده اعتراف ميكنه كه مزاحم يلدا شده. بدبخت چوب خشك كه نيست، آدمه، توقع داريد چيبگه؟!"

    فرناز نگاهي به يلدا انداخت و مؤدبانه گفت:"كلك، نكنه ما رو فيلم كردين؟!"



    يعني چي؟!

    فرناز ادامه داد:" يعني واقعاً ازدواج كردين و به كسي چيزي نگفتين!"

    - مسخره!!



    -آخه ديدي چه جوري گفت، اون زن منه!

    نرگس گفت:" راستش يلدا، من يك لحظه تنم لرزيد."

    فرناز گفت:" اگه نگذاره بعد از شش ماه برگردي، چي؟ "

    يلدا خنديد. ته دلش از حرف هاي آن دو مالش مي رفت. به خودش كلي وعده ووعيد داد و با لبخند گفت:" نه بابا، اون مي خواست جلوي همسايه ها كمنياره. والا همچين خبري نيست."

    چند ضربه به در خورد. يلدا سراسيمه از جا برخاست و به سوي در رفت. شهاببود . موهايش آشفته بودند و لباسش به هم ريخته. شهاب به يلدا گفت:" اشكالينداره چند لحظه برم و لباسم رو عوض كنم ؟بايد جايي برم."

    يلدا جواب داد:" نه ...برو! "

    شهاب از حضور دختر ها معذرت خواست و به اتاقش رفت. دختر ها هم دوباره توياتاق يلدا جمع شدند. تمام حواس يلدا پيش شهاب بود كه عاقبت شهاب صدايش كردو گفت :" يلدا...يلدا..."

    فرناز گفت:" يلدا، انگار صدات مي كنه! "

    اين اولين بار بود كه شهاب صدايش مي كرد. احساس شوقي در وجود يلدا بود كهدلش مي خواست فرياد بزند . از جا برخاست و به اتاق او رفت . شهاب روي تختنشسته بود ، نگاهش كرد و گفت :" در رو ببند."

    يلدا در را پشت سرش بست و ايستاد. شهاب ادامه داد:" نمي خوام زياد مزاحمتبشم، دوستانت هم اينجان ! فقط فعلاً به يك سؤالم جواب بده. چرا به من چيزينگفتي ؟!"



    - در مورد چي؟!

    شهاب كه سعي مي كردخود را كنترل كند، گفت: " در مورد بهترين فيلم جشنوارهي امسال!" ( يلدا با شرمندگي سرش را پايين گرفت) و شهاب ادامه داد: "يعنيواقعاً دوباره بايد توضيح بدم؟! "

    يلدا كه پنهان كاري را بي حاصل مي ديد، گفت: " آخه چي مي گفتم؟ دوست نداشتم درگير بشي..."

    شهاب دندان ها را روي هم فشرد و گفت: " خوب ديگه مي خواستي كاري كني همهريشخندم كنند! آره! پسره ي اوباش تا دانشگاه دنبالت اومده ، از توي اتاقتهم كه مدام زير نظرش بودي. معلومه كه به ريش من مي خنده! من امشب بايدتكليف اين قضيه رو روشن كنم!"

    ( از جا برخاست و كتش را از روي صندلي برداشت و در حالي كه آن را مي پوشيدادامه داد)، " چيزي لازم نداري؟! ... مي خواي براتون ناهار بگيرم؟!"



    - نه، مرسي.. . ناهار داريم.



    شهاب خداحافظي كرد و رفت. يلدا احساس مي كرد بيش از پيش به او علاقه دارد.

  9. #19
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل15


    بعدازرفتن فرنازونرگس ,يلدادستي به خانه كشيدوشام درستكردوبارهارفتارظهرشهاب ازنظرش گذشته بودوتمام تنش را خيس عرق كرده بود. انشب شهاب زود ترازهميشه به خانه امد.خسته و متفكر بود.يك راست به سراغ يلدارفتوازاوخواست ساعتي رابه صحبت بنشينند.

    گويي تمام روزش به سختي طي شده بود.نگاهش رنجيده و خسته بود.

    شهاب ازيلدا پرسيد((دوستات كي رفتند؟))

    _نزديك ساعت6!
    _فردابه پروانه خانم زنگ بزن وبگو بياد كمك كنه با هم لوازم اتاقت را به اتاق من منتقل كنيد.
    يلدا كه هنوز سردر نياورده بودگفت(چي؟...براي چي؟..))
    _اتاقامون را عوض مي كنيم.
    _اخه چرا؟من تازه از اتاقم خوشم اومده.
    شهاب نگا معني داري به او انداخت و گفت((جدي؟))
    يلداكه تمسخر رادر نگاه شهاب پر رنگ ديد,رنجيدوسربه زيرانداخت وبا شرمندگي گفت(اخه تازه اونجا را اونطوري كه دوست داشتم درست كردم و بهش عادت كردم.اتاق شما پنجره اش كوچيكه!نورش كافي نيست.))
    شهاب لبخند تمسخر اميزي زد و گفت(دقيقا براي همين مورد اتاقامون را عوض مي كنيم.))
    يلدا كه تازه منظور شهاب را به خوبي درك كرده بود,گفت : خوب مي تونيم بهجاي عوض كردن اتاق از پرده ي ضخيم استفاده كنيم.هرچند كه جلوي نور را ميگيره!

    _فردا زنگ بزن پروانه خانم.
    _اخه چرا؟!
    _ديگه دوست ندارم در اين مورد با هم صحبت كنيم.
    نگاهش مثل هميشه جدي بود.خدايا در اين نگاه لعنتي چه بودكه تا مغز استخوانيلدا را مي سوزاندو نا خواسته مطيعش مي خواست.؟يلدا بي انكه حرفي بزندنگاهش را پايين دوخت.

    شهاب ادامه داد:خوب نگفتي اسمت را از كجا بلد بود؟

    يلدا دوباره غافلگير شد.شهاب مثل يك بازپرس جنايي عمل مي كردواز اين شاخهبه ان شاخه مي پريدواو را گيج مي كرد,يلدا كه نمي خواست دوباره گيج بازيدر بياوردو بگويد كي؟ گفت(نمي دونم شايد از بچه هاي دانشگاه پرسيده.شايد هم از كامبيز شنيده.))

    هرچي كه بوده مي خوام فراموشش كني.
    چيز خاص و مهمي نبوده كه توي ذهنم بسپارم!ازاين موارد براي همه پيش مياد.

    شهاب پوزخندي زد و گفت(اگه...اگهصبح با اون صراحت پيش همه گفتم كه فعلا چه نسبتي با هم داريم,فقط به خاطراين بود كه حال وحوصله ي مراسم خواستگاري بعدي را نداشتم.طبيعي كه اگه ميگفتم خواهر مني بايد از فردا مي موندم توي خونه و از هر كس و نا كسيپذيرايي مي كردم.))
    يلدا باز هم رنجيد.مي دانست كه اينطور خواهد شد.هميشه همين طور بود.شهابرفتاري مي كرد كه او اميد وار ميشدو بعد حرفي ميزد كه اميد او را تبديل بهياس مي كرد.
    يلدا گويي انجا نبود,دردل با خود حرف مي زد(منتظربودم,لعنتي خودخواه.))
    شهاب ادامه داد,گفتم برات توضيح بدم يك وقت پيش خودت فكرهايي نكني.
    يلدا عصبي شد و با خود گفت:پسره ي از خود راضي چقدراز خودش مطمئنه.!طاقت نياوردو گفت(مثلا چه فكري بكنم؟))
    شهاب سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او سپردوگفت(خودت بهتر مي دوني.))
    يلدا تحمل نگاه ممتد او را درخودش نداشت و نتوانست پاسخ دندانشكني به او بدهدو رنجيده خاطر اتاق را ترك كرد.
    فردای آن روز نه تنها به پروانه خانم زنگ نزد،بلکه پنجره را هم باز گذاشت.

    گویی تنها راه حرص دادن به شهاب را پیدا کرده بود.

    از پژمان هم پشت پنجره خبری نیود.(حتما فرشته خانم از فرصت استفاده کرده و دختر دم بختی را به او معرفی کرده)

    از این فکر خنده اش گرفت و به یاد صورت خونی پژمان افتاد و دوباره ناراحت شد.

    آماده ی رفتن به دانشگاه بود.ناهارش را خورده ،وسایلش را مرتب کرده بود و توی خیابون بود که اتوموبیل شهاب را دید که به

    خانه می آمد.با اینکه دلش به سختی در تب و تاب بود،اما خشمی که به واسطه ی رفتار شهاب در او شعله ور شده بود را نیز

    نمی توانست نادیده بگیرد و بدون آنکه به سرنشین اتومبیل دقت کند،کیفش رو روی دوش خودش جابه جا رکد و به راهش ادامه

    داد.اتومبیل متوقف شد و شهاب پایین آمد.ریش و سبیلش تقربیبا بلندتر از همیشه بود و به نظر یلدا فوق العاده بود.

    شهاب پرسید: (( مگه امروز کلاس داری؟! ))

    یلدا بدون آن که سلام بدهد جواب داد : (( آره. ))

    _علیک سلام!

    _ من سلامی نشنیدم که بخوام جواب بدم!

    _ سلام.( لبخند زد)

    یلدا هم با لبخند گفت : (( سلام!)) و در دل گفت: (( از بس نمی خنده وقتی می خنده چه قدر خوشگل می شه))

    شهاب دوباره جدی شد و پرسید : (( پروانه خانوم اومد؟!))

    _نه...

    چرا؟

    _برا اینکه نمی دونست باید بیاد!

    _زنگ نزدی؟!

    _این طور به نظر می رسه!

    _باشه خودم لوازمت رو می برم اون اتاق!اگه چیزی به هم ریخت دیگه به من مربوط نیست.کار خ.دت رو زیاد کردی!

    یلدا فقط نگاه کرد.نگاهی که می دانست به هر جنس مذکردی بیندازد بی تابش می کند،اما درمورد شهاب مطمئن نبود!

    _خداحافظ.

    _خداحافظ.

    یلدا دقتی آن شب به خانه رسید ناگهان به یاد حرف شهاب که گفته بود خودش لوازم اتاق هایشان را جا به جا خواهد کرد،افتاد.

    قدم ها را تند تر کرد و در اتاق شهاب را باز کرد.اتاقش همان طور بود که بود.

    با تعجب به سوی اتاق خودش رفت و در را باز کرد تا چند لحظهتنها به تماشا ایستاد.پرده ی زیبا و ضخیمی پنجره را زینت می
    داد و لوستر بزرگ و قشنگی نور کافی به اتاق بخشیده بود.کنار تخت خوابش بسته ی بزرگی قرار داشت،آن را باز کرد و از

    دیدن آن همه لوازم بهداشتی و آرایشی که مخصوص خانم ها بود متعجب تر و شادمان تر شد.به نظر او شهاب فوق العاده و

    همان مرد رویاییش بود که یلدا سالها در ذهن دوستش می داشت.چه قدر با فکر،چه قدر با مسئولیت و چه قدر فهمیده.

    خدایا چه قدر خوب بود.دوباره بسته ها را نگاه کرد ،لبخند قشنگی زد و آن ها را زیر تخت خواب پنهان کرد.در دل به او افتخار

    می کرد.حالا می فهمید که او یک پسر لج باز که خوشی زیر دلش زده ، نیست!

    بلکه یک مرد به تمام معنی است.مردی که یلدا آرزوی تصاحب قلبش را داشت.

    از این که اتاقش بوی شهاب را گرفته بود،لذت می برد.

    نفس های عمیق کشید و روی تخت خواب ولو شد.ناگهان به یاد چیزی افتاد.عکس های روز عقدشان همگی لای دفرچه ی

    خاطراتش بودند،اما دفترچه سر جایش نبود.

    دلش به شدت میتپید.کتابخانه را جستجو کرد،اما آنجا نبود.

    یک نگاه کلی به اتاقش انداخت و دفترچه ی خاطراتش را کنار بالش روی تخت خواب دید!

    پس شهاب آنجا بوده،روی تخت خواب او،تنش داغ شد.لبخند از روی لب هایش نمی رفت!
    دفترچه را برداشت.آخرین چیزی که یادداشت کرده بودیک شعر بود.
    شعر یک ترانه ی عامیانه ی قدیمی که حالا خیلی دوسش داشت:
    شب ها که تو میای خونه خونه قشنگه، (( همخونه ))
    گاهی شب ها که دیر میای از این و اون دلگیر میای
    من می میرم و زنده می شم تا تو برسی به خونه
    شب ها که تو میای خونه خونه قشنگه ، (( همخونه))

    ((یلدا ))

  10. #20
    مدیر بازنشسته آواتار ATISH
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    موقعیت
    کرج
    ارسالها
    1,746
    حالت من
    In Love
    تشکر
    205
    تشکر شده 634 بار در 341 پست

    پیشفرض

    فصل 16





    اوایلاذر ماه بود .یک شب وقتی یلدا بی حوصله کتاب هایش را ورق می زد و رویکاناپه ولو شده بود، صدای دسته کلید شهاب را شنید از جا برخاست و خودش راجمع و جور کرد.امئن شهاب به داخل سالن طولانی تر از همیشه به نظرش رسید .سر بلند کرد تا علت تاخیر را در یابد.سر شهاب به پایین خم شده بود وموهایش روی صورت او پریشان بودند.دستش را به در گرفته بود ، گویی به سختیخودش را نگه داشته بود. ناگهان دستش از روی در لیز خورد و به زمین افتاد.

    یلداکه گویی به ناگاه قلبش از جا کنده شده، سراسیمه به سویش دوید و فریاد زد:«شهاب، چی شده!؟ چته!؟شهاب تو رو خدا یه چیزی بگو، شهاب جونم تو روخدا.....»

    شهاب که اصلا قصد ترساندنیلدا را نداشت،به سختی چشم ها را باز کرد.لب هایش خشکیده بود و بی رمقگفت:« چیزی نیست نترس! فقط سرم خیلی گیج می ره. داره حالم به هم می خورهکمکم کن برم دستشویی.»

    یلدا دست او راگرفت و به سختی بلندش کرد. تمام بدن یلدا می لرزید.شهاب سعی می کرد روی پابایستد، اما نتوانست. سرش به شدت گیج می رفت. سنگینی اش روی شانه های لاغرو کوچک یلدا افتاده بود. یلدا کشان کشان او را به دستشویی رساند. تهوعشدید رنگ از روی شهاب برده بود.بی جان و بی رمق به کمک یلدا روی تخت خوابافتاد. یلدا که به شدت ترسیده بود و اشک می ریخت به سوی تلفن دوید و شمارهی کامبیز را گرفت و گفت:« الو. اقا کامبیز!؟ منم یلدا.»

    کامبیز با اندکی تاخیر جواب داد:«سلام،یلدا خانم، خوبید؟»

    یلدا با صدای نگرانش گفت:« اقا کامبیز،شهاب حالش خوب نیست . میشه زود تر بیاید این جا ببریمش دکتر؟»

    کامبیز هراسان پرسید:« چی شده.»

    - سرش گیج میره و مدام استفراغ می کنه . تو رو خدا زود بیا .دیگه جونی براش نمونده.

    - نترسید الان میام.

    یلداگوشی رو گذاشت و به سمت شهاب دوید.تب کرده بود و تند تند نفس می کشید.قطرات عرق روی صورت و پیشانی اش نشسته بود. یلدا دستمان کاغذی را برداشت وپیشانی او را خشک کرد.چشم های شهاب باز شدند و بی حال و بی رمق نگاهی بهیلدا انداخت.

    یلدا گفت:« الان کامبیز میاد میریم دکتر.»

    دوباره چشمان شهاب بسته شدند. چند لحظه بعد صدای زنگ بلد شد و کامبیز امد.دوتایی کمک کردند تا شهاب از پله ها پایین بیاید و سوار اتومبیل کامبیزشود. به نزدیک ترین کلینیک رفتند. تا نیمه های شب شهاب بستری شد. به خاطرمسمومیت شدید معده اش را شست و شو دادند.بعد هم سِرُم وصل کردند.بالاخرهنیمه شب بود که به خانه بر گشتند کامبیز انها را رساند و خودش رفت. شهابحال بهتری داشت ، اما همچنان گیج و بی رمق و خستهمی نمود. یلدا او را بهاتاقش برد و کمک کرد تا لباس راحتی بپوشد و بعد روی تختش خواباند.یلداخسته ولی ارام بود ارامش عمیقی که برایش لذت بخش بود. خدا را شکر می کردکه شهاب بهتر است. چراغ اتاق را خاموش کرد ،اما خودش همان جا ماند. خوابشنمی امد. همان جا روی صندلی کنار شهاب نشست و به او زل زد. شاید این تنهاتصویری بود که یلدا از تماشایش هیچ وقت سیر نمی شد. دلش می خواست تا ابدهمان جا بماند و بدون پلک زدن به تماشای تنها عشق زندگی اش بنشیند و ازدیدن ان لذت ببرد. به مو های سیاهش که روی بالش ریخته بود نگاه کرد.دلش میخواست دستی به انها بکشد و نوازششان کند. به چشم های قشنگش که بسته بود.به ریش و سبیل قشنگی که گذاشته بود و به نظر یلدا چقدر او را جذاب تر جلوهمی داد. خلاصه این که فرصت خوبی بود تا یلدا راحت و بی دغدغه به بهانه یمواظبت از او بنشیند و تماشایش کند. از به یاد اوردن لحظه ای که شهاب دمدر به زمین افتاد دلش فشرد. شاید عادت داشت شهاب را همیشه مغرور و متکی بهخود ببیند و از دیدن ناتوانی او احساس بدی می کرد. صدای اذان می امد، ازجای برخاست ، وضو گرفت و سجاده اش را به اتاق شهاب اورد.انگار ان شب اصلانمی خواست لحظه ای را بدون شهاب بگذراند. می ترسید برای او اتفاقی بیافتد.وضو که گرفت بدنش از شدت خستگی، سرما و ضعف شروع به لرزیدن کرد. او باتمام اینها احساس خوبی داشت.در حال نماز خواندن بود که شهاب بیدار شد و سربلند کرد و نگاهی متعجب به یلدا انداخت ، دوباره سرش را روی بالش گذاشت وچشم هایش را بست.

    یلدا نمازش را بهاتمام رساند و به سمت شهاب رفت،آهسته صدایش کرد،شها؟!چشم های شهاب بازشدند و او را نگریستند.نگاهی که سرشار از اعمتاد و حق شناسی بود.
    یلدا پرسید: (( خوبی؟!))
    شهاب لبخند کم رنگی زد و اشاره کرد که ،خوبم.
    یلدا گفت : (( من اینجام ، اگه کاری داشتی و چیزی خواستی بگو!))
    شهاب بدون کلامی خوابید.یلدا هم بعد از این که سیر نگاهش کرد چشم هایش را بست و خوابید.

صفحه 2 از 8 ابتداابتدا 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

Users Browsing this Thread

کاربراني که از تاپيک ديدن ميکنند 2 (0 عضو خانواده 2 مهمان عزيز ما)

کلیدواژه های این مبحث

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •