صفحه 4 از 5 ابتداابتدا ... 2345 آخرینآخرین
نمایش نتایج 31 تا 40 از 44 مجموع
  1. #31
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...اکنون آنها به صورت مهم ترین شخصیت های استرالیا در آمده بودند، احزاب سیاسی خودشان را تشکیل داده بودند و بچه هایشان را به بهترین مدارس سیدنی می فرستادند. و هنگامی که پرنس دوگال از استرالیا بازدید می کرد همراه او بودند.
    پدی کلیری فردی معمولی و فقط یک کارگر بود و هیچ تشابهی با اشراف مستعمرات نداشت و آنها خاطره خانواده زنش را به تلخی برایش زنده می کردند. وقتی طرف های عصر پدی وارد سالن خانه کشیش شد، فرانک را آسوده خاطر با مگی و پدر رالف در کنار آتش مشاهده کرد. به نظر می رسید که روز فوق العاده ای را گذرانده است. احساس خشم و ناراحتی کرد. همراه نبودن فی بر او تأثیر گذاشته بود و احساس می کرد به همان اندازه زمان کودکیش در ایرلند، از خواهرش متنفر است. بعد چشمش به چسب زخم روی ابروی فرانک افتاد و صورت بادکرده اش را مشاهده کرد. یک بهانه که گویی از آسمان برایش افتاده بود. پرخاش کنان فریاد زد:
    - چطور جرأت می کنی با این قیافه در مقابل مادرت ظاهر شوی. یک لحظه چشمانم را از تو بر می گردانم دوباره شروع می کنی و هر کس به تو چپ نگاه کند با او گلاویز می شوی.
    فرانک در حالی که به چسب ابرویش اشاره می کرد با لحن ملایمی گفت: من با این خراش پول به دست آورده ام. بیست لیره برای چند دقیقه کار و این بیشتر از پولی است که عمه مری برای یک ماه کار به من و تو می پردازد. بعد از ظهر در چادر جیمی شرمن سه بوکسور را به خاک غلتاندم و در مقابل یک قهرمان سبک وزن تا آخر مقاومت کردم و بیست لیره جایزه بردم.ولی این بدان معنا نیست که من احترام و توجه همه حاضران در مسابقه را به دست آورده باشم.
    - چند تا آدم بدبخت و وامانده که مغزشان در اثر ضربه ها تکان خورده و به زور در یک جشن دهاتی شرکت داده شده اند و تو از آنها یک داستان می سازی؟ فرانک مثل یک مرد رفتار کن، می دانم که بدن تو رشدش کامل شده ، به خاطر مادرت هم که شده کاری بکن که فکرت هم رشد کند.
    رنگ از چهره فرانک پرید و صورتش همانند گچ سفید شد.
    این وحشتناک ترین فحشی بود که شخصی می توانست به او نثار کند و این شخص پدرش بود. او نمی توانست کتکش بزند. نفسش از کوششی که در راه آرام نگاهداشتن دست هایش به خرج می داد به شمارش افتاده بود.
    - صحبت از آدمهایی که مغزشان تکان خورده نیست بابا. تو هم مثل من با اسم جیمی شرمن آشنایی داری و خود او به من گفت که من یک بوکسور متولد شده ام و آینده درخشانی انتظارم را می کشد . او می خواهد مرا در گروهش استخدام کند و به من تعلیم دهد و حقوق هم خواهد پرداخت. من شاید دیگر قد نکشم ولی به اندازه کافی بزرگ هستم که بتوانم یک درس حسابی به هرکس بدهم و این در مورد تو هم صدق می کند بز پیر متعفن.
    این کلمات از گوش پدی دور نماند و رنگش مانند پسرش سفید شد.
    - چطور جرأت می کنی؟
    - تو چیز دیگری نیستی، تو نفرت آوری ، تو از یک قوچ وحشی بدتر هستی، چرا مادرم را راحت نگذاشتی، نمی توانستی جلو خودت را بگیری؟
    مگی فریاد زد:
    انگشت های پدر رالف مانند چنگکی در شانه هایش فرو رفتند و به زور او را کنار خود نگه داشت، اشک به پهنای صورتش جاری بود و دیوانه وار و بیهوده تلاش می کرد خودش را از دست او رها کند و با صدای ریزی فریاد می زد :
    - نه بابا. نه فرانک خواهش می کنم، خواهش می کنم.
    ولی فقط پدر رالف صدایش را شنید، فرانک و پدی رو به روی یکدیگر بودند، سرانجام از تنفر و ترس دوجانبه شان پرده برداشته شده بود و رقابت پنهان شان در عشق فی بر ملا شده بود.
    پدی در حالی که سعی می کرد آرامشش را به دست آورد با لحن ملایم تری اظهار کرد:
    - من شوهرش هستم و خداوند با دادن فرزندان به ما پیوندمان را متبرک می سازد.
    - تو باارزش تر از یک سگ پیر خیس که به دنبال هر ماده سگی می دود ، نیستی.
    پدی فریادکنان گفت:
    - و تو هم باارزش تر پیر سگ خیسی که تو را درست کرده نیستی. و در هر حال خدا را شکر که من در این یک مورد دخالتی نداشته ام. آه خدای من...
    او حرفش را نیمه تمام گذاشت و خشمش مانند بادی که ناگهان آرام شود فروکش کرد، از هم وا رفت و درمانده و متشنج دستش را به طرف دهانش دراز کرد. گویی می خواست زبانی را که چیزهای نگفتنی را ابراز کرده بود از جای درآورد و با ناله گفت:
    - من نمی خواستم این را بگویم، نمی خواستم.
    به محض این که این کلمات بر زبان پدی جاری شد، پدر رالف مگی را رها کرد و خود را روی فرانک انداخت، بازویش را پشت سرش پیچاند و با دست دیگرش گردن او را چنگ زد. او قوی بود و دستش بازدارنده . فرانک برای رهایی دست و پا می زد و سپس مقاومتش در هم شکسته شد و سرش به حالت تسلیم فرود آمد. مگی که روی کف اتاق سر خورده بود، زانو زده و گریه می کرد و چشمانش با حالتی التماس آمیز و ناتوان از چهره فرانک به طرف چهره پدرش می رفت. او از آن چه می گذشت چیزی درک نمی کرد ولی می دانست که بعد از این صحنه دیگر هرگز نمی تواند آن دو را برای خود نگاه دارد.
    فرانک با صدای خفه گفت:
    - اگر این آن چیزی است که تو می خواستی بگویی ، بایستی خودم تا به حال آن را فهمیده باشم.
    ( کوشید سرش را به طرف کشیش برگرداند ) ولم کنید پدر، من با او کاری ندارم، خدا کمکم کند.
    - خدا کمک تان کند؟ خدا هر دوی شما را به آتش جهنم گرفتار کند. اگر بیشتر از این بچه را زجر بدهید خودم هر دوی شما را خواهم کشت، رنگ چهره اش سرخ شده بود تنها کسی که اکنون دستخوش غضب شده بود.
    - شما نمی توانید بفهمید چرا من مجبور شدم او را اینجا نگاه دارم تا همه چیز را بشنود. اگر او را می بردم همدیگر را می کشتید. بایستی شما را به حال خود می گذاشتم ، بدبخت های خودخواه بی شعور.
    فرانک با صدایی بیگانه و تهی گفت:
    - بس است. من می روم. من به سراغ جیمی شرمن می روم و هرگز هم بر نمی گردم.
    پدی به زمزمه گفت:
    - تو باید برگردی، به مادرت چه جوابی بدهم . او به تو بیشتر از جمع همه ما علاقه دارد و هرگز مرا نخواهد بخشید.
    - بهش بگو که من نزد جیمی شرمن استخدام شده ام، زیرا می خواهم برای خودم کسی باشم و این عین واقعیت است.
    - چیزی که گفتم حقیقت نداشت، فرانک
    چشمان سیاه، چشمان غریبه فرانک با برقی از تحقیر درخشیدند. همان چشمانی که در اولین برخورد، آنچنان موجب حیرت کشیش شده بودند . چگونه فی با چشمان خاکستری و پدی با چشمان آبی ، پسری با چشمان سیاه به وجود آورده بودند؟ پدر رالف قوانین مندل ( Mendel, Johann کشیش و گیاه شناس معروف اتریشی که مطالعاتی عمیق در مورد توارث نزد گیاهان به عمل آورد و قوانینی از آن استنتاج نمود. ) را به خوبی می شناخت و از آن نتیجه گیری لازم را می کرد.
    فرانک کلاه و پالتویش را برداشت.
    - اوه چرا حقیقت داشت. من همیشه بایستی این موضوع را حدس زده باشم. خاطره مامان در حال نواختن ارگ در سالنی که هیچ گاه نمی توانست از آن تو باشد. و احساسی که تو از آغاز با ما نبوده ای، که تو بعد از من آمده ای و او قبل از تو به من تعلق داشته ( خنده ای بی صدا سر داد ) و وقتی فکر می کنم که در تمام این سالها تو را مقصر می دانستم که او را تنزل داده ای. در حالی که مقصر اصلی من بودم. من بودم.
    کشیش در حالی که سعی می کرد فرانک را نگاه دارد گفت:
    - تقصیر هیچ کس نیست فرانک، این مشیت الهی بوده. باید چیزها را از این نظر نگریست.
    فرانک خودش را از دست او خلاص کرد و با قدم های سبک ، تند به طرف درب روانه شد.
    پدر رالف با خود فکر کرد ؛ یک بوکسور مادرزاد. فکری که از قسمت دست نیافتنی و تماشاگر مغز یک کاردینال می تراوید.
    در آستانه درب، پسر جوان با تمسخر تکرار کرد:
    - مشیت الهی! شما وقتی رل کشیش را بازی می کنید یک طوطی بیشتر نیستید، پدر دوبریکاسار، من می گویم که خدا باید شما را کمک کند. زیرا بین ما، شما تنها کسی هستید که کوچک ترین تلقی ای از واقعیت ندارید.
    پدی در مبلش از حال رفته بود. چهره رنگ باخته و حالتی مبهوت داشت. و چشمانش روی مگی خیره شده بود که زانو زده در کنار آتش، به جلو و عقب تاب می خورد و گریه می کرد، بلند شد تا دخترک را در آغوش بگیرد ولی پدر رالف به سختی ممانعت کرد.
    - نه راحتش بگذارید، به حد کافی زجرش داده اید. در بوفه یک شیشه ویسکی است، کمی از آن بنوشید. من می روم بچه را در تختش بگذارم و بر می گردم و با شما صحبت خواهم کرد پس بمانید، حرفم را شنیدید؟
    - بله در انتظار شما خواهم بود او را بخوابانید. در طبقه دوم در اتاق زیبای سبز کم رنگ ، کشیش دگمه های پیراهن دخترک را باز کرد و او را روی تخت نشاند و کفش و جورابش را در آورد. پیراهن خوابش را که آنی روی بالش گذارده بود برداشت و آن را از سر به او پوشاند و گذاشت تا کاملاً پاهایش را بپوشاند و در این حین با او از هر طرف سخن می گفت، داستان های احمقانه و خنده دار از دگمه هایی که نمی خواستند باز شوند و از بند کفش های چموش و روبان هایی که به هیچ وجه قصد گشوده شدن نداشتند ، برایش حکایت کرد . پی بردن به این امر که آیا مگی به سخنانش گوش می دهد غیر ممکن بود.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  2. #32
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...او با چشمانی سرشار از اندوه وصف ناپذیر کودکانه ، با سرگشتگی و غصه به نقطه ای در خلاء می نگریست.
    - حالا دراز بکش عزیزم و سعی کن بخوابی، کمی بعد می آیم به تو سر می زنم، غصه نخور، ما با هم در مورد همه این چیزها بعداً صحبت خواهیم کرد.
    وقتی پدر رالف به سالن بازگشت پدی پرسید:
    - آیا او آرام شد؟
    کشیش دستش را به طرف شیشه ویسکی که روی بوفه قرار داشت دراز کرد و لیوانی بزرگ را تا نصفه پر کرد.
    - حقیقتاً نمی دانم پدی. خئاوندا، خیلی دلم می خواست بدانم بزرگ ترین ضعف ایرلندی ها کدام است؟ الکل یا شخصیت سریع التأثرشان. آخر چه چیزی شما را برانگیخت که آن چیزها را بگوئید؟ نه لازم نیست جوابم را بدهید. شخصیت متغیر. من از اولین لحظه دیدار فرانک پی بردم که او پسر شما نیست.
    - هیچ چیز از چشم شما پنهان نمی ماند مگر نه پدر؟
    - شاید این طور باشد، در هر حال کمی دقت کافی است که بتوان به رنج و گرفتاری مردم پی برد.
    - شما مورد علاقه همه مردم گیلی هستید پدر.
    پدر رالف در حالی که قادر نبود سبک دلخواهی را به لحنش ببخشد به تلخی گفت:
    - این شاید مربوط به قیافه ظاهریم باشد.
    - این طور فکر می کنید؟ عقیده من این نیست. ما شما را دوست داریم چون کشیش بسیار خوبی هستید.
    پدر رالف که ناراحت به نظر می رسید غرولندکنان گفت:
    - در هر حال مثل این که من به طوری مبهم آلوده گرفتاری های شما شده ام. شاید بهتر این باشد که آنچه را در قلب تان سنگینی می کند برایم حکایت کنید.
    پدی چشمانش را به شعله های آتش دوخت، او که احساس پشیمانی شدید رنجش می داد و می خواست فکرش را منحرف کند، آتش را با هیزم فراوان شعله ور کرده بود. لیوان خالی در دستش از لرزشی شدید تکان می خورد. پدر رالف از جا برخاست بطری را برداشت و مقداری ویسکی برایش ریخت. پدی پس از نوشیدن جرعه ای از آن آه کشید و اشک هایفراموش شده بر گونه هایش را پاک کرد.
    - من نمی دانم پدر فرانک چه کسی است. این ماجرا قبل از آن که فی را ملاقات کنم اتفاق افتاده بود. خانواده فی یکی از مهم ترین فامیل های زلاندنو بودند. و پدرش مالک ملکی وسیع در نزدیکی آشبورتن واقع در جزیره جنوب بود و در آنجا به کشاورزی و دامداری می پرداخت. ثروت بی حسابی داشت و یک دختر. و آن طور که بعدها فهمیدم پدرش برای او آرزوهای بزرگی در سر می پروراند. سفر به انگلستان، معرفی او به دربار و همسری شایسته. او هرگز در خانه دست به سیاه و سفید نزده بود و مانند همه ثروتمندان در خانه شان تعداد بسیاری خدمتکار، سرپیشخدمت؛ اسب و اتومبیل مهیا بود. من در شیرفروشی کار می کردم و گاهی فی را در حالی که پسربچه کوچکی را که تقریباً هیجده ماه داشت به گردش می برد می دیدم. سپس یک روز جیمز آرمسترانگ ( James Armstrong ) پیر به سراغ من آمد . و برایم حکایت کرد که دخترش آبروی خانواده را به باد داده و صاحب فرزند نامشروعی شده و معلوم است که ماجرا در خفا نگه داشته شده بود. ولی وقتی خواسته بودند او را از خانه بیرون کنند مادربزرگش چنان غوغایی بر پا کرده بود که فی با وجود ناراحتی هایی که در خانه داشت، در آن جا ماند.
    وقتی مادربزرگ در بستر مرگ بود دیگر هیچ چیز مانع از آن نبود که خانواده از وجود فی و فرزندش خلاص شود. من مجرد بودم و جیمز به من اظهار کرد در صورتی که با دخترش ازدواج کنم و قول بدهم که جزیره جنوب را ترک کنم خرج سفر ما را به اضافه 500 لیر بپردازد، به هر جهت پدر، این برای من شانس بزرگی محسوب می شد و من هم از تجرد خسته شده بودم. چون همیشه آنقدر خجالتی بودم که با دختران به هیچ جا نمی رسیدم. پیشنهاد جالبی بود و وجود بچه هم مرا ناراحت نمی کرد، مادربزرگ از ماجرا باخبر شد و با آنکه مریض بود به دنبال من فرستاد. زنی باقدرت و خشن ولی یک خانم واقعاً متشخص. او کمی درباره فی با من صحبت کرد . ولی از پدر بچه اسم نبرد و من هم در این مورد اصراری نداشتم. او از من قول گرفت که با نوه اش خوش رفتار باشم زیرا خوب می دانست که به محض آنکه چشم از جهان فرو بندد ، فی مجبور می شد، خانه را ترک کند و هم او بود که به پسرش جیمز پیشنهاد کرده بود شوهری برای فی دست و پا کند. من دلم به حال پیرزن سوخت چون خیلی به نوه اش علاقه داشت. پدر باور می کنید اگر به شما بگویم که اولین بار که صدای فی را شنیدم پس ازدواج با او بود.
    کشیش زمزمه کنان گفت: بله باور می کنم ( نگاهی به ********** داخل لیوانش انداخت و آن را سر کشید، بطری ویسکی را برداشت و برای پدی و خودش ********** ریخت) که این طور پدی، شما با زنی از طبقه خیلی بالاتر از خودتان ازدواج کرده اید؟
    - بله اوایل واقعاً از او می ترسیدم، در آن موقع او آنقدر زیبا و دست نیافتنی بود، نمی دانم مقصودم را درک می کنید؟ مثل این که او حتی آنجا نبود و همه این جریانات برای کس دیگری اتفاق می افتاد.
    پدر رالف آهسته گفت:
    - او هنوز هم زیباست، من می توانم در چهره مگی زیبایی دوران جوانی مادرش را بازیابم.
    - زندگی ما برای او آسان نبود پدر، ولی از دست من چه کاری ساخته بود؟ لااقل او با من در امنیت بود و کسی نمی توانست با او بدرفتاری کند. دو سال طول کشید تا این که من واقعاً شوهرش شوم. من مجبور شدم به او آشپزی، جاروکردن، شست و شو و اتو کردن را یاد بدهم. چون هیچ کدام از این کارها را نمی دانست.
    او هیچ وقت در تمام سال های ازدواج مان، حتی یک بار هم لب به شکایت باز نکرد، هرگز نه خندیده و نه گریه کرده. فقط گاهی در خلوت خود را به دست احساساتش می سپارد و حتی در این لحظات هم سخنی بر زبان نمی آورد. من آرزو داشتم که او با من درددل کند ولی می ترسم، زیرا احساس می کنم که اسم آن مرد را بر زبان خواهد آورد. آه من ادعا نمی کنم که او به من و بچه ها علاقه ندارد ولی آنقدر دوستش دارم که این موضوع را درک کنم که احساس عشق جز برای فرانک در دل او مرده باشد. من می دانم که او فرانک را از تمام ما بیشتر دوست دارد و همچنین پدر فرانک را می پرستیده. ولی چیزی از او نمی دانم و نمی دانم چگونه آدمی بوده و چرا نتوانسته با فی ازدواج کند.
    پدر رالف به دستهایش نگریست و پلک هایش به هم خورد.
    - آه پدی، زندگی چه جهنمی است . خدا را شکر که من فقط در حاشیه اش متوقف شده ام، آنقدر شهامت نداشته ام که واقعاً آن را لمس کنم.
    پدی در حالی که به زحمت می توانست روی پایش بایستد ، بلند شد.
    - آه این بار من خیلی تند رفتم و فرانک را مجبور به رفتن کردم، من می دانم که فی هرگز مرا نخواهد بخشید.
    - شما نباید ماجرا را برایش تعریف کنید. تنها می توانید به او بگویید که فرانک همراه گروه بوکسورها رفته بدون توضیح. فی هم روحیه سرگشته و ناآرام فرانک را به خوبی می شناسد و حرف شما را بی شک باور خواهد کرد.
    پدی به تلخی گفت:
    - نه من نمی توانم این کار را بکنم.
    - ولی لازم است پدی، خیال نمی کنید که او به حد کافی مشقت و رنج تحمل کرده است؟ دیگر به بدبختی اش اضافه نکنید.
    و با خود فکر کرد « کسی چه می داند شاید سرانجام او موفق شود عشقی را که به فرانک داشت به طرف تو و آن موجود کوچک اتاق بالا برگرداند. »
    - واقعاً این طور فکر می کنید پدر؟
    - بله ماجرای امشب باید بین ما باقی بماند.
    - ولی مگی چی؟ او همه چیز را شنید.
    - از جانب مگی نگرانی نداشته باشید. من ترتیبش را می دهم. من خیال نمی کنم او واقعاً چیزی فهمیده باشد، او فقط متوجه دعوای بین شما و فرانک شده. سعی می کنم به او بفهمانم حال که فرانک رفته ، صحبت از درگیری شماها با مادرش غیر از آنکه به رنج او بیافزاید فایده ای نخواهد داشت. به علاوه من تصور می کنم که مگی زیاد با مادرش صحبت نمی کند ( از جایش برخاست) حالا بروید بخوابید پدی، فراموش نکنید که فردا برای از سر گرفتن وظیفه تان در کنار مری باید قیافه کاملاً طبیعی و سرحال داشته باشید.
    مگی نخوابیده بود و چشمانش در زیر نور کم رنگ چراغ خواب کاملاً باز بودند. کشیش کنار تخت نشست و متوجه شد که موهای او به حالت بافته باقی مانده. او با دقت گره روبان های سرمه ای را از هم باز کرد و دسته های موی بافته را از هم جدا کرد تا این که گیسوانش مانند سیلی از طلای مذاب درخشان بر بالش پخش شد و گفت:
    - مگی، فرانک رفت.
    - می دانم پدر.
    - می دانی چرا عزیزم؟
    - با بابا دعوایش شد.
    - حالا چکار خواهی کرد؟
    - من هم با فرانک می روم او به من احتیاج دارد.
    - این غیر ممکن است مگی کوچکم.
    - چرا ، ممکن است. من می خواستم امشب به دنبالش بروم، ولی پاهایم کشش ندارند، از تاریکی می ترسم. ولی فردا صبح دنبالش می روم.
    - نه مگی، نباید این کار را بکنی، ببین، فرانک باید زندگی خودش را داشته باشد و حالا وقتش است که به دنبال آن برود. من می دانم که تو دلت نمی خواست او شما را ترک کند ولی مدت زیادی است که او انتظار می کشید، تو نباید خودخواه باشی، باید گذاشت که او هر طور می خواهد زندگی کند.
    مکثی کرد و ادامه داد:
    - وقتی ما بزرگ می شویم این امری طبیعی است که بخواهیم زندگی را در خارج از خانه ای که در آن پرورش یافته ایم ادامه دهیم و فرانک به سن بلوغ رسیده است. او احتیاج به زندگی دارد، خانه، همسر و خانواده. آیا می فهمی مگی؟ دعوای بین فرانک و پدرت نیز از همین میل برادرت سرچشمه می گرفت و به این دلیل نبود که آنها همدیگر را دوست ندارند . چون بسیاری از مردان جوان این طور خانواده شان را ترک می کنند و این دعوا برای فرانک بهانه ای بیش نبود . او بدین ترتیب توانست به تصمیمی که از مدت ها پیش گرفته بود عمل کند. یک بهانه برای رفتن، آیا این را درک می کنی عزیز کوچولوی من؟
    چشمان دخترک به طرف صورت کشیش برگشتند و به او خیره شدند. چشمانی که ناتوان، دردناک و سالخورده می نمودند، و بعد به زمزمه جواب داد:
    - می دانم وقتی که من دختربچه کوچکی بودم فرانک یک دفعه دیگر هم می خواست ما را ترک کند. ولی نتوانست، پدرم او را به خانه برگرداند و مجبورش کرد که با ما بماند.
    - ولی این بار پدرت او را بر نخواهد گرداند. زیرا قادر نخواهد بود. فرانک برای همیشه رفته است و دیگر باز نخواهد گشت.
    - پس او را دیگر هرگز نخواهم دید؟
    کشیش صادقانه جواب داد:
    - نمی دانم، دلم می خواست به تو اطمینان دهم که او روزی باز خواهد گشت، ولی هیچ کس نمی تواند آینده را پیش بینی کند حتی یک کشیش. ( نفس عمیقی کشید) مگی تو نباید به مادرت بگویی که دعوایی بین آنها اتفاق افتاده ، متوجه هستی؟ او خیلی ناراحت خواهد شد و این برای سلامتی او خوب نیست.
    - برای این که در انتظار بچه دیگر است.
    - تو چطور این را می دانی؟
    - مامان دوست داردبچه درست کند و این کار را خوب می داند، آنقدر بچه های خوشگلی می سازد، حتی وقتی حالش خوب نیست. من هم یکی مثل هال درست خواهم کرد و این طور او جای فرانک را پر خواهد کرد.
    کشیش زیر لب گفت « بکرزایی» ( Parthenogenesis در حیوانات مذکر و مؤنث تولید مثل به وسیله تخمی که در معرض نر واقع نشود ) موفق باشی مگی ولی اگر نتوانی بچه ای درست کنی چکار می کنی؟
    او در حالی که سرش را در میان بالش فرو می کرد با صدای نازک خواب آلوده ای گفت:
    - من در هر حال هال را دارم و شما هم که ما را ترک نخواهید کرد. این طور نیست؟
    کشیش پاسخ داد:
    - یک روز شاید. ولی تصور نمی کنم به این زودی ها باشد. نگران نباش من احساس می کنم که مجبورم مدت های مدید در لیگی بمانم.
    نگاهش سرشار از تلخکامی بود.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  3. #33
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    چاره دیگری نبود. مگی بایستی به منزل بر گردد. فی نمی توانست از کمکش صرفنظر کند. و استوارت به محض این که در صومعه گیلی تنها ماند دست به اعتصاب غذا زد و او نیز به دروگیدا باز گشت. در آن ماه اوت هوا بسیار سرد بود . درست یک سال از ورود آنها به استرالیا می گذشت ولی این زمستان از زمستان سال پیش سخت تر می نمود. از باران خبری نبود ، هوای یخ زده ای ریه ها را می سوزاند . بر قله کوه های گریت دیوید ( Great Davide ) در پانصد کیلومتری سمت شرق برف عظیمی نشسته بود، که در سال های اخیر سابقه نداشت. ولی در غرب بورن جانکشن ( Burren Junction ) از هنگام آمدن سیل های تابستانی تاکنون حتی یک قطره باران هم نباریده بود. در گیلی مردم از یک دوره جدید خشکسالی سخن می گفتند. دیری نخواهد پایید که خشکسالی دو باره خودش را نشان می دهد. شاید هم این مقدمه اش باشد.
    وقتی مگی مادرش را باز یافت احساس کرد که گویی چیزی، بار سنگینی در وجودش لانه کرده است. شاید رهایی از دوران کودکی و درک وضعیتش به عنوان یک زن. در ظاهر فی غیر از شکم بزرگش تغییر زیادی رخ نداده بود. ولی دروناً مانند یک ساعت دیواری کهنه که آهسته می گردد تا آن که عقربه هایش از کار بایستد، کند شده بود. اثری از چابکی که مگی همیشه نزد مادرش دیده بود باقی نمانده بود. و طوری راه می رفت که گویا مطمئن نبود چطور باید قدم بر می داشت. در رفتارش نوعی کندذهنی دیده می شد. و هیچ گونه شادمانی از بچه ای که در راه بود ابراز نمی کرد. حتی از آن اندک احساس رضایتی که هنگام تولد هال از خود نشان داده ، خبری نبود. پسر کوچک با موهای حنایی اش در حالی که در خانه چهاردست و پا راه می رفت دائماً به این ور و آن ور می خورد و فی حتی زحمت تنبیه کردنش را هم به خود نمی داد و هیچ گونه توجهی به او نداشت و مانند همیشه به رفت و آمد ابدی بین اجاق و میز آشپزخانه و ظرفشویی ادامه می داد که گویی هیچ چیز دیگر برایش وجود خارجی ندارد.
    مگی راه دیگری نداشت جز آن که جای مادرش را بگیرد. این از جانب او یک فداکاری نبود. زیرا عمیقاً به این بچه دل بسته بود و در ناتوانی و وابستگی او به خود امکانی می یافت تا تمامی عشقی را که محتاج بود به دیگری ببخشد، نثار او کند. بچه برای جلب توجه او گریه می کرد و نامش را قبل از همه بر زبان می آورد . دستهایش را به طرف او دراز می کرد تا مگی او را در آغوش بگیرد و نوازشش کند و مگی شادی بی نظیری در خود احساس می کرد . با وجود کارهای سخت خانه ، بافتنی، خیاطی، شستشوی و اتوکشی، تمیز کردن مرغدانی و همه باری که بر دوشش بود این زندگی را مطبوع و دلخواه می یافت.
    هیچ کس اسمی از فرانک نمی برد. ولی هر شش هفته یک بار ، به صدای شنیدن آوای ترومپت که رسیدن پستچی را اعلام می کرد. فی سرش را بلند می کرد و بعد وقتی خانم اسمیت نامه ها را که هیچ گاه حاوی خبری از فرانک نبودند به او می داد جرقه امید در وجودش خاموش می شد.
    دو زندگی تازه در خانه آغاز شد. فی دو پسر دوقلو با موهای حنایی رنگ به دنیا آورد. جیمز ( James ) و پاتریک ( Patrick ) دو نوزاد دوست داشتنی که از هم اکنون خوش خلقی و طبع ملایم پدرشان در آنها آشکار بود. به محض تولد، این دو جزو اموال عمومی محسوب می شدند زیرا مادرشان غیر از شیردادن به آنها هیچ توجه و علاقه ای از خود نشان نمی داد. به زودی اسامی مخفف جیم ( Jim ) و پاتسی ( Patsy ) به آنها داده شد و گل سرسبد زن های خانه بزرگ شدند. دو خدمتکار پیردختر و سرپیشخدمت که بیوه و بدون بچه بودند، هر سه رویای مادرشدن در سر داشتند و برای فی آسان بود که دوقلوها را فراموش کند. این دو، سه مادر مهیا و مهربان داشتند و با گذشت زمان به نظر عادی می رسید که آنها قسمت بیشتر اوقات بیداری شان را در خانه بزرگ بگذرانند. مگی نمی توانست این دو بچه را زیر بال خود بگیرد. زیرا هال با طبیعت انحصارطلب و سلطه جویش تمام وقت او را به خود اختصاص داده بود. ناز و نوازش های ناشیانه خانم اسمیت و مینی و کات نمی توانستند او را ارضاء کنند ، در دنیای هال ، مگی مرکز مهر و محبت بود. او کسی را به جز مگی نمی خواست و چیزی را به جز او نمی یافت.
    بلویی ویلیامز اسب های اصیل و گاری سنگینش را با یک کامیون عوض کرده بود و به این ترتیب نامه ها به جای هر شش هفته ماهی یک بار به دروگیدا می رسید ولی هیچ گاه خبری از فرانک نبود و رفته رفته خاطره مرد جوان رنگ می باخت. مانند همه خاطرات ، حتی خاطراتی که دلبستگی شدید به آنها داشته ایم.
    به نظر می رسد با همه پافشاری مان برای فراموش نکردن، مغز به تدریج التیام می یابد. و در خاطره مگی چهره ای رنگ باخته از فرانک جایگزین صورت اصلیش شد. نمودی مبهم از خطوط چهره ای که به تصویری غیر واقعی مبدل می شد، تجسمی از یک قدیس که هیچ گونه ربطی با فرانک واقعی نداشت، همان گونه که یک تصویر مقدس و معصوم حضرت عیسی نمی تواند ارتباطی با صورت بشر داشته باشد. و در نزد فی این تبدیل و جایگزینی از اعماق روح سرکوب شده اش سرچشمه می گرفت. چون که او زنی کاملاً در خود فرو رفته بود و این جایگزینی پدیده ای درونی بود که فقط شخص مورد علاقه اش آن را در می یافت و او نیز نشانه ای از خود بروز نمی داد. گویی که پیوندی پنهانی و ناگفتنی در میان آن دو به وجود آمده بود که بار تنهایی هایشان را کمی سبک گرداند.
    شاید این وابستگی امری لازم و احتراز ناپذیر بود. زیرا از بین بچه ها تنها استوارت به مادرش شباهت داشت در چهارده سالگی او به همان اندازه فرانک برای پدر و برادرانش ناشناخته و اسرار آمیز مانده بود. ولی بر خلاف فرانک او هیچ گاه انزجار و خشم دیگران را بر نمی انگیخت، بدون هیچ شکایتی همواره مطیع بود، به همان سختی دیگران کار می کرد و هیچ گونه مشکلی در زندگی کلیری ها پیش نمی آورد. رنگ موهایش با آنکه حنایی بود از موی سایر برادران تیره تر می نمود و بیشتر به خرمایی می زد. چشمانش به قطره های آبی کمرنگ شباهت داشت. تنها پسر فی که پیش بینی می شد در سن بلوغ زیبایی قابل توجهی پیدا خواهد کرد گو این که مگی معتقد بود که هال در بزرگی از این حیث از او سبقت خواهد گرفت.
    هیچ کس نمی دانست استوارت چه فکری در سر دارد. مانند فی کم حرف بود و هیچ گاه عقیده اش را ابراز نمی کرد. قادر بود ساعت ها بی حرکت و ساکن بماند. به نظر مگی که از لحاظ سن به او نزدیک تر بود استوارت قادر بود به جاهایی چنان دوردست بگریزد که هیچ کس نتواند به او دست یابد.
    پدر رالف از نظر دیگری به ماجرا می نگریست. روزی که در پی اعتصاب غذا، کشیش او را از صومعه به دروگیدا بازگردانده بود درباره اش چنین گفته بود:
    - هیچ ضعف در وجود این پسر نیست. اگر فکر کنید که اظهار تمایل به بازگشت به خانه یا ابراز دلتنگی برای مگی کرد، ابداً. فقط به سادگی دست از غذا کشید و آنقدر منتظر ماند تا دلیل رفتارش برای کله های گنده و ذهن های کور ما روشن شود. حتی یک بار هم لب به شکایت و تضرع باز نکرد. وقتی از او پرسیدم که آیا دلش می خواهد به خانه بازگردد فقط لبخندی زد و به عنوان تأیید سر تکان داد.
    با گذشت ایام و ضمن توافق ضمنی مقرر شد که استوارت با آن که سنش اجازه می داد ، مانند پدر و برادرانش به محوطه ها نرود.
    استو به کارهای خانه رسیدگی می کرد، هیزم می شکست ، از باغچه مواظبت می کرد و گوسفندان را می دوشید. و به سایر کارهایی که زن ها با وجود سه بچه کوچک ، به انجامش قادر نبودند می رسید. بودن یک مرد، حتی یک پسر جوان در خانه امری پسندیده و محتاطانه بود و حضور او نشان می داد که برادران و پدرش در همین حوالی هستند. گاهی رهگذرانی مزاحم ، خانه را می پاییدند. و صدای پوتین هایی بر روی پله های چوبی پشت خانه طنین می انداخت و صدای غریبه ای می گفت:
    - سلام خانم، برای خوردن چیزی دارید؟
    نواحی مرکزی آنجا پر بود از چنین آدم هایی. مردانی در جست و جوی کار، بی کاره هایی که کوله پشتی شان را در فاصله بین کوئینزلند و ویکتوریا از ملکی به ملک دیگر به دوش می کشیدند. اشخاصی که بخت به آنها روی نکرده بود یا آنهایی که از هر نوع کار منظم و یکنواخت روگردان بودند و ترجیح می دادند که کیلومترها در جست و جوی ، خدا می داند چه چیزی ، راه پیمایی کنند. بیشتر آنها اشخاص ساده ای بودند که از راه نرسیده غذای مفصلی می بلعیدند، قند و چای و آردی را که به آنها داده می شد در خورجین زین اسب شان می چپاندند و در جاده بارکولا و نارن گنگ ( Barcula and Naruonegonge ) از نظر دور می شدند. در حالی که قوطی های فلزی کج و معوجی که به کمر بسته بودند به همدیگر می خوردند و صدا می کردند و سگ های نحیف آنها را دنبال می کردند. ولگردان استرالیایی کمتر اسب می راندند و غالباً پیاده راه می رفتند، گاهی نیز اتفاق می افتاد که راهزنی به سراغ زن هایی که شوهران شان نبودند می آمد، نه برای تجاوز به آنها، بلکه به خاطر دستبردزدن . به همین خاطر فی همیشه یک تفنگ شکاری پر در گوشه ای از آشپزخانه، دور از بچه ها نگاه می داشت. و همیشه کاری می کرد که از تازه وارد به تفنگ نزدیک تر باشد تا آن که با چشم پر تجربه اش ماهیت طرف را تشخیص دهد.




    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  4. #34
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...وقتی که وظیفه حفاظت از خانه به استوارت تعویض گردید فی امتیاز تفنگ شکاری را به او واگذار کرد. اما همه عابران را دوره گردها و کارگران بی کار تشکیل نمی دادند. با آن که اکثریت با آنها بود . به طور مثال گاهی دستفروش مغازه واتکین (
    Watkins ) با فورد کهنه اش از راه می رسید در بساط او از مرهم زخم اسب گرفته تا صابون های عطری که هیچ گونه وجه تشابهی با صابون های رختشویی که فی به وسیله چربی و سود درست می کرد ، نداشتند، همه چیز یافت می شد. انواع عطر و ادکلن و کرم هایی برای پوست های خشک آفتاب سوخته. و اجناسی بود که مردم غیر از او از هیچ کس دیگر نمی خریدند، به طور مثال مرهمی که او می فروخت مؤثرتر از داروی داروخانه و تجویز پزشکان بود. و همه چیز را از زخم پهلوی سگ گرفته تا جراحت استخوان پا را بهبود می بخشید.
    زن ها به آشپزخانه خانه هایی که او در آنجا فرود می آمد می شتافتند و با بی صبری به انتظار بازکردن چمدان های مملو از جنس می ایستادند. فروشندگان دوره گرد دیگری هم بودند که به طور نامنظم تری به آنجا سر می زدند. و مقدمشان گرامی بود. و همه چیز می فروختند. سیگار و چپق های مختلف، توپ های پارچه و گاهی هم لباس های زیر شگفت انگیز و کرست های مزین به روبان های رنگارنگ. زن های ناحیه وسطی که در سال یکی دو بار بیشتر به نزدیک ترین شهر محل اقامت شان سفر نمی کردند از همه چیز محروم بودند. دور از مغازه های باشکوه سیدنی، دور از دنیای مد و تزئینات.
    به نظر می رسید که زندگی با مگس ها و گرد و خاک احاطه شده باشد. مدت مدیدی بود که باران نباریده بود، حتی یک رگبار کوچک برای فرونشاندن گرد و خاک و از بین بردن مگس ها.زیرا هر چه باران کمتر می بارید ، تعداد مگس ها بیشتر بود و مقدار گرد و غبار افزون تر. به تمام سقف خانه ها رشته های کاغذی مگس کش آویخته شده بود که سیاه شده از حشرات به آرامی تکان می خوردند و هنوز چند ساعتی از آویزان کردن شان نگذشته بود که حشرات به طرز چندش آوری سطح آنها را می پوشاندند. در هیچ ظرفی را نمی شد حتی لحظه ای باز گذاشت بی آنکه ظرف پر از مگس ها نشود. و فضله های ریز آنها روی اسباب ها ، دیوارها، و تقویم مغازه گیل لانبون پخش بود.
    و اما گرد و غبار. به هیچ قیمتی نمی شد از شر این پودر نرم قهوه ای رنگ که در همه جا حتی به دربسته ترین ظروف رخنه می کرد خلاص شد. گرد و خاکی که موهای تازه شسته را کدر و پوست ها را زبر می کرد. در چین های لباس و پرده نفوذ می کرد. پس از گردگیری به صورت لایه ای میزهای برق انداخته را می پوشاند. و گرد و خاک و بادهای گرمی که از در و پنجره ها می وزید به صورت لایه ضخیمی کف اتاق ها را می پوشاند. فی مجبور شد که قالی های ایرانیش را جمع کند و استوارت را به کار گماشت تا مشمعی را که به طریق مکاتبه از مغازه لیگی خریداری کرده بود به جای قالی ها، بر زمین پهن کند. آشپزخانه که بیشتر آمد و شد در آنجا بود، با کف پوشی از چوب محکم پوشانده شده بود که به واسطه ساییدن های پایان نا پذیر با برس فلزی و صابون سفید شده بود.
    فی و مگی خاک اره ای را که استوارت از انبار هیزم می آورد و روی کف پخش می کردند و قطره ای از آب پرارزش را بر آن می پاشیدند و سپس توده مرطوب را که بوی چوب از آن بر می خاست به طرف بیرون جارو می کردند. سپس خاک اره ها به طرف باغچه سرازیر می شد و آنجا به مرور زمان می پوسید و به خاک برگ تبدیل می شد. ولی هیچ چیز جلودار گرد و خاک نبود. و هنگامی که آب نهر خشک و تبدیل به آب باریکه ای شد دیگر نمی شد از آن آبی برای آشپزخانه و حمام به دست آورد، استوارت با کامیون مخزن دار به سوی چاه های عمیق رفت و پس از پرکردن آن را در یکی از آب انبارها خالی کرد و زن ها مجبور شدند برای شست و شوی ظروف و رخت ها و خودشان به نوعی دیگر از آب عادت کنند. این آب بسیار نامطبوع تر از آب گل آلود نهر بود و ظروف به خاطر بوی تند گوگردی که از آن بر می خاست به خشک کردن دقیق تری احتیاج داشتند.
    این آب موها را مانند کاه کدر و خشک می کرد و مقدار آب باران کمی که برایشان مانده بود مطلقاً برای نوشیدن و آشپزی نگه داشته می شد.
    پدر رالف با شفقت مگی را تماشا می کرد ، او داشت موهای حنایی و فرفری پاتسی را که روی پاهای کوچکش تلوتلو می خورد شانه می زد و جیمز با بردباری در انتظار نوبتش بود. دو جفت چشم آبی کم رنگ دوستانه 4به او خیره شده بودند.
    کشیش با خود فکر کرد . یک مادر واقعی، گویی که این سرسپردگی ، این وسواس غریبی که زن ها نسبت به کودکان دارند یک حس غریزی است وگرنه در سن و سال مگی این کار بایستی به جای یک لذت واقعی امر پرزحمت و دشواری بود که بایست از زیر آن شانه خالی کند و خود را با کار سرگرم کننده تری مشغول نماید. در حالی که مگی وقت بسیار بر سر این کار می گذاشت. حلقه های مو را بین انگشتانش صاف می کرد و به آنها حالت می داد. کشیش لحظه ای تحت تأثیر گیرایی این حالت باصفا ماند و سپس شلاقش را بر روی چکمه های غبارآلودش رها کرد. و از ایوان نگاهی به سوی خانه بزرگ انداخت که در پناه درختان اوکالیپتوس و پیچک ها و انبوه عمارت های وابسته و درختان فلفل، جداافتاده از مرکز زندگی یعنی خانه پیشکاری پنهان شده بود. مری کارسون در چه اندیشه بود؟
    مگی با لحنی اعتراض آمیز گفت:
    - پدر نگاه نمی کنید؟
    - مرا ببخش مگی داشتم فکر می کردم.
    در حالی که مگی شانه کردن موهای جیمز را تمام کرده بود به طرف آنها بازگشت، هر سه نفر به او می نگریستند و انتظار داشتند که کشیش دوقلوها را بغل کند.
    کشیش گفت:
    - می رویم به دیدن عمه مری.
    مگی در حالی که با یک دست شلاق کشیش و با دست دیگرش افسار مادیان را گرفته بود به دنبال کشیش راه افتاد.
    با این که خانه بزرگ یک کیلو متر و نیم با منزل پیشکاری فاصله داشت پدر رالف بچه ها را با راحتی و بی آنکه خم به ابرو بیاورد تا خانه بزرگ بغل کرد و در آشپزخانه آنها را به خانم اسمیت سپرد و خود در کنار مگی به سوی در اصلی خانه به راه افتاد. مری کارسون در مبل دسته دارش نشسته بود. او اکنون دیگر به ندرت از آنجا تکان می خورد. به خصوص از هنگامی که پدی به شایستگی به همه کارها رسیدگی می کرد و دیگر حضورش در محوطه ها آنقدرها لازم نبود. وقتی پدر رالف دست در دست مگی وارد شد. نگاه خصمانه خانم سالخورده بچه را مجبور کرد که چشمانش را پایین بیاندازد و پدر رالف متوجه شد که نبض دخترک تند شده. بازویش را از سر مهربانی و دلداری فشار داد. دخترک ناشیانه تعظیمی کرد و زیر لب سلامی نامفهوم داد.
    مری کارسون به خشکی گفت:
    - برو به آشپزخانه و چایت را با خانم اسمیت بخور.
    پدر رالف در حالی که خود را به روی مبل که به مرور از آن خود تلقی می کرد می انداخت، پرسید:
    - چرا او را دوست ندارید؟
    - برای این که شما دوستش دارید.
    کشیش برای نخستین بار خود را در موقعیتی پایین تر از او احساس کرد و با لحنی اعتراض آمیز گفت:
    - چه می گویید او فقط یک بچه است که مورد توجه هیچ کس نیست مری.
    - ولی شما از این دید نگاهش نمی کنید .
    چشمان قشنگ آبی لحظه ای با تمسخر به خانم کارسون خیره شدند و اکنون آرامش بیشتری احساس می کرد.
    - تصور می کنید که من بتوانم روابط نامشروع با بچه ها برقرار کنم؟ فراموش نکنید که قبل از هر چیز من یک کشیش هستم.
    - شما قبل از هر چیز یک مرد هستید رالف دوبریکاسار، کشیش بودن فقط احساس امنیتی به شما می بخشد نه چیزی بیشتر از آن.
    کشیش حیرت زده بی آنکه علتش را بداند خنده ای کرد، او توان پاسخ گفتن در برابر مری کارسون را در خود نمی یافت گویی که او به نقطه ضعفش پی برده بود عنکبوت پیر بالاخره زهرش را ریخته بود. شاید هم علتش بالا رفتن سنش بود و به این زندگی حقیرانه و بی جلوه در گیلی عادت می کرد. آتش درونش به خاموشی می گرایید. یا این که روحش از عشقی تازه شعله ور بود و به تندی پاسخ داد:
    - من یک مرد نیستم یک کشیشم.
    - آه رالف، چقدر عوض شده اید. آیا این صدای کاردینال دوبریکاسار است که من می شنوم؟
    سایه ای از درماندگی لحظه ای نگاه کشیش را در بر گرفت و گفت:
    - ممکن نیست . من فکر نمی کنم دیگر دلم بخواهد به چنان مراتب عالی دست یابم.
    مری در حالی که در صندلیش به جلو وعقب تاب می خورد قهقهه ای سر داد و در حالی که به چهره اش خیره شده و از تماشایش دست بر نمی داشت گفت:
    - واقعاً رالف. این دیگر آرزوی شما نیست؟ خوب باشد من شما را به حال خود وامی گذارم که در این جا بپوسید. ولی روزی خواهد رسید که کفاره پس خواهید داد. تردید نداشته باشید، نه به این زودی، شاید نه قبل از دو سه سال ولی آن روز خواهد آمد که من به صورت شیطانی بر شما ظاهر گردم و به شما... آه مثل این که به حد کافی گفتم ، ولی مطمئن باشید. شما را به عذاب روحی خواهم کشاند. شما سحرانگیز ترین مردی هستید که تاکنون فرصت ملاقاتش را داشته ام. زیبایی تان را به رخ ما می کشید و تحقیرمان می کنید. ولی من شما را در بن بستی عظیم قرار خواهم داد و با استفاده از ضعف هایتان شما را مجبور خواهم کرد خود را بفروشید باز هم شک دارید؟
    کشیش خود را به عقب انداخت و لبخندی زد :
    - من شک ندارم که شما سعی خودتان را خواهید کرد. ولی تصور نمی کنم آن طور که خیال می کنید مرا شناخته باشید.
    - آه نه؟ بسیار خوب، گذشت زمان به ما نشان خواهد داد رالف، فقط گذشت زمان. من پیرم و هیچ چیز جز انتظار برایم باقی نمانده.
    - و تصور می کنید من چه چیزی در اختیار دارم؟ زمان مری. فقط زمان. زمان و گرد و خاک و مگس ها.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  5. #35
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ..ابرها در آسمان انباشته شدند و پدی امیدوار بود که به زودی باران ببارد. مری کارسون اظهار کرد این طوفان خشک است ابرها باران زا نیستند و مدت زیادی از باران خبری نخواهد بود.
    اگر کلیری ها تصور می کردند که طعم آب و هوای استرالیا را چشیده اند به این خاطر بود که اثری را که طوفان های خشک بر کویر به جای می گذاشت به چشم ندیده بودند. خشکی زمین که هم اکنون از رطوبت آرامش بخش محروم بود، با خشکی هوا در می آمیخت، به هم کشیده می شد و اصطکاک پیدا می کرد، اصطکاکی نامطبوع که هر لحظه افزون می شد. آسمان چنان گرفته و تیره بود که فی مجبور شد چراغ ها را روشن کند. بیرون در محوطه ها اسب ها به خود می لرزیدند و با کوچک ترین صدایی از جا می پریدند مرغ ها به چوب های قفس شان چنگ می انداختند و سر به زیر بال فرو می کردند، سگ ها به هم می پریدند و لب های آویزان شان را بر می چیدند. خوک ها که در میان زباله ها می گشتند پوزه شان را در خاک فرو می کردند و با نگاه درخشان و نگران شان اطراف را می پاییدند. نیروهای فشرده ای که در دل آسمان مکتوم بود چنان ترسی به جان همه موجودات زنده می انداخت که تا مغز استخوان شان نفوذ می کرد.
    در حالی که ابرهای انبوه و نفوذناپذیر همه نورها را می بلعیدند و خود را برای بازگرداندن یک غبار خورشیدی سوزان آماده می کردند، رعد و برق از دور دست ها با گام های سنگین پدیدار شد. در افق، امواج بالا رونده به صورت خطوطی ریز و برجسته نقش می بستند و قله ها با سفیدی خیره کننده شان بخار می کردند و در اعماق آبی شب در هم می پیچیدند و آن گاه مصیبت با طوفان زیر و زبر کننده ای که گرد و غبار را می مکید و آن را در چشم ها، گوش ها و دهان های باز می دمید آغاز شد. دیگر احتیاجی به تصور خشم خداوند در انجیل نبود . گویی هیچ موجودی نمی توانست از شنیدن این صدای رعد و برق از جای نجهد، انفجاری آنقدر سهمناک که گویی انعکاس خشم و هیاهوی دنیایی در حال انهدام بود.
    ولی پس از مدتی همه ساکنان خانه به آن عادت کردند، آنقدر که خود را به ایوان خانه رساندند و به سوی نهر و محوطه های دوردست نظر انداختند. چنگک های عظیمی از نور به صورت رگه های آتشین بر آسمان نقش می بست و هر یک از آنها به رعد و برق تبدیل می شد که پیاپی آسمان را می شکافت و شیارهای آتشین در میان ابرها گسترش می یافت. لحظه ای مستور می شد و سپس دوباره از میان انبوه ابرها ظاهر می شد. درست مانند یک بازی قایم موشک بی نظیر.
    صاعقه بر درخت های تک افتاده فرود می آمد آنها را در هم می پیچید و دود از آنها بر می خاست و سرانجام همه پی بردند که این قراول های تنهای محوطه ها چگونه مرده بودند. نیروی مرموز ماوراء الطبیعی ای فضا را سرشار می کرد. جو که دیگر چیزی ناپیدا نبود از درون با نورهای صورتی، بنفش و زرد گوگرد می سوخت و بویی شیرین ، فرار و غیر قابل تشخیص پخش می کرد.
    درخت ها می درخشیدند . زلف حنایی کلیری ها همانند شعله های آتش زبانه می کشید و موی بازوشان سیخ شده بود.
    این وحشت تمام بعدازظهر ادامه داشت تا این که نزدیکی های غروب توده ابرها به آرامی به طرف مشرق روان شد و همه را از حالت جادوشده و وحشت بیرون آورد. آنها تهییج شده و عصبی بودند. واقعاً که صحیح و سالم از این ماجرا جان به در بردن به معجزه می مانست. ماجرایی که طی یک موضوع مورد بحث همه محافل بود مخصوصاً که همراه با آن حتی یک قطره باران هم نباریده بود.
    مری کارسون با لحنی شوم پیش بینی کرد:
    - باز هم تکرار خواهد شد.
    و حقیقتاً هم این جریان دوباره تکرار شد. طی دومین زمستان خشکسالی، چنان سرمایی حکمفرما شد که کلیری ها نمی توانستند وجود آن را بدون ریزش برف تصور کنند. هنگام شب لایه های یخ تا چند سانتیمتر ضخامت پیدا می کرد و سگ ها در حالی که در لانه شان به خود می لرزیدند خود را به هم می فشردند و برای به دست آوردن کمی گرما و انرژی، به گوشت کانگورو و چربی های فراوان آن حمله ور می شدند. بالاخره زمانی رسیده بود که می شد به جای گوشت گوسفند همیشگی از گوشت گاو و خوک استفاده کرد. در منزل آتش عظیمی بر افروخته بودند و مردان به اجبار شب ها به خانه باز می آمدند زیرا سردی هوا به آنها اجازه چادر زدن در محوطه ها را نمی داد. ولی پشم چین هایی که از راه می رسیدند خوشحال بودند زیرا می توانستند کارشان را سریع تر انجام دهند و کم تر عرق کنند.
    به علن سیل سال گذشته، هنوز کمی علف بر زمین باقی بود ولی به سرعت نقصان می یافت. روزهای پی در پی آسمان سربی رنگ و پوشیده از ابر بود، اما باز هم از باران خبری نبود. باد در محوطه ها زوزه می کشید و پرده هایی از گرد و غبار را که ریزش باران را به یاد می آورد به هوا بلند می کرد و مردان را با نشان دادن سرابی از آب رنج می داد. بچه ها از سرمازدگی لب هایشان چنان ترک خورده بود که از لبخند زدن حذر می کردند. وقتی جوراب هایشان را از پا بیرون می آوردند ، فکر می کردند که پوست پاهایشان با آنها جدا می شد. به خاطر باد سخت حفظ مختصر گرما در خانه غیرممکن بود. مخصوصاً که همه منازل طوری ساخته شده بود که هوا را به داخل خانه بکشند نه آن که از ورود آن جلوگیری کنند . بایستی در اتاق های یخ زده خوابید و بیدار شد و در انتظار بود که مادر کمی آب بر روی اجاق بگذارد تا شست و شو به مصیبتی مبدل نشود. روزی هال کوچک شروع به سرفه کرد. تنفس با صدای سوت توأم شد و حالش به سرعت به وخامت گرایید. فی ضمادی چسبنده از پودر زغال چوب تهیه کرد و آن را بر روی سینه کوچک تپنده اش گذاشت ولی به نظر نمی رسید که این کار بچه را آرام کرده باشد. در آغاز فی آنقدرها نگران نبود ولی با گذشت ساعات، بیماری چنان پیشرفتی داشت که دست و پایش را گم کرد. مگی بر بالین برادرش ایستاده بود و دعاهای ( پدر ما و مریم مقدس به شما درود می فرستم ) مانند وردی بر زبانش جاری بود.
    وقتی در ساعت 6 پدی به منزل آمد صدای نفس های بچه از ایوان به گوش می رسید و لب هایش آبی رنگ شده بود. پدی فوراً برای تلفن کردن به خانه بزرگ شتافت ولی دکتر به بالین بیمار دیگری رفته بود. به بچه بخور گوگرد داغ دادند، به امید آن که شاید غشایی را که سد گلویش شده و مانع تنفسش می شد از میان بردارد. ولی بخور نیز نتوانست به حد کافی به قفسه سینه راه یابد و غشاء را نابود کند. صورتش به تدریج به تیرگی می گرایید و تنفس بیش از پیش متشنج و مشکل می شد. مگی در کنارش نشسته و نوازشش می کرد، دعا می خواند و قلبش از دیدن کوششی که که برادرش هر بار برای تنفس به خرج می داد فشرده می شد. هال برای او از همه برادرانش عزیزتر بود . و مگی خود را مانند مادر او تلقی می کرد. هرگز پیش از این آنقدر ناامیدانه آرزو نکرده بود که کاش مانند فی زن بالغی می بود. چرا که در این صورت حتماً راهی برای درمانش می یافت. فی نمی توانست او را بهبود ببخشد زیرا که مادرش نبود. مگی دستخوش وحشت و پریشانی ، بدن کوچک تپنده را به خود می فشرد و می کوشید او را در تنفس یاری دهد. به ذهنش خطور نمی کرد که هال ممکن است بمیرد. حتی هنگامی که فی و پدی در کنار تخت به زانو درآمدند و ناامیدانه شروع به دعاخواندن کردند.
    در نیمه شب پدی بازوهای مگی را از دور بدن بی جان بچه جدا کرد و با ملایمت بدن کوچک را روی بالش ها قرار داد. پلک های مگی به هم خورد ( او یک آن هنگامی که هال از دست و پازدن افتاده بود به خواب رفته بود) و گفت:
    - آه بابا حالش بهتر است.
    پدی سری تکان داد به نظر پژمرده و پیر جلوه می کرد و نور چراغ با تارهای یخی در میان موها و ریش یک هفته نتراشیده اش در می آمیخت.
    - نه مگی، وضع هال آن طور که تو فکر می کنی بهتر نشده . ولی او آرامشش را به دست آورده و به خدا پیوسته. او دیگر درد نمی کشد.
    فی با لحنی سرد گفت:
    - مقصود بابا این است که او مرده.
    - آه نه، بابا، نه، او نمی تواند مرده باشد. او نمرده است.
    ولی موجود کوچک فرورفته در بالش ها مرده بود مگی با این که هرگز مرده ای ندیده بود به محض آن که به او نگاه کرده بود آن را دریافته بود. هال بیشتر از بچه به عروسکی شباهت داشت. از جایش برخاست و به سراغ برادرانش که مضطرب و مشوش در اطراف اجاق کز کرده بودند رفت، خانم اسمیت تخت دوقلوها را برای استفاده از گرمای آشپزخانه به آن جا کشانده بود و نشسته بر بالین آنها مواظبت شان می کرد.
    مگی گفت:
    - هال مرده است.
    استوارت گویی که از عالم تخیل دوردستی به خود آمد.
    - بهتر شد. این طوری بهتر است . او آرامشش را به دست آورده.
    ( او هنگامی که فی به طرف آنها پیش می آمد از جای برخاست و بی آنکه به مادرش دست بزند) ادامه داد: مامان تو باید خیلی خسته باشی، برو استراحت کن ، من بخاری اتاقت را روشن می کنم...بیا.
    فی برگشت و بدون ابراز کلمه ای او را دنبال کرد. باب بلند شد و به روی ایوان رفت؛ برادرانش با بلاتکلیفی لحظه ای نشسته بر جای ماندند و سپس به او ملحق شدند. از پدی خبری نبود. خانم اسمیت کالسکه را از گوشه ایوان آورد و جیمز و پاتسی را که به خواب رفته بودند با ملایمت در آن قرار داد و نگاهی به مگی انداخت که اشک به پهنای صورتش جاری بود.
    - مگی، من به خانه بر می گردم، جیمز و پاتسی را هم با خود می برم و فردا صبح برمی گردم. ولی بهتر است در حال حاضر بچه ها با من و مینی و کت باشند. به مادرت هم خبر بده.
    مگی روی صندلی نشست و دست هایش را صلیب وار روی زانوهایش قرار داد. هال به او تعلق داشت و اکنون مرده بود. هال کوچکی که آنقدر برایش عزیز بود و توجه و محبت نثارش کرده بود. او هنوز گرما و وزن بچه را بر سینه اش احساس می کرد. دانستن این که این تماس دیگر هرگز نخواهد بود برایش وحشتناک می نمود. در حالی که چهار سال تمام او را در بر گرفته بود . نه، اشک ها بی فایده بودند . اشک ها شاید در مورد ماجرای آگنس قابل توجیه بودند. جراحتی وارد آمده بر لاک شکننده غرور کودکی.کودکی ای که آن را برای همیشه پشت سر گذارده بود.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  6. #36
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...این بار صحبت از باری بود که بایستی تا آخر عمر با همه سنگینی اش آن را بی وقفه به دوش کشید. اراده ادامه زندگی پس از مرگ دیگری، نزد بعضی از آدم ها بسیار قوی و نزد دیگران ضعیف تر است. در مگی این اراده مانند فولاد قوی و مقاوم بود.
    هنگامی که پدر رالف همراه دکتر وارد شد مگی را به همین حال یافت. او با اشاره، راهرو را به آنها نشان داد و کوچک ترین حرکتی برای دنبال کردن آنها نکرد. مدت زمان زیادی گذشت قبل از آن که کشیش بتواند آن طور که پس از تلفن مری کارسون به خانه اش، آرزو کرده بود مگی را تنها باز یابد. با او باشد و چیزی از وجودش به این موجود بینوای جدا از دیگران ، ببخشد.
    چیزی از وجود خویش. چیزی که تنها برای او باشد.
    او واقعاً شک داشت که هیچ کس به تمامی آن چه که هال برای مگی بود پی برده باشد. ولی به هر حال بایستی مدت زیادی در انتظار بماند. چون که باید مراسم توبه وسرا القربان را برای خارج شدن روح از بدن اجرا می کرد، بعد فی و پدی را ملاقات می کرد و در مورد اجرای مراسم نظر می داد.
    دکتر رفته بود، درمانده و خسته. او مدت ها بود که به این مصیبت ها که بیشتر دوری راه بیماران سبب آن بود عادت کرده بود. به علاوه از گفته های آنها چنین به نظر می رسید که به هر حال دور از بیمارستان و یاری متخصصان ، کار زیادی از دستش ساخته نبود. آنان خطرات را به جان خریده بودند. گواهی فوت کلمه خناق را نشان می داد. یک بیماری رایج.
    سرانجام پدر رالف نیز وظایفش را به اتمام رسانده بود. پدی به سراغ فی رفته بود . باب و برادرانش به کارگاه نجاری رفته بودند که تابوتی کوچک آماده کنند . استوارت روی کف اتاق والدینش در گوشه ای کز کرده بود. نیمرخ مشخص و زیبایش که آنقدر به نیمرخ مادرش شباهت داشت روی آسمان کدر شب آن سوی پنجره ترسیم شده بود. فی در آنجا دراز کشیده بود سرش بر بالش و دستش در دست پدی بود و نگاهش بر روی فرم نامشخص کز کرده بر زمین خیره مانده بود. ساعت 5 بود و خروس ها از خوا برخاسته و قوقولی قوقولی شان را سر داده بودند ولی هنوز به رسیدن صبح مانده بود.
    پدر رالف ، با شالی ارغوانی فراموش شده بر گردن ، روی اجاق آشپزخانه خم شد و آتش را شعله ور کرد. شعله چراغ روی میز پشت سرش را پایین آورد و برای این که مگی را بهتر ببیند بر نیمکتی مقابل او نشست چقدر مگی بزرگ شده بود. چهارنعل می تاخت و او را محروم و خالی پشت سر می گذاشت. با نگاه کردن به او پریشان حالی اش را بیشتر از عمری تردید دردناک درباره شجاعتش در می یافت.
    ولی او از چه چیزی بیم داشت و اگر روزی اتفاق می افتاد از رو به رو شدن با چه واقعه ای هراس داشت؟ او می توانست در برابر دیگران قوی باشد و هیچ گونه بیمی از آنها نداشت. ولی در درونش، این چیز توصیف ناپذیر در لحظاتی که اصلاً انتظار آن را نداشت در آگاهیش رخنه می کرد. و احساس ترس را باز می شناخت در حالی که مگی هیجده سال جوانتر از او به سرعت رشد می کرد و از او سبقت می گرفت نه این که مگی یک قدیس بود ، او جز یک دختر ساده کوچک چیزی نبود که هرگز لب به شکایت باز نمی کرد. و نوعی استعداد برای پذیرفتن چیزها در وجود خود داشت( شاید هم این از بخت بدش بود) با هر چه که اتفاق می افتاد و یا می توانست اتفاق افتد به آسانی رو به رو می شد و آن را می پذیرفت. و از آن برای زنده نگاه داشتن آتشی که در درونش شراره می کشید بهره می جست. چه کسی این را به او آموخته بود؟ آیا این استعداد آموختنی بود؟ آیا تصوری که او از مگی داشت انعکاسی از افکار پریشان خودش نبود آیا می شد به آن اهمیتی واقعی داد؟ چه چیزی مهم تر بود؟ مگی واقعی یا آنچه که خود تصور می کرد باشد. از سر ناتوانی آهی کشید و به زمزمه گفت:
    - اوه مگی.
    مگی نگاهش را به طرف او برگرداند و لحظه ای رها از رنج خویش لبخندی نثارش کرد. لبخندی سرشار از عشقی خالص که هیچ چیز آلوده اش نمی کرد. محرمات و منهیات زنانه هنوز در دنیای او راهی نداشت این گونه مورد ستایش قرار گرفتن در روح کشیش انقلابی به وجود آورد و وادارش کرد که به درگاه خدایش که گاهی در وجودش شک می کرد استغاثه کند که هر بنده دیگری از بندگانش باشد به جز رالف دوبریکاسار، آیا همان چیز توصیف ناپذیر بود؟ آه خداوندا. چرا تا به این حد مگی را دوست داشت. و مگی هم چنان بی حرکت مقابلش نشسته بود و به او لبخند می زد.
    سحرگاهان فی برای آماده کردن صبحانه از جا برخاست. استوارت به او کمک کرد. سپس خانم اسمیت به همراه مینی و کت رسیدند. و چهار زن در کنار آتش اجاق به گفت و گو نشستند. گفت و گویی خفه و یکنواخت و دردناک که نه مگی و نه کشیش چیزی از آن نمی فهمیدند. بعد از صبحانه مگی شروع به دوختن یک روکش پنبه دوزی برای درون تابوت کرد که برادرانش آن را صاف کرده و صیقل داده بودند. فی بدون ابراز کلمه ای یک پیراهن ساتن سفید را که به مرور به زردی گراییده بود به دستش داده بود و او ابتدا نوارهای پنبه دوزی را با دقت در گوشه های تیز داخل تابوت نصب کرد. و در حینی که پدر رالف تکه هایی از یک قطعه اسفنج می برید و به او می داد آن را با ساتن می پوشاند و به زیر چرخ خیاطی می برد و سپس روکش پنبه دوزی شده را به کمک چند پونز در داخل تابوت محکم کرد پس از آن فی قشنگ ترین لباس مخمل پسرش را به او پوشانید، سرش را شانه کرد و او را داخل تابوت گرم و نرم قرار داد در حالی که هنوز بوی عطرش بر بدن بچه باقی بود. ولی نه بویی از مگی که با وجود این مادر واقعی اش بود. پدی گریه کنان در تابوت را بست . این اولین فرزندی بود که از دست داده بود.
    از سال ها پیش، سالن بزرگ پذیرایی دروگیدا به عنوان نمازخانه مورد استفاده قرار می گرفت. راهبه های سن ماری دورسو (ary d' urso Sn - M ) در ازای مبلغ هزار لیره، در یک گوشه آن محرابی پوشیده از پارچه زربفت ساخته بودند. خانم اسمیت سالن و محراب را با گل های زمستانی باغ دروگیدا تزئین کرده بود گل های شب بو، گل های سرخ دیر شکفته، انبوه گل هایی که هماهنگی رنگ های صورتی و زنگاری شان در عطر آنها منعکس بود. پدر رالف با جامه سفید ساده و لباده سیاه بی هیچ تزئینی ، نماز دفن میت را به جای آورد.
    هم چنان که در بیشتر املاک آن ناحیه مرسوم بود، دروگیدا مرده هایش را در زمین خود دفن می کرد. گورستان در آن طرف باغ، در سایه درخت بید کنار نهر واقع بود. و نرده های سفید رنگی آهنی حدود آن را مشخص می کرد. غرق در سبزه بود و با وجود خشکسالی این سرسبزی را مدیون آب های مخازن بود. مایکل کارسون و فرزندش در آنجا در مقبره ای از سنگ مرمر آرمیده بودند و مجسمه فرشته در اندازه های طبیعی شمشیر به دست در بالای مقبره آسایش شان بود. ولی غیر از آن چند گور ساده تر نیز در اطراف مقبره بزرگ دیده می شدند که فقط صلیب های ساده ای آنها را مشخص و تاق های کوچکی حدود آنها را تعیین می کرد، بعضی از این گورها حتی نامی هم نداشتند. یک پشم چین بی نام و نشان که در حین نزاعی مرده بود، دو یا سه ولگردی که آخرین منزل شان دروگیدا بوده، اسکلتی ناشناخته که در یکی از محوطه ها یافته شده بود، آشپز چینی مایکل کارسون که بر فراز گورش چتری قرمز رنگ نهاده بودند و زنگوله های حقیری به آن آویزان بود که با وزش باد گویی نامش را به صدا در می آورد. هی سینگ، هی سینگ. و یک چوپان که بر صلیب گورش فقط این کلمات به چشم می خورد: « چارلی خمره ای یک آدم خوب » و گورهای دیگر که بعضی نیز متعلق به زنان بود.
    ولی چنان تشریفات ساده ای، شایسته هال برادرزاده مالک دروگیدا نبود. تابوت ساخته شده توسط برادرانش به داخل مقبره گذارده شد و درهای برنزی مزین به نقوش شلوغ به روی او بسته شدند. زمان می گذشت و به تدریج اسم های دیگر جز در مواقع اتفاقی بر زبان ها نمی آمد. مگی بار غصه اش را به دوش می کشید. اندوهش رنگی از ماتم بی منطق و رمز آمیز کودکان را داشت.با این همه جوانی اش این همه اندوه را در زیر پوشش وقایع روزمره مدفون می کرد و از اهمیتش کم می کرد. برادرانش آنقدرها متأثر نبودند، به جز باب که به حد کافی بزرگ شده بود که محبتی در دل نسبت به بچه احساس کند.
    پدی دستخوش اندوهی عمیق بود. ولی هیچ کس نمی دانست که فی تا چه حد از این فقدان رنج می برد. به نظر می رسید که او خالی از هر احساس، بیش از پیش از شوهر و بچه هایش دور می شود. پدی مخصوصاً از استوارت که مراقبت و توجه زیادی نسبت به مادر نشان می داد سپاسگزار بود. او عکس العمل زنش را هنگامی که تنها و بدون فرانک از گیلی بازگشته بود به خاطر می آورد. کوچک ترین نشانی از هیجان در نگاه آرام خاکستری پدیدار نشد. و هیچ گونه حالتی از سرسختی، و نفرت و غم چهره اش را تغییر نداد. به نظر می رسید او همیشه انتظار چنین لحظه ای را داشت. مانند سگی محکوم در انتظار گلوله ای که او را از پا در خواهد آورد. آگاه از سرنوشت خویش و ناگزیر از آن.
    - من می دانستم که او بر نخواهد گشت.
    - اگر فوری به او بنویسی شاید برگردد.
    او سر تکان داد و مانند همیشه از هر گونه توضیحی لب فرو بست همان بهتر بود که فرانک دور از او و دروگیدا به زندگی اش ادامه می داد. او فرانک را می شناخت و به خوبی می دانست که یک کلمه از جانب او فرانک را باز خواهد گرداند، پس این کلمه را نباید بر زبان آورد. اگر روزها تلخ و طولانی و با طعمی از شکست ادامه داشتند می بایستی آنها را به خاموشی تحمل کرد. پدی مرد انتخابی او نبود . ولی آدمی بهتر از پدی هم یافت نمی شد.
    فی از آن جمله آدمیانی بود که احساساتی آن چنان شدید داشت که سرانجام غیرقابل تحمل می شوند. او سال ها از ورود هر گونه هیجانی به زندگیش ممانعت کرده بود و حتم داشت که سرانجام این سرسختی نتیجه خوبی به بار خواهد آورد.
    زندگی به روال همیشگی با گردش بی پایان و موزون زمین ادامه یافت. تابستان بعدی همراه با باران بود، نه باران معروف مونسون ولی صورت آرام تری از آن، جویبارها و مخازن پر شدند و ریشه های خشک جان گرفتند و گرد و غبار سرگردان بر زمین نشست. مردان در حالی که به کارهای فصلی می پرداختند از فرط خوشحالی تقریباً به گریه افتاده بودند و دیگر نگرانی تهیه علوفه برای تغذیه گوسفندان از میان رفته بود. علف به حد کافی یافت می شد و پس از آن درختچه های زرد شده را که از بین تازه ترین آنها انتخاب می شد به مصرف تغذیه گوسفندان رسانیدند.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  7. #37
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...ولی در تمام املاک دیگر منطقه ، وضع بدین منوال نبود، تعداد حشم هر ملک به وسعت چراگاه های آن بستگی داشت و دروگیدا به واسطه وسعت زیادش به نسبت دارای حشم کمتری بود و بنابراین، علف مدت زیادتری باقی ماند.
    فصل زایش میش ها و هفته های متعاقب آن یکی از دوران های شلوغ و پردردسر پرورش گوسفندان بود هر بره بایستی گرفته می شد. دم آن گره می خورد و روی گوش هایش علامت گذاری می شد و اگر بره نر بود و به درد تولید مثل نمی خورد آن را اخته می کردند. کاری کثیف و منزجرکننده که همه مردان را به خون آغشته می کرد. زیرا با فرصت کوتاهی که داشتند فقط یک راه برای اخته کردن هزاران هزار بره نر وجود داشت. بایستی تخم آنها را در میان انگشت هایشان می فشردند و با دندان آنها را کنده و بر زمین تف می کردند. دم گوسفندان نر و ماده با سیم های آهنی بسته می شد و به تدریج که خون به آنها نمی رسید باد می کرد و خشک می شد و می افتاد. این حیوانات که تعددشان در تمام دنیا بی سابقه بود با کمترین تعداد کارگر، قشنگ ترین پشم جهان را عرضه می کردند. همه چیز برای تولید یک پشم بی نقص پیش بینی شده بود. بدین ترتیب که اول می بایستی از پشم چینی قسمت تحتانی گوسفندان آغاز کرد. در اطراف تهیگاه پوست آغشته به فضولات و پوشیده از مگس های مرده ای بود که توده ای سیاه و یک دست بر آن تشکیل می دادند. چیزی که احتیاج به پشم چینی عمیق تری داشت که اصطلاحاً به آن « شلوارکنی » می گفتند. این کار با وجود دستمزد زیادی که به آن تعلق می گرفت کار پشم چین های سطح پایین بود. کاری بسیار ناخوشایند، توأم با بوی تعفن و هجوم مگس ها. و سپس نوبت به غوطه ورکردن گوسفندان می رسید. هزاران هزار گوسفند بع بع کنان و جست و خیز کنان به میان حوضچه های تودرتو مملو از فنول فرستاده می شدند. تا از شر کنه گوسفند و طفیلی ها و انواع حشرات کثیف دیگر خلاصی یابند. و بعد از این حمام، نوبت داروهایی بود که برای از بین بردن انگل های روده ای توسط سرنگ هایی در گلویشان تزریق می شد.
    در پرورش گوسفندان کار هیچ گاه تمامی نداشت. وقتی که کار به پایان می رسید نوبت کار دیگری بود، حیوانات، سرجمع و دسته بندی می شدند. و از یک محوطه روانه محوطه دیگر می شدند. جفت گیری و جلوگیری از آن، پشم چینی و غوطه ور کردن، معالجه و کشتن و عرضه کردن آنها به بازار ، شمه ای از این کار بی پایان بود.
    دروگیدا غیر از گوسفندان تعداد زیادی گاو درجه یک در تملک داشت ولی استفاده گوسفندان خیلی بیشتر بود و در سال های حاصلخیز دروگیدا یک گوسفند در هکتار یعنی روی هم رفته چندین هزار گوسفند را تغذیه می کرد. این گوسفندان همه از نژاد مرینوس بودند که هیچ گاه برای گوشت شان فروخته نمی شدند.
    در پایان دوره تولید پشم گوسفندان، به پوست لانولین، پیه و چسب تبدیل می شدند و در صنایع دباغی و اسلحه سازی به کار می رفتند. بدین گونه بود که ادبیات مرغزاری در نظر کلیری ها معنایی به خود گرفت . خواندن برای خانواده در این گوشه دورافتاده جهان اهمیت بیشتری از همیشه یافته بود. و رابطه با دنیای خارج فقط توسط همین نوشته های سحرآمیز امکان داشت. ولی در اینجا حتی یک کتابخانه سیار وجود نداشت و سفر هفتگی به شهر برای جست و جوی نامه و کتاب امکان پذیر نبود. پدر رالف این خلاء را توسط غارت کتابخانه گیل لانبون، کتاب های شخصی خود و صومعه پر کرد و با کمال تعجب پس از مدتی دریافت که به این ترتیب به کمک بلویی ویلیامز و کامیون پستی اش یک کتابخانه سیار تأسیس کرده است. او مرتب این کتب کهنه را که گوشه هایشان از فرط استفاده کردن پاره شده بود با کامیونش به دروگیدا ، بوگلا، دیبان دیبان و بریچ ای پول ( Briuch Y pwll ) و کوناموتا ( Cunnamutta ) و ایچ - اویزج ( Each - Uisge ) می برد و مردم تشنه فرهنگ و ادبیات آنها را با کمال حق شناسی و امتنان می قاپیدند. آثاری را که بیشتر توجه شان را جلب می کرد با تأسف پس می دادند. ولی پدر رالف و خواهران مقصد کتاب ها را با دقت در دفتری یادداشت می کردند.
    بعضی اوقات هم او کتاب هایی به کتاب فروشی گیلی سفارش می داد و بدون هیچ توضیحی آنها را به عنوان هدیه ای برای انجمن کتاب دوستان « صلیب مقدس » به حساب مری کارسون می گذاشت. در این دوران، بی پرواترین کتاب جز بوسه ای معصومانه چیزی در بر نداشت. و بخش های عاشقانه احساسات را بر نمی انگیختند. مرز میان کتاب های نوشته شده برای افراد بزرگسال و کتاب های کودکان به زحمت قابل تشخیص بود. و اگر مردی به سن و سال پدی کتاب هایی را که مناسب فرزندانش بود دوست داشت تعجب آور نبود « دات ( Dot ) و کانگورو » و سریال هایی که حوادث زندگی جیم ( Jim ) ، نوا ( Noah ) و والی ( Wally ) را حکایت می کردند و اثر جاودانی خانم آناس گان ( Aeneas Gunn ) ؛ با عنوان « ما مقیمان شمال کوئیزلند » مورد علاقه همه بود.
    در آشپزخانه هر کسی به نوبت اشعاری از بانجو پاترسون ( Banjo Paterson ) و سی. جی. دنیس ( C. J. Dennis ) را با صدای بلند می خواند، حماسه « مرد رودخانه یخ زده » به هیجان شان می آورد و « پسر احساساتی » به خنده شان می انداخت. و « مری خندان » اثر جان اوهارا ( John o' Hara ) اشک پنهانی از چشمان شان جاری می کرد. کلانسی اورفلو ( Clancy Overflow ) محبوب تر از همه بود و بانجو به عنوان شاعر خوب مورد تأیید همگان بود. اشعار او شاید عامیانه بودند ولی این اشعار برای مردم با فرهنگ سروده نشده بود. او از میان مردم برخاسته بود و اشعارش را برای همین مردم ساده نوشته بود.
    در این زمان عده زیادی از مردم استرالیا آنها را در خاطرشان از حفظ داشتند. اشعار پرابهام شاعرانی مانند تنیسون ( Tennyson ) و ورزورث ( Wordsworth ) را نمی شناختند. زیرا آنها از انگلستان الهام می گرفتند. اشاره به گل عشق و بوته های سریش برای کلیری ها معنایی نداشت زیرا آنها در سرزمینی زندگی می کردن که این گلها در آنجا ناشناخته بودند.
    کلیری ها اشعاری که درباره نواحی گرمسیری سروده شده بود از همه چیز بهتر درک می کردند زیرا که اورفلو کاملاً به آنها نزدیک بود و حرکات گوسفندان بر جاده های مخصوص آنها، یک واقعیت بود. یکی از این راه ها ، نه چندان دور از رودخانه بارون بر زمین آزاد کورون به شکل منحنی و به منظور جابه جایی چارپایانی که می بایست قسمت شرقی آنجا را سرتاسر بروند، ساخته شده بود.
    در زمان گذشته چوپان ها، گله هایشان را به حال خود می گذاشتند که به علف ها و سبزه زارها صدمه وارد آورند و این امر باعث ناخشنودی مردم از حضور آنان می شد. کسانی که گاوهایشان را از میان علفزارهایی که در تملک مستعمره نشینان بود می گذراندند نفرت واقعی در آنها به وجود می آوردند. ولی در آن موقع با ساختن جاده های مخصوص چارپایان، دشمنی با گاوها جزو افسانه در آمده و روابط بین چوپان ها و اهالی دهات دوستانه تر شده بود. و چوپان ها یا ولگردانی که برای نوشیدن یک لیوان آبجو و چند کلمه حرف و سهیم شدن در غذا به خانه ای می رفتند مقدم آنها گرامی بود. گاهی زنانی آنها را همراهی می کردند، آنها بر گاری کهنه ای سوار بودند که اسبی نحیف آن را می کشید، و قابلمه و بشکه هایی به دور آن آویزان بود و هنگام حرکت مانند زنگوله صدا می کردند. آنها شادترین یا بدخلق ترین زن های نواحی مرکزی بودند که از کینونا ( Kynuna ) تا کاری ( Cary ) راه می پیمودند، هیچ وقت سقفی بر سر نداشتند و هرگز تشک های کاپوک ( Capuke ) را زیر کلیه های سخت شده شان حس نکرده بودند، آنها قادر بودند با مردان زورآزمایی کنند و مانند سرزمینی که مدام در زیر پایشان گسترده بود لجوج و رنجدیده بودند. بچه هایشان وحشی و مانند پرندگانی بودند که در میان درختان غرق در آفتاب، خانه کرده بودند. با کمرویی در پشت چرخ های گاری پنهان می شدند یا در چوب ها سنگر می گرفتند. در حالی که والدین شان با صاحبخانه چای می نوشیدند، صحبت می کردند و کتاب رد و بدل می نمودند و قول می دادند که پیغام هایی بی اهمیت را به هوپیرون کولینز ( Hoopiron Cdlins ) و برومبی واترز ( Brumby Waters ) برسانند. و از ماجرای شگفت انگیز پومی جکارو ( Pommy Jakaroo ) مستعمره نشینی که تازه به گنار لونگا ( Gnarlunga ) رسیده بود حکایت ها داشتند. گاهی این دوره گردان گوری می کندند و در آن زن، شوهر یا دوستی را در سایه درختی به خاک می سپردند. درختی که تا ابد در خاطرشان حک می شد. با آن که درختی کاملاً شبیه به درخت قبل و بعد از آن بود. برای آنهایی که نمی دانستند چطور دل آدمی می تواند یک درخت یگانه، یک درخت بخصوص را در میان انبوه درختان تشخیص دهد.
    مگی حتی از معنای آنچه که می شود آن را « واقعیات زندگی » نام برد بی خبر بود. زیرا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا تمام راه هایی را که می توانستند او را به این آگاهی رهنمون سازند به رویش ببندند.
    پدرش سدی در میان مردان و زنان خانواده برپا کرده بود. موضوعاتی مانند پرورش یا جفت گیری گوسفندان هرگز در حضور او مطرح نمی شد. و مردان هرگز جز با لباس کامل در مقابلش پیدا نمی شدند. کتاب هایی که ممکن بود او را در این شناخت یاری کند هرگز به دروگیدا نمی رسید و هم سنی هم نداشت که بتواند در این آموزش کمکش کند. زندگی او کاملاً بر محور احتیاجات خانه بود و در آن حول و حوش هیچ گونه فعالیت جسمانی دیده نمی شد. حیواناتی که در محوطه مرکزی جای داشتند تقریباً همگی عقیم بودند.
    مری کارسون به پرورش اسب علاقه ای نداشت و اسب هایش را از مارتین کینگ مالک بوگلا می خرید. نگاه داری اسب تخمی ، جز به منظور پرورش اسب، گرفتاری های بسیار داشت و به این دلیل در دروگیدا از این اسب ها خبری نبود. فقط یک گاو نر در آنجا بود ، حیوانی وحشی و سبع که ورود به محوطه مرکزی برایش ممنوع بود. و مگی چنان از او می ترسید که هیچ گاه نزدیکش نمی رفت، سگ ها در لانه هایشان به زنجیر کشیده بودند و جفت گیری آنها به صورتی علمی تحت نظر پدی و باب صورت می گرفت. و مگی وقت زیادی برای دقیق شدن در حرکات خوک ها که از آنها متنفر بود نداشت.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  8. #38
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    .. بخصوص که باید به آنها غذا هم می داد.
    در حقیقت مگی وقت زیادی برای مراقبت از هیچ چیز جز دو برادر کوچکش نداشت. و ثمره نادانی، ، نادانی است. یک جسم و ذهن خواب آلوده از کنار جریاناتی که یک وجود هوشیار فوراً آنها را در می یابد به نادانی می گذرد.
    کمی قبل از جشن تولد پانزده سالگی اش مگی لکه هایی در لباس زیرش مشاهده کرد که پس از یکی دو روز دیگر خبری از آن نبود ولی 6 هفته بعد دوباره لکه ها ظاهر شد و شرم مگی به وحشت تبدیل شد. او بار اول آنها را به حساب سهل انگاری در نظافت گذاشته بود و شرمگین بود . اما دومین بار جای شکی باقی نمی ماند. این لکه ها بی هیچ تردیدی لکه های خون بودند. او هیچ گونه اطلاعی از منشأ آن نداشت ولی حدس می زد که از او خون خارج می شود. خون ریزی خفیف سه روز ادامه داشت و سپس مدت دو ماه خبری از آن نشد. و خوشبختانه کسی متوجه شست و شوی پنهانی لباس زیرش نشد زیرا که او خود تقریباً شست و شوی همه لباس ها را به عهده داشت، سومین عارضه همراه با درد بود. اولین دردهایی که از دردهای دستگاه گوارش فراتر می رفت و خون ریزی شدیدتر بود خیلی شدید بیمناک و وحشت زده بود.
    مرگ هال در نظر او به یک نمایش هراس انگیز ماوراء الطبیعه شباهت داشت. ولی خون ریزی از بدنش واقعاً دیوانه کننده بود. چطور می توانست به فی یا پدر خودش بگوید که او در حال مردن از مرضی شرم آور است. و توضیح در مورد آن غیرممکن بود. اگر فرانک بود شاید می توانست ناراحتی اش را برای او بازگو کند. ولی او از اینجا خیلی دور بود. او از زن هایی که گاهی برای نوشیدن فنجانی چای دور هم جمع می شدند چیزهایی در مورد سرطان معده و مرگ وحشتناک دوستان و خویشاوندان شان پس از ماه ها درد و رنج شنیده بود و مگی مطمئن بود که در دلش غده ای پیدا شده و به سرعت به طرف قلب مضطربش پیشروی می کند. آه ، نه، او نمی خواست بمیرد. اندیشه اش در مورد مرگ مبهم و پراکنده بود و نمی توانست تصور کند که وضعیتش در آن دنیا چگونه خواهد بود، برای مگی مذهب بیشتر یک سلسله قوانین بود تا یک تجربه معنوی.
    پس این نمی توانست او را دلداری دهد. سخنان و جملات به طور پراکنده به آشفتگی ضمیر آگاهش هجوم می آوردند. سخنانی که از پدر و مادر و دوستان شان، راهبه ها و کشیش ها به هنگام مراسم تدفین شنیده بود و سخنان شخصیت های بدذات کتاب ها که انتقام های مهلکی تدارک می دیدند. برای او هیچ راهی برای مداوا با مرگ وجود نداشت. و شب به شب درازکشیده در بستر، دستخوش وحشتی توصیف ناپذیر بود و کوشش می کرد مرگ را به تصور درآورد. شب اول قبر، آتش جهنمی که بایستی برای رسیدن به مزارع طلایی طرف دیگر از آن بگذرد . یا محوطه هایی که بیشتر آنها را با یک بالون عظیم مقایسه می کرد، سرشار از سرودهای آسمانی و غرق در نوری ملایم که از پنجره های رنگی در آن می تابید.
    نوعی آرامش بر او حاکم شده بود . آرامشی که به هیچ وجه تشابهی با گوشه گیری لطیف و رؤیایی استوارت نداشت. آرامش او به بهت زدگی یک حیوان افسون شده در مقابل یک نگاه ثابت یک خزنده شباهت داشت. وقتی با او سخن می گفتند به تندی از جای می جست و اگر بچه ها فریادکنان او را می طلبیدند در حالی که به تلخی حواس پرتی خود را ملامت می کرد دور و بر آنها می پلکید و هر بار که فرصتی دست می داد برای دیدار هال ، تنها مرده ای که می شناخت به گورستان می گریخت. همه متوجه این تغییر و دگرگونی که در او رخ داده بود، شده بودند. ولی آن را به حساب بحران سن بلوغ می گذاشتند بی آنکه از خود بپرسند که این سن بلوغ سبب چه تحولاتی در درون او گشته است.
    او ناتوانی و رنجش را با مهارت پنهان می کرد. درس های گذشته خوب در ذهنش جای گرفته بود و کنترلی که روی رفتارش داشت حیرت آور بود.هیچ کس هرگز نمی بایستی بداند چه چیز در درون او می گذرد. هیچ نشانه ای در ظاهر او ، و این برای همیشه. نمونه آن در خانواده کم نبود، از فی گرفته تا فرانک و استوارت. و مگی نیز از همان خانواده بود و این سرشت را به ارث برده بود. با وجود این، پدر رالف در دیدارهای متعددش از دروگیدا، متوجه شد که تغییرات و تحول مگی همراه با نوعی تحول دلپذیر زنانه همراه است. تحولی که سرشت کودکانه اش را تقلیل می داد.
    مشغولیت ذهنی کشیش به نگرانی و سپس به اضطرابی شدید مبدل شد. یک دگرگونی جسمی و ذهنی در مقابل چشمان او شکل می گرفت. ولی مگی برای او موجودی یگانه بود و او نمی توانست ببیند که به تدریج به صورت یک فی دیگر تحول یابد. چهره کوچک فشرده، دیگر جز چشمانی درشت گشوده بر چشم اندازی هولناک نبود. پوست شیری رنگ چهره که زمانی پر و گوشتالو بود و آفتاب آن را نمی سوزاند و هیچ گونه کک و مکی در آن به وجود نمی آورد، بیش از پیش شفاف می شد. و او می اندیشید که اگر این گونه ادامه یابد، روزی مگی در خویش غرق خواهد گردید.
    آه او می بایستی پی می برد که در درون مگی چه می گذرد. حتی اگر شده باید به زور از زیر زبانش می کشید.
    در این دوران مری کارسون از همیشه پرتوقع تر به نظر می رسید. و به کمترین دیدار کشیش از خانه پیشکاری حسادت می ورزید. فقط به یاری صبر و تحمل، تردستی و ظرافت طبع بود که پدر رالف توانسته بود در برابر خشونت افزون شونده پیرزن بر خویش مسلط باشد. حتی نگرانی شدید او در مورد مگی نیز نتوانسته بود ذکاوت توأم با سیاست او را خدشه دار کند. و احساس خوشی را که از تأثیر جاذبه اش بر موجودی سرکش مانند مری کارسون به او دست می داد از بین ببرد. در حالی که دل نگرانی، خفته در وجودش به خاطر آسایش یک آدم بخصوص افکارش را آشفته می کرد، می بایست به وجود یک ماهیت دیگر در درونش اعتراف کند. قساوت سرد و سرسخت برای پیروزی بر یک زن خویشتن دار و مغرور، امید به این که بتواند او را تا حد یک احمق بی اعتبار کند.
    آه که چقدر این بازی را خوشایند می یافت. عنکبوت پیر هرگز آن طور که باید او را نشناخته بود.
    سرانجام که یک روز توانست از دست مری کارسون خلاصی یابد، مگی را در گورستان کوچک در سایه مجسمه فرشته انتقام، غافلگیر کرد که با چهره ای کبود و غیرعادی سرگرم تماشای صورت بی روح مجسمه بود. در حالی که چهره خودش احساس ترسی را بیان می کرد. کشیش با خود فکر کرد تضاد زیبایی میان احساس و بی احساسی. ولی آخر او در این ماجرا چکاره بود که مانند مادری بیش از حد دلسوز به دنبال مگی می دوید. در حالی که این وظیفه فی و پدی بود که علت پریشان حالی دخترشان را در یابند. ولی والدین او متوجه چیزی نشده بودند زیرا مگی برای آنها اهمیت کمتری داشت. از نظر کشیش او بایستی تسلی بخش دل های اسیر درد و رنج و تنها و ناامید باشد. او قادر نبود مگی را بدبخت و درمانده ببیند.

    هنگامی که مگی صداهای قدم هایش را بر علف ها شنید به طرف او برگشت. دست هایش را روی زانوهایش جفت کرد و نگاهش را بر زمین دوخت. پدر رالف نزدیکش نشست زانو هایش را به بغل گرفت، دامن و لباده اش با بی اعتنایی در اطرافش پخش شده بود. گویی که هیچ جسمی در آن جای نداشت. با خود اندیشید که تردید و تعلل جایز نیست، مگی اگر می توانست فوراً از دستش می گریخت.
    - ترا چه می شود مگی؟
    - چیز مهمی نیست.
    - باور نمی کنم.
    - خواهش می کنم ، پدر خواهش می کنم، من نمی توانم بگویم.
    - آه مگی، دختر شکاک و بی ایمان، مگر تو به من اطمینان نداری؟ تو می توانی همه چیز را به من بگویی، من به همین منظور اینجا هستم و برای همین خاطر است که کشیش هستم. تو باید به من بگویی چه چیزی آزارت می دهد عزیزم. و من تا وقتی زنده هستم سعی می کنم کمکت کنم و همیشه حمایتت خواهم کرد. مانند یک فرشته محافظ و خیلی بهتر از این توده مرمر که تو تماشایش می کردی ( نفس عمیقی کشید و کمی به جلو خم شد ) مگی اگر مرا دوست داری به من بگو چه چیز این قدر ناراحتت می کند؟
    مگی در حالی که دست هایش را به هم می پیچید گفت:
    - پدر، من به زودی خواهم مرد، من سرطان دارم.
    کشیش ابتدا نزدیک بود به زیر خنده بزند، واکنشی از آسودگی خیال.
    سپس با دقت به پوست نازک و لطیف و رنگ پریده، لاغری بازوهای کوچک دقیق شد و دلش به درد آمد و ( چیزی در اعماق وجودش او را به گریه و فریادی فرا می خواند.
    نه مگی نمی توانست همه اینها را بدون هیچ گونه دلیل و منطقی تصور کند بایستی دلیل موجهی وجود می داشت.
    - چه چیزی باعث این فکر شده عزیز دلم؟
    مدت زمانی طولانی سپری شد تا آن که مگی سرانجام تصمیم به اعتراف گرفت و کشیش مجبور شد سرش را به سوی لب های او پایین آورد و ناخودآگاه با ژستی تصنعی که کشیش و اعتراف کننده در جایگاه اعتراف به گناهان اتخاذ می کنند در انتظار ماند، در حالی که با دست هایش چهره اش را از نگاه دخترک پنهان کرده بود و گوش های ظریفش در انتظار شنیدن اعترافات بودند.
    - پدر، جریان از شش ماه پیش شروع شده. من دل دردهای شدیدی دارم ولی نه مانند دل دردهای معمولی و آه چطور بگویم پدر، خون زیادی هم از پشتم خارج می شود.
    او سرش را به عقب انداخت ، حرکتی که هیچ گاه در جایگاه اعتراف به گناهان از او سر نمی زد. نگاهی به سر کوچکی که در زیر بار شرم خم شده بود انداخت و تأثری آن چنان عظیم بر او چیره شد که نمی توانست به آسانی خویش را باز یابد. تسلس خاطری دل انگیز و بیهوده، خشمی نسبت به فی که حاضر به کشتنش بود، ستایشی توأم با هراس از فکر این که چگونه موجودی چنین کوچک توانسته بود چنان عذاب روحی را تحمل کند، و احساس شرمی وحشتناک و غالب. او هم به اندازه مگی، زندانی افکار زمانه اش بود. در تمام شهرها از دوبلین گرفته تا دروگیدا دختربچه های هرزه و ولگرد عمداً خود را به پشت دریچه اعتراف به گناهان می لغزانیدند و خیال بازی هایشان را در گوشش زمزمه می کردند و به این تصورات شان جامه حقیقت می پوشاندند. در حالی که تنها مشغولیت ذهن شان فقط شخص کشیش بود و جنبه مردانگی اش. در حالی که نمی توانستند باور کنند که وجودشان چیزی را در کشیش بیدار نمی کند، داستان ها از مردانی که به آنان تجاوز کرده بودند و عشق بازی های نامشروع بر زبان می راندند و آنهایی که قدرت تخیل بیشتری داشتند شرح مبسوطی از جریان عشقبازی با یک کشیش حکایت می کردند.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  9. #39
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    ...و او کاملاً بی احساس ، در حالی که تنفر و تحقیر شدیدی نسبت به آنها در دل احساس می کرد به سخنان شان گوش می داد. زیرا او انضباط و سختی مدرسه ، کشیش ها را شناخته بود و با شخصیت قوی خود این نوع چیزها راپشت سر گذاشته بود.
    ولی همان دختران، هیچ گاه و هرگز اشاره ای به فعالیت خصوصی بدن شان که آنها را از مردان جدا می کرد نمی کردند.
    کشیش با همه سعی خود نتوانست از هجوم جریان خون به صورتش جلوگیری کند. چهره گلگون شده از شرمش را در میان دست هایش پنهان کرد و برای نخستین بار با آن به مبارزه پرداخت. ولی این امر هیچ کمکی به مگی نمی کرد. هنگامی که مطمئن شد که سرخی صورتش برطرف شده برخاست و مگی را بلند کرد و روی سکوی مرمر نشاند . تا صورتش در برابر چهره او قرار گیرد.
    - مگی به من نگاه کن، نه ، به من نگاه کن.
    مگی دیدگانش را که به چشمان حیوانی وحشت زده می مانست به طرف او بالا برد و لبخند کشیش را دید. و آنگاه تسکینی وصفناپذیر سراپای وجودش را فرا گرفت. اگر او در حال مردن بود کشیش نمی خندید. او به خوبی می دانست که چقدر وجودش برای پدر رالف عزیز است، زیرا کشیش هیچ گاه احساسش را از او پنهان نگاه نداشته بود.
    - مگی تو در حال مردن نیستی، سرطان همنداری، این به عهده من نیست که جریان را برایت تشریح کنم ولی تصور می کنم مجبورم این کار را انجام دهم. مادرت می بایستی از خیلی پیش درباره آن با تو صحبت کرده باشد و تو را آماده کرده باشد. نمی فهمم چطور در این مورد سهل انگاری کرده. و نیم نگاهی به فرشته سنگی بی حرکت که بر فراز سرش ایستاده بود انداخت و خنده ای غریب و خفه سر داد:
    - آه خداوندا، چه وظایفی به من تحمیل می کنی ( نگاهش به طرف مگی برگشت) سال ها بعد ، هنگامی که سنت بالا رود و چیزهای بیشتری درباره واقعیات زندگی بیاموزی ، شاید امروز را با ناراحتی و حتی شرم و سرافکندگی به یاد آوری. ولی سعی کن خاطره امروز را فراموش کنی، هیچ موردی برای خجلت و شرم وجود ندارد.
    در حال حاضر، تو خیلی می ترسیدی و به کمک من محتاج بودی و خداوند توسط من به یاریت شتافته، فقط این را به خاطر بسپار من مرد خدا هستم. آنچه برایت پیش آمده امری است که برای همه زنان اتفاق می افتد. طی سال های طولانی، یک بار در ماه به مدت چند روز خون از تو جاری خواهد شد و این نشانه ها معمولاً بین سنین 12 تا 13 سال ظاهر می شود. تو چند سال داری؟
    - 15 سال پدر.
    کشیش با ناباوری سری تکان داد:
    - 15 سال، تو؟ خوب پس چون خودت می گویی باید حرفت را باور کنم. در این صورت می توان گفت تو دیررسی. ولی این پدیده طی پنجاه سالی از زندگیت ادامه خواهد داشت. نزد بعضی زنان به همان نظم و ترتیب گردش ماه و نزد دیگران کمتر قابل پیش بینی است. بعضی ها دردی احساس نمی کنند، در صورتی که بسیاری از زنان بیچاره رنج بسیار می کشند. دلیل این اختلافات هنوز روشن نیست. به هر حال این خونریزی نشانه بلوغ توست. می دانی بلوغ چه معنایی دارد؟
    - معلوم است پدر، من کتاب می خوانم، معنی اش این است که من بزرگ شده ام.
    - خوب این توضیح کافی است. تا وقتی که خونریزی ها ادامه داشته باشند زن آمادگی داشتن فرزند را دارد، این خونریزی با حلقه آفرینش مربوط است. به نظر می رسد که در دوران قبل از وقوع گناه بزرگ ، حوا عادت ماهانه نداشته است، این اصطلاحی است که به این پدیده داده شده .
    مگی، عادت ماهانه. ولی هنگامی که آدم و حوا فریب خوردند، خداوند مجازات سنگین تری برای زن در نظر گرفت چرا که او بیشتر از مرد مسؤولیت این گناه را به گردن داشت. او مسؤول گمراهی مرد بود. کلمات انجیل را به خاطر می آوری؟ « زایمانت همراه با درد و رنج خواهد بود» و مقصود خدا این بود که در زنان آنچه که به فرزندان مربوط می شود سرچشمه درد و رنج خواهد بود. شادی هایی بزرگ و نیز رنج هایی جانکاه.
    این تقدیر توست و باید آن را بپذیری.
    مگی نمی دانست ولی کشیش به همان شیوه که او را تسلی می بخشید، دلداری به هریک از پیروان مذهبش می داد. و با این که گرفتاری های شخصی آنها خیلی کمتر به او مربوط می شد. با همان نیکدلی و بی آنکه اضطراب و پریشان حالی شان بر او تأثیر بگذارد. با روشی منطقی آنها را آرامش می بخشید و این فاصله گیری او تأثیر تسلی بخش گفته هایش را دو چندان می کرد، هیچ یک از اشخاصی که در جست و جوی آرامش به او رو می آوردند، احساس نمی کردند که به خاطر ضعف هایشان مورد ملامت قرار می گیرند، یا او تحقیرشان می کند، چون بسیار بودند کشیشانی که اعتراف کنندگان را در احساس گناه، عذاب وجدان، بی لیاقتی و خوی حیوانی رها می کردند. ولی رالف این طور نشان می داد که خود او نیز دستخوش رنج و اضطراب های درونی است. شاید رنج هایی توصیف ناپذیر و اضطراب هایی غیر قابل درک، ولی همان قدر واقعی که درد آنها. او نمی دانست و نمی خواست بپذیرد که بیشتر افسون و جاذبه اش برای مردم، مربوط به قیافه ظاهریش نمی شد، بلکه وظیفه و مسؤولیتی که در خود احساس می کرد او را نزد آن اشخاص محبوب می گرداند. در مورد مگی او به همان گونه که فرانک می توانست با او سخن بگوید رفتار کرده بود. مانند دو آدم در موقعیتی متساوی. ولی او از فرانک مسن تر و عاقلتر بود و به مراتب بافرهنگ تر و محرم رازی مطمئن تر.
    و چه صدای قشنگی داشت، با آن ته لهجه ایرلندی آمیخته با بوی رطوبت که انگلستان را به یاد می آورد و هرگونه ترس و اضطرابی را نابود می کرد.
    مگی جوان بود و کنجکاو و تشنه شناختن هر چیز ناشناخته. و ابداً با فلسفه گمراه کننده آنهایی که مدام در خویش به جای « چه کسی » به دنبال « چرا » می گردند میانه خوبی نداشت.
    کشیش دوستش بود.
    - پدر، چرا به عهده شما نبود که درباره این مسأله با من صحبت کنید؟ چرا می گفتید مادرم می بایستی اینها را به من بگوید؟
    - این موضوعی است که زن ها فقط بین خودشان از آن سخن می گویند. صحبت در مورد عادت ماهانه، در مقابل مردان جایز نیست مگی، این قلمرو مختص زنان است.
    - چرا؟
    او سری تکان داد و خندید:
    - من هم واقعاً نمی دانم و دلم نمی خواست این چنین باشد. ولی باید حرفم را باور کنی و در این مورد جز با مادرت با کس دیگری صحبت نکنی، حتی احتیاجی نیست که به او بگویی ما در این باره باهم بحث کرده ایم.
    - باشد پدر، به او نخواهم گفت.
    نقش مادری عجب نقش مشکلی بود می بایستی این همه راه های عملی را در نظر آورد.
    - مگی حالا باید به خانه برگردی و به مادرت بگویی که خونریزی داشته ای. او به تو نشان خواهد داد که چطور از لباس هایت مراقبت کنی.
    - آیا مامان هم خونریزی دارد؟
    - همه زن های سالم دارند. ولی هنگامی که منتظر بچه ای هستند خونریزی موقتاً تا تولد بچه قطع می شود و با این نشان است که آنها به وجود بچه ای در درون شان پی می برند.
    - چرا هنگام حاملگی خونریزی بند می آید؟
    - من واقعاً نمی دانم مگی، متأسفم.
    - چرا خون از پشتم بیرون می آید پدر؟
    او نگاهی خشمناک بر مجسمه انداخت که با آرامش به او می نگریست و نسبت به گرفتاری هایی که زنان با آن درگیرند، بیتفاوت می نمود.
    مسأله برای پدر رالف به مرحله مشکلی رسیده بود. حیرت زده از پافشاری دخترک که معمولاً سکوت می کرد. سعی کرد شرم و ناراحتی اش را از چشم او پنهان نگاه دارد، او می فهمید که به صورت یک منبع آگاهی برای مگی درآمده و اگر عکس العملی به خرج می داد مگی در خود فرو می رفت و دیگر هیچ گاه سؤالی از او نمی کرد.
    پس با کمال صبر و حوصله گفت:
    - خون از مجرایی که رابطه نزدیکی با زایمان بچه دارد خارج می شود.
    کشیش آنگاه لبخندی زد و دست در کمر او انداخت و او را از سکو پایین آورد.
    - مگی آیا می دانی بچه چطور به وجود می آید.
    مگی با خوشحالی از این که بالاخره جواب چیزی را می دانست گفت:
    - آه بله آنها را پرورش می دهند.
    - و آیا می دانی چطور شروع به رشد و نمو می کند؟
    - وقتی از ته دل خواستار آن باشیم.
    - چه کسی اینها را به تو گفته؟
    - هیچ کس پدر، خودم به تنهایی فهمیده ام.
    پدر رالف چشمانش را بست و فکر کرد که بهتر می بود مسأله را در همین جا خاتمه دهد. و با وجود همه ترحمی که در دل نسبت به او احساس می کرد، برایش مقدور نبود کمک بیشتری به او بکند. تجربه دشوار امروز برایش کافی بود.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم

  10. #40
    عضو فوق حرفه ای پرشین وی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    موقعیت
    تهران
    ارسالها
    511
    حالت من
    In Love
    تشکر
    397
    تشکر شده 1,617 بار در 477 پست

    پیشفرض

    مری کارسون به زودی 72 ساله می شد و نقشه هایی برای برگزاری یک مهمانی بزرگ در دروگیدا، در سر می پروراند. روز تولد او اوایل ماه نوامبر بود، وقتی که گرما هنوز حداقل برای مردم لیگی قابل تحمل بود.
    مینی نجواکنان گفت:
    - خانم اسمیت چیزی را که من به شما می گویم فراموش نکنید او روز سوم نوامبر متولد شده.
    سرپرست امور خانه پرسید:
    - خوب، مقصودت چیست؟
    حالت مختص نژاد سلت که مینی را احاطه می کرد ، اعصاب این زن انگلیسی محکم و قوی هیکل را خرد می کرد.
    - چطور نمی فهمید، این نشان می دهد که او در برج عقرب متولد شده، عقرب، متوجه هستید؟
    - من از این چرندیات چیزی نمی فهمم مینی.
    کت، با چشمان از حدقه درآمده در حالی که صلیب می کشید مداخله کرد.
    خانم اسمیت که ابداً تحت تأثیر قرار نگرفته بود با خونسردی گفت:
    - واقعاً که شما دو نفر آدم های مشکلی هستید.
    هیجان بر تمام خانه حکمفرما بود و به تدریج ابعاد وسیع تری به خود می گرفت. مری کارسون دستوراتی پایان ناپذیر صادر می کرد. می بایستی این کار را کرد، آن کار را کرد، چیزهایی را بیرون آورد و چیزهایی را جمع کرد. دو خدمتکار ایرلندی نقره ها را می ساییدند و ظروف چینی زیبای هاویلند ( Haviland ) را می شستند، نمازخانه را دوباره به صورت سالن پذیرایی در می آوردند، میزهای غذاخوری بلندی در اتاق های مجاور قرار می دادند. استوارت به کمک گروهی از کارگران کشاورزی و برادران کوچکش، که بیشتر از کمک ، مزاحمت ایجاد می کردند، چمن ها را می چیدند، علف های هرزه دور گلها را می کندند، برای از بین بردن جرم لای کاشی ها، خاک اره مرطوب بر کف ایوان می ریختند. و کف سالن، گچ خشک می پاشیدند تا بشود آسان تر بر آن رقصید. ارکستر کلارسن اتول ( Clarsene O' tool ) بایستی همراه با صدف، میگو، خرچنگ ها، از سیدنی وارد شوند. تعداد زیادی زن از لیگی استخدام شده بودند که در راه انداختن مهمانی کمک کنند. از رونداهانیش گرفته تا اینیش موری، از بوگلا تا نارن گنگ. جنب و جوشی بر تمام ناحیه حکمروا شده بود.
    در حالی که مرمر سرسرا، صداهای غیرعادی اشیایی را که با هیاهو و سروصدای زیاد جابه جا می شدند منعکس می کرد. مری کارسون مبل دسته دارش را ترک کرد و پشت میز کارش نشست . کاغذ ظریفی بیرون کشید و قلمش را در دوات فرو برد و شروع به نوشتن کرد. در طرز نوشتنش نشانی از تردید و دودلی، حتی برای گذاشتن یک ویرگول ، نبود. او در عرض 5 سال گذشته، همه جملات پیچیده اش را آنقدر در مغزش پرورانده بود تا به کلماتی به جا و درست دست یافته بود. نوشتن این نامه زیاد وقتش را نگرفت و در مدت کمی یک صفحه تمام و دو سوم ورق دیگری را پر کرده بود. ولی هنگامی که آخرین جمله اش را به پایان می رساند لحظه ای در صندلیش بی حرکت ماند. میز کارش درست در کنار پنجره بزرگ قرار داشت و کافی بود سربرگرداند و چمن ها را مشاهده کند. صدای خنده ای از بیرون توجهش را جلب کرد. نخست به آن اهمیتی نداد و سپس احساس کرد خشم سراپای وجودش را در بر گرفته است...خدا لعنتش کند، او و وسوسه اش را!
    پدر رالف به این فکر افتاده بود که به مگی اسب سواری بیاموزد. مگی با وجود زندگی در ده تا به حال هیچ گاه بر زین اسبی ننشسته بود. و کشیش به فکر چاره جویی افتاد. عجیب بود که دختران جوان روستایی متعلق به خانواده های فقیر به ندرت اسب سواری می کردند. این ورزش چه در ده و چه در شهرها ، مختص خانم های جوان ثروتمند بود. بدیهی است که دختران از طبقه مگی قادر بودند گاری و اسب هایی را که آن را می کشید راه ببرند. حتی تراکتور و ماشین هم برانند. اما به ندرت بر اسب می نشستند. هنر سواری هنری اشرافی و گران قیمت بود.
    یک روز آفتابی پدر رالف یک جفت چکمه با ساق کش دار و یک شلوار اسب سواری از گیلی آورده و آنها را با سروصدا بر روی میز آشپزخانه کلیری ها انداخته بود.
    پدی از خواندن باز ایستاد و نگاهی تعجب انگیز به او انداخت و پرسید:
    - این دیگر چیست پدر؟
    - یک لباس اسب سواری برای مگی.
    - چه چیزی؟
    مگی با صدای خفه ای سؤال کرد:
    - چه گفتید؟
    - یک لباس اسب سواری برای مگی، واقعاً که پدی شما اصلاح ناپذیرید، به عنوان وارث بزرگ ترین سرزمین ولز جنوب، چطور هنوز به تنها دخترتان اجازه اسب سواری نداده اید؟ چطور تصور می کنید که او بتواند همپای دوشیزه کارمایکل، دوشیزه هوپتون و خانم آنتونی کینگ شود که همه شانسوارکارانی ماهرند. مگی باید یاد بگیرد که چطور یک طرفه و دوطرفه بر اسب بنشیند، من می دانم که شما گرفتار هستید، چه خوشتان بیاید یا نه، من خودم هنر اسب سواری را به او می آموزم. و اگر این کار به کارهای خانه لطمه ای وارد آورد مهم نیست. فی بایستی هفته ای چند ساعت از کمک مگی صرفنظر کند و جای بحث دیگر هم نیست.
    پدی نمی توانست با کشیش مخالفت کند. و از همان هنگام، مگی تعلیم اسب سواری را شروع کرد.
    سال های سال او آرزو کرده بود که امکان این کار را بیابد و حتی یک بار با کمرویی این موضوع را با پدرش در میان نهاده بود. ولی پدرش همان لحظه تقاضای او را فراموش نموده بود و مگی تقاضایش را دنبال نکرده بود، به گمان آن که رفتار پدرش نشانه ای از نشنیده گرفتن خواهش او بود.
    تعلیم سواری زیر نظر پدر رالف شادی بزرگی برای او بود. شادی ای که می کوشید آن را در دلش نگه دارد. زیرا در این دوران حالت شیفتگی او در برابر کشیش جای خود را به عشق سوزان سنین بلوغ داده بود. و با آن که می دانست که در قلمروی ناممکن گام می گذارد به خویشتن اجازه می داد که درباره اش خیال بافی کند. در عالم خیال خود را در آغوش او و تحت تأثیر بوسه های او می دید. ولی رویاهایش از این فراتر نمی رفت. زیرا هیچ گونه تصوری از آنچه که رویاها به دنبال داشت در ذهنش نبود و حتی به فکرش هم نمی رسید که ممکن است چیز دیگری هم در کار باشد. با آن که می دانست این خیال بافی ها درباره یک کشیش پسندیده نیست، قدر نبود که اندیشه هایش را مهار کند. فقط می کوشید صورت تازه ای را که اندیشه هایش به خود گرفته بود از او پنهان نگاه دارد.
    در حالی که مری کارسون از پشت پنجره سالن آنها را می پایید ، پدر رالف و مگی به طرف اصطبل که در انتهای خانه بزرگ واقع بود می رفتند. کارگران خانه بر اسب های نحیفی سوار می شدند که هرگز داخل اصطبل را ندیده بودند و همواره در میان حیاط ول می گشتند یا هنگام استراحت در میان علف های محوطه می چریدند ولی اصطبل های خوبی در دروگیدا وجود داشت که در آن موقع پدر رالف از آنها استفاده می کرد. مری کارسون دو اسب اصیل برای استفاده کشیش در آنجا نگاه می داشت، اسب های نحیف و پیر به درد او نمی خوردند. و هنگامی که او از مری اجازه خواسته بود که مگی یکی از آنها را سوار شود او نتوانست مخالفتی ابراز کند. دختر جوان برادرزاده اش بود و پدر رالف در این مورد حق داشت: مگی بایست اسب سواری را بیاموزد.
    مری کارسون در اعماق وجود فرسوده اش، آرزو می کرد که ای کاش می توانست این تقاضا را رد کند یا حداقل آنها را همراهی کند. ولی او نمی توانست با تقاضای کشیش مخالفت کند و همچنین قادر نبود خود را تا روی زین اسب بالا بکشد. دیدن آنها روی چمن ها خشمی شدید در او به وجود آورد. کشیش با شلوار چسبان و چکمه هایی که تا سر زانو می رسید، پیراهن سفید یقه باز، جذابیت یک بالرین را داشت و دختر جوان در شلوار سواری با قامتی ظریف و زیبا، اندکی پسرانه می نمود.
    شاید برای هزارمین بار مری کارسون با خود فکر کرد . چرا هیچ کس جز او، به روابط صمیمی آنها رشک نمی برد.
    پدی از این موضوع خشنود بود. فی، این چوب خشک، مانند همیشه چیزی نمی گفت و پسرها آنها را همانند خواهر و برادر تلقی می کردند.
    آیا چون خود او پدر رالف دوبریکاسار را دوست داشت چیزی را می دید که دیگران توجه اش نبودند یا قوه تخیل اش این فکرها را در او به وجود می آورد. آیا واقعاً چیز دیگری جز یک رفاقت، میان یک مرد تقریباً 35 ساله و دختری که هنوز کاملاً زن نشده بود وجود داشت؟ محال است! هیچ مرد 35 ساله ای ، حتی رالف دوبریکاسار نمی توانست شکفتن غنچه گل سرخی را نادیده بگیرد. حتی رالف دوبریکاسار. آه بخصوص رالف دوبریکاسار. هیچ چیز از چشم او پنهان نمی ماند. لرزشی دست هایش را فرا گرفت و جوهر قلمش لکه هایی در پایین صفحه به وجود آورد. انگشتان گره خورده، کاغذ دیگری از کشوی میز بیرون کشید و قلم را دوباره در جوهر فرو کرد و کلمات را با همان اطمینان و روانی بار اول باز نویسی کرد. آن گاه از جایش برخاست و هیکلش را تا دم در کشاند و صدا زد:
    - مینی، مینی.



    Click here to enlarge
    کاش مداد رفتن ات را
    جا می گذاشتی
    تا هم اینک
    برگشتن ات را ترسیم کنم


 
صفحه 4 از 5 ابتداابتدا ... 2345 آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

Users Browsing this Thread

کاربراني که از تاپيک ديدن ميکنند 1 (0 عضو خانواده 1 مهمان عزيز ما)

     

کلیدواژه های این مبحث

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by: vBulletin Version 4.2.1
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1
کلیه حقوق این سایت متعلق به انجمن های پرشین وی می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت پیگرد قانونی دارد
ساعت: 23:07 بوقت GMT +3.5