صفحه 3 از 7 ابتداابتدا 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج 21 تا 30 از 70 مجموع
  1. #21
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    و بدين سان جاي پاي دوست در كوچه خلوت دل آدمي مي ماند و يادش كه به انسان آرامشي شگرف مي دهد.
    «جيمز باسكول» اين لحظه را بسيار لطيف بيان كرده و مي سرايد:
    قيمت لحظه ها را نمي توان سنجيد
    در آن هنگام كه
    دوستي شكل مي گيرد
    آنگاه كه جامي را قطره قطره پر مي كنيد
    دست آخر با قطره اي،
    سرريز مي شود...
    و به زنجيره ي مهرباني ها نيز،
    يكي هست
    كه سرانجام دل آدمي را
    لبريز مي كند!

    «لئو فليچه بوسكاليا» در خاطر سبزش عطر عبور دوست را چنين مي سرايد:
    زارعي پير و بي دندان و زيبا در نپال، شبي مرا در خانه اش جاي داد. كلبه اي كاهگلي كه افراد خانواده و وسايل كشاورزي و همه حيواناتش را جملگي در همان جا مسكن داده بود. گفتگو بدون استفاده از زبان علائم! لبخندي، برخورد نگاهي، يا تماسي ميسر نبود. نه تصوري از اينكه آمريكا در كجا واقع است، داشت و نه در عمرش با يك غربي سخن گفته بود. نه سوار ماشين شده بود و نه يك كلمه از تاريخ شنيده بود. پس نمي توانست به سياست يا چيزي فراسوي زندگي روستايي اش علاقه مند باشد. با اين حال، غروبي را به گرمي كنار هم گذرانديم و به هنگام وداع، با اين احساس كه شايد ديگر هيچ گاه يكديگر را نبينيم، دست در دست هم، تا انتهاي دهكده را پيموديم و گريستيم و گريستيم. اكنون سال ها از آن ماجرا مي گذرد و من ديگر او را نديدم.
    بگذريم كه هنوز نيز با يكديگريم!

    «نيما يوشيج» ياد عطرآگين دوست را روشني دل و نام معطرش را راح روح مي شمارد:
    ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد،
    قوتم مي بخشد،
    راه مي اندازد.
    نام بعضي نفراتم رزق روحم شده است،
    وقت هر دلتنگي، سويشان دارم دست!

    على عليه السلام پانزده قرن پيش در باب دوست سخناني فرموده كه هنوز شميم طراوت و تازگي از آن جاريست!
    دوستانت بر سه گروهند:
    دوست تو / دوست دوست تو / دشمن دشمن تو !
    و دشمنانت نيز بر سه گروهند:
    دشمن تو / دوست دشمن تو / دشمن دوست تو !

    «النور لانك» با نگاهي لطيف مي سرايد:
    دوست موجود نازنيني است
    كه داوودي هايش را براي تو مي چيند
    پيشكش مي كند و انديشه ي سودا ندارد،
    و غنچه هايي را كه از دست مي دهد، هيچ نمي بيند.
    اما توشه ي دوستي را قدر مي دارد
    بهترين هاي خويش را به تو مي دهد،
    و هم باز دوباره مي كارد!

    «آنتوان دوسنت هگزوپري» در كتاب شازده كوچولو، دوستي را «اهلي كردن» ناميده و شروع آشنايي عاشقانه روباه و شازده كوچولو را چنين مي سرايد:
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  2. تشکرها از این نوشته :


  3. #22
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    روباه گفت: سلام!
    شهريار كوچولو گفت: كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
    روباه گفت: من يك روباهم.
    شهريار كوچولو گفت: بيا با من بازي كن، نمي داني چه قدر دلم گرفته!
    روباه گفت: نمي توانم با تو بازي كنم، هنوز اهلي ام نكرده اند.
    شهريار كوچولو گفت: اهلي كردن يعني چه؟
    روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوري است! اما، مرغ و ماكيان هم پرورش مي دهند و خيرشان فقط همين است. تو، پي مرغي مي گردي؟
    شهريار كوچولو گفت: نه، پي دوست مي گردم. نگفتي اهلي كردن يعني چه؟
    روباه گفت: اهلي كردن يك چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني، ايجاد علاقه كردن!
    شهريار كوچولو با شگفتي گفت: ايجاد علاقه كردن!
    روباه گفت: معلوم است. تو الان براي من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجي به تو دارم، نه تو هيچ احتياجي به من. من براي تو يك روباهم، مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگر منو اهلي كردي هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در همه عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود!
    الان زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد ولي اگر تو منو اهلي كني، انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي.
    آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند.
    صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند توي هفت سوراخ قايم بشوم، اما صداي پاي تو مثل نغمه ي موسيقي مرا از سوراخم بيرون مي كشد.
    تازه، نگاه كن! آن جا، آن گندم زار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم، گندم چيز بي فايده اي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد و اين جاي تأسف است! اما تو موهاي طلايي داري.
    پس وقتي اهليم كردي، محشر مي شود! چون گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد، آن وقت من صداي وزيدن باد را كه تو گندمزار مي پيچد، دوست خواهم داشت...
    حالا اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
    شهريار كوچولو جواب داد: دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم!
    روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند، مي تواند سر درآورد. انسان ها ديگر براي سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست!
    تو اگر دوست مي خواهي خب، منو اهلي كن!
    شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيست؟
    روباه گفت: بايد خيلي خيلي حوصله كني. اوليش كمي دورتر از من به اين شكل لاي علف ها مي نشيني، من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي _ چون كلمات سرچشمه ي سوء تفاهم ها هستند _ عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديك تر بنشيني.
    فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد.
    روباه گفت: كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم!!
    اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي، من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟
    به اين ترتيب، شهريار كوچولو روباه را اهلي كرد.
    لحظه جدايي نزديك شد...
    روباه گفت: آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم!
    شهريار كوچولو گفت: تقصير خودت است. من كه بدت را نخواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
    روباه گفت: همين طور است.
    شهريار كوچولو گفت: پس اين ماجرا فايده اي براي تو نداشته؟
    روباه گفت: چرا، براي خاطر رنگِ گندم! اما وقتي خواستي با هم وداع كنيم، من به عنوان هديه رازي را به تو مي گويم.
    شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و گفت: روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود كردم و حالا تو همه عالم بي همتا است. و برگشت پيش روباه و گفت: خدا نگهدار!
    روباه گفت: خدا نگهدار! و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است!

    جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل ِ تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي!
    انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند، اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي!

    شهريار كوچولو زير لب زمزمه كرد: جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است!

    روباه گفت: سلام!
    شهريار كوچولو گفت: كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
    روباه گفت: من يك روباهم.
    شهريار كوچولو گفت: بيا با من بازي كن، نمي داني چه قدر دلم گرفته!
    روباه گفت: نمي توانم با تو بازي كنم، هنوز اهلي ام نكرده اند.
    شهريار كوچولو گفت: اهلي كردن يعني چه؟
    روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوري است! اما، مرغ و ماكيان هم پرورش مي دهند و خيرشان فقط همين است. تو، پي مرغي مي گردي؟
    شهريار كوچولو گفت: نه، پي دوست مي گردم. نگفتي اهلي كردن يعني چه؟
    روباه گفت: اهلي كردن يك چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني، ايجاد علاقه كردن!
    شهريار كوچولو با شگفتي گفت: ايجاد علاقه كردن!
    روباه گفت: معلوم است. تو الان براي من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجي به تو دارم، نه تو هيچ احتياجي به من. من براي تو يك روباهم، مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگر منو اهلي كردي هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در همه عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود!
    الان زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد ولي اگر تو منو اهلي كني، انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي.
    آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند.
    صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند توي هفت سوراخ قايم بشوم، اما صداي پاي تو مثل نغمه ي موسيقي مرا از سوراخم بيرون مي كشد.
    تازه، نگاه كن! آن جا، آن گندم زار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم، گندم چيز بي فايده اي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد و اين جاي تأسف است! اما تو موهاي طلايي داري.
    پس وقتي اهليم كردي، محشر مي شود! چون گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد، آن وقت من صداي وزيدن باد را كه تو گندمزار مي پيچد، دوست خواهم داشت...
    حالا اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
    شهريار كوچولو جواب داد: دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم!
    روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند، مي تواند سر درآورد. انسان ها ديگر براي سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست!
    تو اگر دوست مي خواهي خب، منو اهلي كن!
    شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيست؟
    روباه گفت: بايد خيلي خيلي حوصله كني. اوليش كمي دورتر از من به اين شكل لاي علف ها مي نشيني، من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي _ چون كلمات سرچشمه ي سوء تفاهم ها هستند _ عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديك تر بنشيني.
    فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد.
    روباه گفت: كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم!!
    اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي، من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟
    به اين ترتيب، شهريار كوچولو روباه را اهلي كرد.
    لحظه جدايي نزديك شد...
    روباه گفت: آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم!
    شهريار كوچولو گفت: تقصير خودت است. من كه بدت را نخواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
    روباه گفت: همين طور است.
    شهريار كوچولو گفت: پس اين ماجرا فايده اي براي تو نداشته؟
    روباه گفت: چرا، براي خاطر رنگِ گندم! اما وقتي خواستي با هم وداع كنيم، من به عنوان هديه رازي را به تو مي گويم.
    شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و گفت: روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود كردم و حالا تو همه عالم بي همتا است. و برگشت پيش روباه و گفت: خدا نگهدار!
    روباه گفت: خدا نگهدار! و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است!
    جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل ِ تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي!
    انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند، اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي!
    شهريار كوچولو زير لب زمزمه كرد: جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  4. #23
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض


    برخی از اشارات نویسنده
    کتاب را در حالت عمودی بخوانید، نه افقی!
    به بیانی دیگر[برای مشاهده لینک ها باید به خانواده بزرگ پرشین وی بپیوندید. ]
    کتاب را نخوانید که بخوابید
    کتاب را بخوانید که بیدار شوید!
    زیرا:
    بعضی کتاب ها قصه می گویند که بخوابید
    و بعضی کتاب ها قصه می گویند که بیدار شویم!
    و به یاد بسپارید:
    چقدر خواندن مهم نیست
    چگونه خواندن مهم است!
    به بیانی دیگر:
    سعی نکنید که چندین کتاب را بخوانید
    بلکه یک کتاب خوب را چند بار بخوانید!
    فراموش نکنید:
    کتاب نردبان نور است برای پرواز شما به سرزمین
    روشنایی دانایی و آگاهی، نه تزئین کتابخانه!
    و ما می گوییم:
    فقط بخوان، بخوان و بخوان، زیرا دانش نهفته در کتاب ها
    جان بسیاری از انسان ها را نجات داده است!
    اما به یاد بسپارید:
    شما هرگز با خواندن یک کتاب آشپزی سیر نمی شوید
    پس، مساحت درک خود را با حجم مطالعات توأم با عمل خود بسنجید!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  5. تشکرها از این نوشته :


  6. #24
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    اما عرفا معتقد هستند كه همه چيز در رابطه با خدا معنا مي دهد. به خصوص دوست!!
    به اين بهانه «عليان مجنون» يكي از عرفاي مشهور زمان خويش براي دوستش فالوده اي درست مي كند كه صعود بسوي معبود را چون نردباني از نور مي گرداند. بخوانيد ماجرا را...

    حكايت فالوده عارفان:
    «عليان مجنون» مي گويد:
    روزي به خانه دوستي رفتم. او برايم فالوده آورد؛ به او گفتم: اين فالوده عالمان است، دوست داري فالوده عارفان را به تو ياد دهم!
    دوست گفت: آري!
    گفتم: عَسلِ صفا، شِكر وفا، روغن رضا، نشاسته ي يقين را در ديگِ تقوا بريز؛
    آبِ خوف بر آن بيفزا،
    با كفگيرِِ عصمت مخلوط كن
    و بر آتش محبت بپز؛
    آن گاه در ظرفِ فِكرت بريز
    و با بادبزن حَمْد خنك كن
    و با قاشق استغفار بخور!

    اگر دوستي به مهماني دل تنهايي آمد و پايش را در محراب خلوت دل تنهاي ما گذاشت و وقتي پاي شنود گلواژه هاي صورتي او نشستيم، ذهن و دل ما چون پرستويي سبكبال به دنبال شميم خويش و در نهايت به سوي حضرت عشق رهنمون ساخت، بايد بدانيم كه آري، خود اوست، نيمه گمشده مان!

    مولانا فرمايد:
    هر ندايي كه تو را بالا كشيد آن ندا مي دان كه از بالا رسيد

    «شمس تبريزي» گويد: اگر سخني را شنيديد و به دلتان نشست، بدانيد كه آن سخن حق است و به دنبال آن برويد!

    نگارنده بر اين باور است كه: متبركند انسان هاي اندك شماري كه پيوسته در روح ديگران جاري هستند، آنان سرريز از عشق و لبريز از محبت هستند كه چه دلنشين است همسايه گي با چنين روح هايي كه آدمي را از روزمرگي به روزسبزي مي برند و انديشه و احساس انسان را بر بال سپيد فرشته تنهايي و عشق و عرفان مي نشانند و بر چكاد فرزانگي عطرآلود و سبز خويش مهمان مي كنند و جام وجود آدمي سرشار از دلمشغولي شعف انگيز و دلشوره شوقناك حضورشان مي گردد و از قول «جبران خليل جبران» مي گويد:
    تو دو تن هستي؛ يكي،بيدار در ظلمت و ديگري، خفته در نور!
    آن گاه ياد معطر نامش بر گلبرگ هاي نازك دلمان تازگي و طراوت را به ارمغان مي آورد. او انساني است كه با پَرِ نگاه تفكرش دل و روح آدمي را بر نيلگون آسمان بيكران فرزانگي مي برد و لب بر بال هاي فرشتگان سپيدبال خودباوري مي نهد و غم و رنج و غربت و تنهايي و بي كسي انسان را چون غباري در همهمه تفكر و هلهله شعفناك خويش محو مي كند و پريشاني آدمي را پرپر و دست در دست لرزان و چشم در چشمان بي تابمان مي اندازد و با سكوتي طربناك مي سرايد:
    مهربونم، خيلي دلم برات تنگه، چشم به راه فرداهاي طلايي تو دارم!
    دوست، پاكيزگي در تفكر را به ما مي آموزد، زيرا:
    عمل تجسم مادي انديشه است
    و اخلاق تظاهر مادي فكر
    پس، براي داشتن اعمالي خوب
    بايد افكاري خوب داشت!

    «توماس هاكس» اينگونه دوست را متبرك دانسته و موهبتي از طرف خداوند و مي گويد:
    متبركند آنها كه اين موهبت را دارند تا دوستي بيافرينند. و آن خود هديه اي است از جانب خداوند. بسيار است آنچه بدين معنا مي گنجد، ولي بالاتر از همه، قدرت آن است كه آدمي از خود بيرون شود، و با درون ديگري آنچه را شريف است و عزيز تواند بود، بستايد و دوست بدارد!

    «كامينگز» دوست را دولت مي داند و مي سرايد:
    اين قدر كه ما (هر دو) ايم و بي (دو يى)
    شب كجا مي تواند اين قدر آسمان باشد؟
    آسمان كجا مي تواند اين قدر آفتابي باشد؟
    از دولت توست كه من اين قدر منم!

    اين انسان هاي متبرك، كاري را كه «ميكل آنژ» با آن قطعه سنگ كرد، با سنگ وجود آدمي مي كنند و فرشته درون انسان را تجسم مي بخشند.
    حكايت «ميكل آنژ» و فرشته:
    روزي ميكل آنژ با كمك عده اي سنگ سياه نسبتا بزرگي را بر روي زمين مي غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. يكي از دوستان ميكل آنژ نزديك او آمد و پرسيد: با اين سنگ سياه چه مي كني؟ ميكل آنژ گفت: فرشته اي درون او اسير است كه مي خواهم او را نجات دهم. دوست ميكل آنژ با ناباوري از او خداحافظي كرد و رفت. چند ماه بعد، دوست ميكل آنژ به مهماني او آمد و مجسمه ي سنگي فرشته بسيار زيبايي را در اتاق او ديد. با حيرت و تحسين از ميكل آنژ پرسيد: اين مجسمه چقدر زيباست از كجا آورده اي؟ ميكل آنژ گفت: از درون همان سنگ سياه درآوردم!
    بي شك، در همسايگي و مجاورت اين انسان هاي معطر و متبرك روح و جسممان داراي فيلترهايي نامريي مي شوند.
    بدون آن كه خودمان بفهميم و براي آن كه فرشته درونمان را تجسم بخشند، براي وجودمان فيلتر مي گذارند:
    يك فيلتر براي ذهنمان ، كه به هر چيزي نينديشيم!
    يك فيلتر براي چشمانمان ، كه هر چيزي را نبينيم!
    يك فيلتر براي گوشمان ، كه هر سخني را نشنويم!
    يك فيلتر براي زبانمان ، كه هر سخني را بدون تأمل و تفكر نگوييم!
    يك فيلتر براي دلمان ، كه هر كسي را رخصت ورود به آن ندهيم!
    يك فيلتر براي روحمان ، كه انساني دگرانديش باشيم!

    صحبت از زبان شد، داستان جالبي راجع به زبان بگويم!
    حكايت حاكم و زبان:
    روزي حاكمي به وزيرش گفت: امروز بگو بهترين قسمت گوسفند را برايم كباب كنند و بياورند. وزير دستور داد، خوراك زبان آوردند. چند روز بعد حاكم به وزير گفت: امروز مي خواهم بدترين قسمت گوسفند را برايم بياوري و وزير دستور داد بازهم خوراك زبان آوردند. حاكم با تعجب گفت: يك روز از تو بهترين خواستم و يك روز بدترين، هر دو روز را زبان برايم آوردي، چرا؟ وزير گفت:
    قربان، بهترين دوست براي انسان زبان اوست و بدترين دشمن نيز باز هم زبان اوست!
    اكنون دانستيم كه اين زبان كوچك مي تواند هم موهبتي باشد برايمان، هم مصيبتي! و دوست چه اثرات شگفت و حيرت آوري را براي روحمان به ارمغان مي آورد.
    خب بريم سر مطلب قبل، اكنون مي فهميم، اين پاكان هدفمند روزگار (منظور دوست فهيم و فرزانه است) كه همچون رايحه اي دلپذير حضور سبزش در كنارمان جاري است، در گوش جانمان مي سرايد:
    اهل اخلاص باش و اهل ريا مباش!
    اهل حال باش و اهل قال مباش!
    اهل دل باش و اهل تن مباش!
    اهل عرش باش و اهل فرش مباش!
    اهل نور باش و اهل گور مباش!

    آن گاه، در دفتر مشق زندگي مان يك سرمشق از قول پيامبر برايمان مي نويسد:
    قدر چهار چيز را قبل از دست دادن آن بدان:
    ثروت را قبل از فقر
    سلامتي را قبل از بيماري
    جواني را قبل از پيري
    زندگي را قبل از مرگ.
    سپس، در دفتر ديكته فرداي مان مي سرايد:
    بايد انسان بودن، پاك بودن، مسئول بودن و در انديشه سرنوشت ديگران بودن وظيفه نباشد، بلكه،صفت آدمي باشد!!
    و با نگاهي ژرف به اعمال ما در گوشمان آرام نجوا مي كند:
    عملي اگر كاشتي «عادتي» درو خواهي كرد!
    عادتي اگر كاشتي «اخلاقي» درو خواهي كرد!
    اخلاقي اگر كاشتي «سرنوشتي» درو خواهي كرد!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  7. تشکرها از این نوشته :


  8. #25
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    توجه فرماييد! امام جعفر صادق (عليه السلام) نسخه ي شادكامي را با مديريت احساس چنين مي انگارد:
    براي آسوده زيستن در زندگي دو چيز را فراموش كنيد:
    1.بدي هايي كه مردم به شما كرده اند!
    2.خوبي هايي كه شما به مردم كرده ايد!
    فراموش نكنيم! همه چيز در رابطه با خدا معنا مي دهد.
    يك پيشنهاد خوب براي آن كه معناي اين مهم را بفهميم!
    هر عمل خود را يك نامه بدانيد و هر انسان را يك صندوق پست به مقصد خداوند. حال كمي فكر كنيد و مسير و روند عمل خود را در ذهن تصور كنيد! آيا باز هم مي توانيد عمل ناشايستي انجام دهيد؟ وقتي هر عمل ما مانند نامه اي به حضور خداوند مي رسد؟

    اما، چگونه آزردگي ها را تحمل كنيم؟
    «دكتر شريعتي» در رابطه با آزردگي هايي كه مي بيند، ترجيح مي دهد بزرگواري گول خور باشد و با دلگيري خاصي فرياد بر مي آورد:
    خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد اين شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم، چه دوست تر مي دارم، بزرگواري گول خور باشم تا هم چون اينان كوچكواري گول زن!

    حال با توجه به سخن دكتر يك سوال دارم: اگر ديگران در دفتر زندگيمان خطي به خطا كشيدند! چه كنيم؟
    جواب: بايد با پاك كن اغماض پاك كنيم!!
    يك واژه وجود دارد كه كاربرد آن در برخورد اوليه ما با اطرافيانمان و مردمي را كه از بيماريهاي؛ حسادت، كينه و غرض، رنج مي برند و باعث رنجيدگي ما مي شوند، بسيار كارساز است، (اغماض!)
    كاربر زيباي اغماض را توسط سهراب بخوانيد:

    حكايت سهراب و اغماض:
    خواهر سهراب سپهري تعريف مي كند: سهراب هيچگاه از سوپ پياز خوشش نمي آمد. حدود دو ماهي بود كه در خارج از كشور در منزل يكي از دوستانش كه همسري فرنگي داشت، بسر مي برد. من براي ديدارش رفتم. وقت نهار ديدم سوپ پياز آوردند و سهراب با آرامشي شگرف آن را ميل كرد. بعد از اتمام نهار از سهراب پرسيدم: تو كه اين قدر از سوپ پياز بدت مي آمد، چگونه اين مدت و همه روزه آن را مي خوردي و سهراب با آرامش لطيفِ هميشگي اش روي به من كرد و گفت:
    بعد از صرف سوپ، يك قاشق اغماض مي خورم!

    «خواجه شيراز» اغماض را به نوعي ديگر بيان كرده و مي سرايد:
    وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
    كه در طريقت مـا كـافريست رنجيدن

    به راستي اگر دلمان را خانه تكاني كنيم و با ديده اغماض به انسان هاي پيرامون خويش بنگريم، آن گاه كينه از باغچه ي دلمان خواهد رفت و اگر كينه را از دل بزداييم، آن گاه محبت با شوقي لبريز از عشق در محراب دلمان به نماز خواهد ايستاد و مي سرايد:
    در ازل قطره خوني كه ز آب و گل شد
    دم ز آئين محبت زد و نامش دل شد

    اما، نشان محبت چيست؟
    از عارفي سوال كردند، محبت را نشان چيست؟ گفت:
    آن كه به نيكويي زيادت نشود و به جفا نقصان نگيرد!

    و اگر اين گونه باشيم، قلب انسان ها موطن ما مي گردد. به قول آن فرزانه:
    موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشان نيست، موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند!
    اگر به هستي همچون باغي و به انسان ها همچون گل هاي آن باغ نگاه كنيم با گلهاي مختلفي مواجه مي شويم، گل هاي خوشبو و خوشرنگ كه تيغ هم دارند و گل هايي كه اساسا نه رنگ و بويي دارند و نه تيغي
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  9. #26
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    _ مديريت احساس چيست؟

    به تماشا سوگند...
    و به آغاز كلام...
    آفتابى لب درگاه شماست!
    كه اگر در بگشاييد، به رفتار شما مى تابد!
    «سهراب سپهري»
    قبل از بحث درباره مديريت احساس بايد يك مطلب مهم را بدانيم!
    احساسات كه مجموعه اي از هيجانات و عواطف است، اساسا چه فايده اي براي ما دارند؟

    «زيگموند فرويد» مي گويد:
    عواطف و هيجانات مجموعه اي گسترده از دريافت هاي حسي ما مي باشد كه در شرايط خاص آن را تجربه مي كنيم و در فرايند رفتاري ما تأثير بسزايي دارند!

    هنرمندان نقاش معتقدند كه در طبيعت سه رنگ اصلي وجود دارد: قرمز، زرد، آبي كه بقيه از تركيب اين سه رنگ به وجود آمده اند.
    گروهي از روان شناسان معتقدند: در وجود انسان سه احساس اصلي وجود دارد: عصبانيت، ترس، غم، كه كنترل دقيق اين سه احساس منجر به احساس چهارمي به نام «شادى» مي گردد.
    اما خواص آن ها:
    _ عصبانيت: احساس قدرت به ما مي دهد (در وارد لازم از حريم خود دفاع مي كنيم)
    _ترس: احساس امنيت و انرژي به ما مي دهد (در گذر از خيابان و در رانندگي احتياط مي كنيم تا سلامت بمانيم. در نتيجه احساس امنيت مي كنيم.)
    در مواقعي كه از چيزي مي ترسيم؛ عملي را با تمام قدرت بدني و با انرژي فوق العاده اي انجام مي دهيم كه در حالت عادي هرگز نمي توانيم آن عمل را تكرار كنيم. بي شك، ترس عامل اين انرژي عظيم مي باشد!
    _ غم! با درون خود آشتي كرده و با مردم بار ديگر ارتباط برقرار مي كنيم (در واقعي كه نياز به صحبت و همدلي و درد دل كردن با ديگران داريم)
    _ شادى: به ما اميد و انرژي مي دهد (شادي هرگز خود به خود حاصل نمي گردد مگر با كنترل هوشمندانه سه خصلت فوق).
    تغيير احساس ها از اين سه احساس به وجود مي آيند. بطور مثال:
    ترس + عصبانيت = حسادت
    ترس + غم = نااميدى
    توضيح: آن كه مي بيند دوستش در كاري پيشرفت فراواني كرده ولي او هنوز درجا مي زند. ابتدا، احساس «عصبانيت» بر او غالب مي گردد. سپس نگران مي گردد از عقب ماندگي خود و احساس «ترس» از آينده بر او مسلط مي شود و در نتيجه به آن شخص حسادت مي ورزد!
    پس در مي يابيم كه احساسات ما پيوسته نياز به يك مديريت آگاهانه و كنترل كننده دارند كه آن را «مديريت احساس» گويند.
    مديريت احساس به نوعي همان تربيت احساس مي باشد، اما اساسا چه مفهومي دارد؟
    يك مثال: تصور كنيد يكي از گواراترين و بهترين چيزها در جهان، آب است. آب كه قطره قطره آن، لبان تشنه كامي را طراوت بخشيده و حيات دوباره اي را به آدمي مي دهد. اگر ساعاتي آب نباشد، حيات ميليون ها انسان در يك شهر به خطر مي افتد و در صورت ادامه نابود مي شوند.
    حال تصور كنيد! سيل هولناكي در يك منطقه چه فاجعه اي به بار مي آورد. ميليون ها انسان و خانه هايشان را متلاشي مي كند و از بين مي برد و همه از اين فاجعه مي گريزند.
    اينك يك سوال: چه فرقي بين آن سيل هولناك و آن قطره قطره آب زلال مي باشد؟
    مي گويم: تربيت!
    آب از سد راه افتاده، طي مراحل عملي مديريت مي شود و بعد از تصفيه و با ترتيب و تربيت خاص در لوله هاي آب سرازير شده و با مديريت شما _ با باز كردن شير به مقدار كافي _ در ظروف مختلف سرريز مي گردد. چه فرقي است بين اين آب كه تشنه آن هستيد و زايش حيات را در بردارد و آن آب كه از آن گريزان هستيد و هلاك حيات را در پي دارد؟
    احساسات و غرايز ما نيز اين گونه هستند، اگر مديريت شوند باعث تعالي روحمان و سلامت جسممان مي گردند و اگر مديريت نشوند، شهر وجودمان را متلاشي مي كنند.

    عارفان گويند:
    بدن انسان مانند شهري است.
    اعضاي او كوي هاي او
    و رگ هاي او جوي هايي است كه در كوچه رانده اند.
    و حواس او پيشه ورانند كه هر يكي به كاري مشغول اند.
    و نَفْس،
    گاوي است كه در اين شهر، خرابي ها مي كند!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  10. #27
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    در اينجا متوجه تفاوت ژرف ميان خود و ديگران مي شويم، ولي از ياد نبريم كه «جان نلسون» مي گويد:
    هر قدر كه مي خواهي متفاوت باش، ولي بكوش تا مردمي را كه با تو متفاوتند، تحمل كني!
    علت اين اختلاف و تفاوت ژرف چيزي نيست، جز آن كه ما از جاي قبلي خويش با گام تفكر يك قدم جلو آمده ايم!

    حكايت ابوسعيد و يك قدم: روزي ابوسعيد در مسجدي قرار بود صحبت كند، مردم از همه روستاهاي اطراف براي شنيدن سخنان او هجوم آورده بودند. در مسجد جايي براي نشستن نبود و عده اي در بيرون ايستاده بودند. شاگرد ابوسعيد روي به مردم كرد و گفت: تو را به خدا از آنجا كه هستيد يك قدم پيش بگذاريد! مردم قدمي پيش گذاشتند. سپس نوبت سخنراني ابوسعيد شد. ابوسعيد از سخنراني خودداري كرد و گفت: من صحبتي ندارم!
    اطرافيان حيرت زده علت را پرسيدند و گفتند: مگر مي شود، اين همه مردم براي شنيدن سخنان شما آمده اند! ولي باز هم ابوسعيد بر سر حرف خود ايستاده بود، وقتي با اصرار مستمر اطرافيان مواجه شد، گفت:
    همه حرفي كه من مي خواستم بگويم، شاگردم زد. او گفت: از جايي كه ايستاده ايد يك قدم پيش بياييد و من نيز اين سخن را مي خواستم ظرف مدت يك ساعت در لابه لاي سخنانم به مردم بفهمانم!

    خوبِ من! اينك شما نيز يك قدم از جاي قبلي خويش پيش آمده ايد و به خودآگاهي رسيده ايد. ديگر مانند: اكثر مردم، جهان بيني (نوك دماغي) نداريد و هرگز به (طول زندگي) فكر نمي كنيد، بلكه پيوسته به (عرض) آن انديشه داريد، به عبارتي،
    به چقدر زيستن نمي انديشيد، به چگونه زيستن مي انديشيد!
    ديگر لذت هاي آني برايتان دلپذير نيست، زيرا واقفيد كه؛ لذت هاي آني غم هاي آتي را در بردارد!
    «دكتر شريعتى» تعريف لطيفي از لذت دارد و مي گويد: اگر پادشاهان مي دانستند چه لذتي دارد در ميان برگ هاي كتاب به دنبال واژه ها گشتن، به خاطر آن لذت، شمشيرها مي كشيدند!
    عرفا، لذت هاي دنيايي را چنين مي انگارند:
    دويدن بدنبال لذت هاي جنسي و دنيايي مانند: ليسيدن عسل است كه روي لبه تيغ باشد؛ عسل شايد شيرين باشد، اما زبان را به دو نيم مي كند!
    عرفا بر اين باورند كه: ترك لذت، خود لذتي است شگرف_ البته منظور لذت هاي كاذب است _ ملاحظه مي فرماييد كه چه تفاوت فاحشي ميان نوع لذت انسان آگاه و انسان ناآگاه وجود دارد. انسان آگاه گرسنگي روح را بيشتر احساس مي كند تا گرسنگي تن را، زيرا:
    گرسنگي تن _____ خلاء _____ پرشد _____ آرامش
    گرسنگي روح _____ خلاء _____پرشد _____ نا شكيبا
    اينك اين انساني كه دچار گرسنگي روح شده، ديگر آرامش و شكيبايي ندارد و نگاهش ژرف و عميق است و پيوسته لبخندي شعفناك بر لبانش جاريست، اما هميشه غم مبهمي دلش را چنگ مي زند. به تعبيري ديگر، پاي بر زمين دارد و دل در آسمان و خوب مي فهمد اين سخن را كه؛ انسان فواره ايست كه از قلب زمين عصيان مي كند و در اين جستن شتابان و شودانگيرش هر چه بيشتر اوج مي گيرد بيشتر پريشان و ترديد زده مي شود!
    حضور در جامعه: اكنون با اين خصوصيات و با اين شكنندگي روحي مي خواهيم با مردم زندگي كنيم. چه كنيم كه آزردگي هايمان در زندگي اجتماعي كمتر شود؟ گفتمانمان تبديل به بگو مگو نشود؟ هر آينه، مردم با تفكرات مختلف در حق ما شايد ناروايي را انجام دهند، چه كنيم؟ مي گويم:
    با مديريت احساس!
    لطفا قبل از آنكه ورق بزنيد كمي به مفهوم اين واژگان فكر كنيد:
    مديريت احساس!

    چكيده مطالب:
    _ تا اينجا هر چه خوانده اي و دانسته اي بايد تغييري اساسي در تو به وجود آورده باشد!
    _ اينك بايستي در درونت انسان ديگري متولد شده باشد؛ آيا اين گونه شده؟
    _ تولد دوباره يعني، از پشت شيشه ي آگاهي، فهم و فرزانگي به جهان نگريستن!
    _ تولد دوباره يعني، تو آن آدم قبلي نيستي!

    *جان كلام:
    اگر هنوز تغييرى در خود نمى بينى، پيشنهاد مى كنم دوباره بخوانى!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  11. #28
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    – تولدى دوباره!
    «اشو» تولد دوباره را چنين مي نگارد:
    كشف حقيقت، سفري است دشوار!
    راه درازي در پيش است.
    به تهي سازي عميق ذهن نيازمندي!
    پالايش تمام و كمال دل را مي طلبد!
    به معصوميتي خاص نياز است،
    به تولدي دوباره!
    بايد دوباره كودك شوي!

    «پائولو كوئليو» تولد دوباره را در غالب داستاني از «كالين ويلسون» چنين مي نگارد:
    تولد دوباره من زماني شروع شد كه در پانزده سالگي تصميم به خودكشي گرفتم.
    بدين ترتيب وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم، زهر را در ليوان ريختم غرق تماشايش شدم، رنگش را نگاه كردم و مزه ي احتمالي اش را در زير زبان ذهنم مزه مزه كردم. سپس آن را بو كردم، در اين لحظه ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد و سوزش آن را در گلويم احساس كردم و توانستم سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم، احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بود كه گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس، مطمئن شدم كه هنوز اين كار را نكرده ام در طول چند لحظه اي كه آن ليوان را در دست گرفته بودم و امكان حضور مرگ را مي چشيدم با خودم فكر كردم؛ اگر شجاعت كشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگي ام را خواهم داشت! و بدين سان كالين ويلسون از خواب غفلت بيدار و تولد دوباره اش آغاز گرديد!

    «حسن بصري» را گفتند: اي شيخ، دل هاي ما خفته است كه سخن تو در آن اثر نمي كند؛ چه كنيم؟ گفت: كاشكي خفته بود، كه خفته را بجنباني بيدار مي شود؛ دل هاي شما مرده است كه هر چند مي جنباني، بيدار نمي شود!

    «ويليام جيمز» _ پدر روانشناسي نوين آمريكا _ به عنوان بزرگترين كشف بشر مي گويد:
    بزرگترين كشف بشر اين است كه انسان با ارتقاء طرز تلقي خود مي تواند زندگي اش را ارتقاء بخشد!

    و «كارلوس كاستاندا» در تأييد سخن «ويليام جيمز» مي گويد:
    مسائل تغيير نمي كند، اين ما هستيم كه نحوه ي نگرش مان را تغيير مي دهيم!

    «آنتوان دو سنت هگزوپري» _ خالق شازده كوچولو _ در اين هنگام مي گويد:
    معناي هر چيز در خودش نيست، بلكه در طرز تلقي ما از آن نهفته است!

    اكنون چشمان دل و روحمان را با آب زلال آگاهي و تفكر و جدايي از غبار ذهنيت هاي گذشته شسته و وارد جامعه مي شويم!
    حال به زندگي نگاه كنيد! به پيرامون خويش به طبيعت، مشاهده خواهيد كرد همه چيز تغيير كرده. آيا براستي پيرامون شما هم تغيير كرده؟
    آگاه باشيد! عظمت به آن چيزي كه نگاه مي كنيد نيست، عظمت در نگاه تو نهفته است! حال، نوع نگاه شما به زندگي تحول يافته و نگاهتان به طبيعت، ديگر يك نگرش ساده قبلي نيست، زيرا اكنون خردانديش و آگاه نگر و هوشيار شده ايد:
    برگ درختان سبز در نظر هوشيار
    هر ورقش دفتري است معرفت كردگار
    اين بار اساسا چيزهايي را مشاهده مي كنيد كه در گذشته آنها را نگاه مي كرديد، ولي نمي ديديد. اينك عطر و طعم زندگي، طبيعت، دوست، خانواده، مردم و روابط اجتماعي همه و همه در زير زبان و ذهن و دلتان به طور كلي تغيير يافته است.
    اكنون به دانشي دست يافته ايد كه عوام از آن بي خبرند، زيرا؛
    دانش در كلام نيست، دانش، طعم مفاهيم است در كلام!

    تغيير در نگاه را چنين مي خوانيم:
    دو زنداني در يك شب باراني از پشت ميله هاي زندان به بيرون مي نگريستند،
    يكي مي گفت: نگاه كن، چه قدر گِل و لاي اينجا جمع شده
    ديگري مي گفت: به ستاره ها نگاه كن، چقدر زيبا مي درخشند.

    و اكنون ما آن زنداني دنيايي هستيم كه تا ديروز خاك و گل را مي ديديم و اينك كهكشاني در نگاه و دلمان جاري است!
    اكنون كه با اين جهان بيني و تفكر وارد جامعه شده ايم، چيزهايي را كه عوام از آن لذت مي برند، چه بسا باعث رنج ما مي شوند و چيزهايي را كه باعث آرامش خاطرمان مي گردد، ديگران دوست ندارند يا اساسا احساس نمي كنند.
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  12. #29
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    حكايت لطيفي درباره قداست دوستي بخوانيد:

    حكايت معبد دوستى:
    بر گستره ي دو مزرعه ي همجوار، دو كشاورز دوست زندگي مي كردند. يكي تنها بود و ديگري همسري داشت و فرزنداني. محصول خود را برداشت كردند و شبي آن مرد كه خانواده اي نداشت چشم گشود و انباشته محصول خود را در كنار ديد و انديشه كرد: خدا چه مهربان است با من، اما دوستم كه خانواده اي دارد،نيازمند غله ي بيشتري است. چنين بود كه سهمي از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد.
    و آن ديگر نيز در محصول خود نگريست و انديشه كرد: چه فراوان است آنچه زندگي مرا سرشار مي كند و دوست من چه تنهاست، و از شادماني دنياي خويش سهمي نمي برد.
    پس به زمين دوست خود رفت و قسمتي، از غله ي خويش بر خرمن او نهاد.
    و صبح روز بعد چون كه باز به درو رفتند، هر يكي خرمن خويش را ديد كه نقصان نيافته است.
    و اين تبادل همچنان تداوم يافت تا آنجا كه شبي در مهتاب دوستان فرا روي هم آمدند هردو با يك بغل انباشته ي غله و راهي كشتزار ديگري. آنجا كه اين دو به هم رسيدند، معبدي بنياد شد!

    «آلن دوان» داشتن اين گونه دوست را همچون صبح بهاري مي داند و مي سرايد:
    زندگي يك صبح بهاري است
    اگر دوستي داسته باشي
    كسي كه با او راه بروي
    با او حرف بزني
    به جانبش رو كني.
    زندگي يك صبح بهاري است
    اگر دوستي داشته باشي
    تا كمي آفتاب را با او قسمت كني،
    كه تو را ياري دهد
    پس حالا و هميشه
    تو را ياري هست!

    راستي، با چنين دوستي، راندن در جاده هاي زندگي چه دلپذير است و دلنشين، اگر تاريخ مصرف نداشته باشد. گفتيم تاريخ مصرف، راستي راجع به تاريخ مصرف چه مي دانيد؟ معمولا روي شيشه ي شير يا مواد خوراكي و مصرف شدني مثلا مي نويسند: تاريخ مصرف تا 10/11. اگر در روابط آشنايي و دوستي هايمان دقت كنيد، حتما تاريخ مصرف دارد. يعني، بعد از يك جا به جايي فيزيكي ارتباط و آشنايي ما نيز تاريخ مصرفش به اتمام مي رسد و از آن آشنايي فقط يك ياد مي ماند.
    خوب من! بايد بكوشيم روابط پاكيزه و دوستي هاي با ارزشمان تاريخ مصرف نداشته باشد و بكوشيم با انتخابي آگاهانه و فهيم روي شيشه دلمان حك كنيم؛ تاريخ مصرف ندارد!!

    چكيده مطالب:
    _ به ياد داشته باشيم! دوست مثل يك معلم خصوصي است كه لحظه به لحظه افكار خودش را براي ما ديكته مي كند! پس اول ببين چه مي خواهي؟ و در چه درسي ضعف داري؟ آن موقع معلم خصوصي ات را در آن رشته انتخاب كن.
    _ مطمئن باش! انتخاب دوست يعنى، نيمي از راه زندگي را رفتن!
    _ اگر زندگي بزرگان علم و دانش را بخوانيم، هميشه رد پاي يك دوست خوب را در ساحل هستي شان مشاهده خواهيم كرد!
    _ سعي كنيد همين حالا دوستانتان را با «اَلَكِ» صداقت، پاكي، تفكر و آگاهي جدا كنيد و اوقات با ارزش خود را با كساني بگذرانيد كه حداقل بتوانند راهي درست نشانتان بدهند.
    _ يادت باشه! دوست يعني، نيمه ي ديگر ما! اكنون دوست داري نيمه ديگرت چگونه باشد؟
    _ فراموش نكن! بعد از پدر و مادر، دوست يگانه سازنده جان و دل و روح ماست!
    _ به تعبيري ديگر، دوست يعني، پاسخ نيازهاي شما. اكنون به دوست خود بنگريد، اميدوارم خجالت نكشيد!

    *جان كلام:
    اگر دوستي به تو راه صداقت، مهربانى، تلاش، عشق و صميميت را نشان داد، سخت در دامنش آويز!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ


  13. #30
    مدیر انجمن پزشکی و بهداشت
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    موقعیت
    خونمون!
    ارسالها
    1,820

    جعبه افتخارات

    حالت من
    Innocent
    تشکر
    8,355
    تشکر شده 8,911 بار در 3,423 پست

    پیشفرض

    اما عرفا معتقد هستند كه همه چيز در رابطه با خدا معنا مي دهد. به خصوص دوست!!
    به اين بهانه «عليان مجنون» يكي از عرفاي مشهور زمان خويش براي دوستش فالوده اي درست مي كند كه صعود بسوي معبود را چون نردباني از نور مي گرداند. بخوانيد ماجرا را...

    حكايت فالوده عارفان:
    «عليان مجنون» مي گويد:
    روزي به خانه دوستي رفتم. او برايم فالوده آورد؛ به او گفتم: اين فالوده عالمان است، دوست داري فالوده عارفان را به تو ياد دهم!
    دوست گفت: آري!
    گفتم: عَسلِ صفا، شِكر وفا، روغن رضا، نشاسته ي يقين را در ديگِ تقوا بريز؛
    آبِ خوف بر آن بيفزا،
    با كفگيرِِ عصمت مخلوط كن
    و بر آتش محبت بپز؛
    آن گاه در ظرفِ فِكرت بريز
    و با بادبزن حَمْد خنك كن
    و با قاشق استغفار بخور!

    اگر دوستي به مهماني دل تنهايي آمد و پايش را در محراب خلوت دل تنهاي ما گذاشت و وقتي پاي شنود گلواژه هاي صورتي او نشستيم، ذهن و دل ما چون پرستويي سبكبال به دنبال شميم خويش و در نهايت به سوي حضرت عشق رهنمون ساخت، بايد بدانيم كه آري، خود اوست، نيمه گمشده مان!

    مولانا فرمايد:
    هر ندايي كه تو را بالا كشيد آن ندا مي دان كه از بالا رسيد

    «شمس تبريزي» گويد: اگر سخني را شنيديد و به دلتان نشست، بدانيد كه آن سخن حق است و به دنبال آن برويد!

    نگارنده بر اين باور است كه: متبركند انسان هاي اندك شماري كه پيوسته در روح ديگران جاري هستند، آنان سرريز از عشق و لبريز از محبت هستند كه چه دلنشين است همسايه گي با چنين روح هايي كه آدمي را از روزمرگي به روزسبزي مي برند و انديشه و احساس انسان را بر بال سپيد فرشته تنهايي و عشق و عرفان مي نشانند و بر چكاد فرزانگي عطرآلود و سبز خويش مهمان مي كنند و جام وجود آدمي سرشار از دلمشغولي شعف انگيز و دلشوره شوقناك حضورشان مي گردد و از قول «جبران خليل جبران» مي گويد:
    تو دو تن هستي؛ يكي،بيدار در ظلمت و ديگري، خفته در نور!
    آن گاه ياد معطر نامش بر گلبرگ هاي نازك دلمان تازگي و طراوت را به ارمغان مي آورد. او انساني است كه با پَرِ نگاه تفكرش دل و روح آدمي را بر نيلگون آسمان بيكران فرزانگي مي برد و لب بر بال هاي فرشتگان سپيدبال خودباوري مي نهد و غم و رنج و غربت و تنهايي و بي كسي انسان را چون غباري در همهمه تفكر و هلهله شعفناك خويش محو مي كند و پريشاني آدمي را پرپر و دست در دست لرزان و چشم در چشمان بي تابمان مي اندازد و با سكوتي طربناك مي سرايد:
    مهربونم، خيلي دلم برات تنگه، چشم به راه فرداهاي طلايي تو دارم!
    دوست، پاكيزگي در تفكر را به ما مي آموزد، زيرا:
    عمل تجسم مادي انديشه است
    و اخلاق تظاهر مادي فكر
    پس، براي داشتن اعمالي خوب
    بايد افكاري خوب داشت!

    «توماس هاكس» اينگونه دوست را متبرك دانسته و موهبتي از طرف خداوند و مي گويد:
    متبركند آنها كه اين موهبت را دارند تا دوستي بيافرينند. و آن خود هديه اي است از جانب خداوند. بسيار است آنچه بدين معنا مي گنجد، ولي بالاتر از همه، قدرت آن است كه آدمي از خود بيرون شود، و با درون ديگري آنچه را شريف است و عزيز تواند بود، بستايد و دوست بدارد!

    «كامينگز» دوست را دولت مي داند و مي سرايد:
    اين قدر كه ما (هر دو) ايم و بي (دو يى)
    شب كجا مي تواند اين قدر آسمان باشد؟
    آسمان كجا مي تواند اين قدر آفتابي باشد؟
    از دولت توست كه من اين قدر منم!

    اين انسان هاي متبرك، كاري را كه «ميكل آنژ» با آن قطعه سنگ كرد، با سنگ وجود آدمي مي كنند و فرشته درون انسان را تجسم مي بخشند.
    حكايت «ميكل آنژ» و فرشته:
    روزي ميكل آنژ با كمك عده اي سنگ سياه نسبتا بزرگي را بر روي زمين مي غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. يكي از دوستان ميكل آنژ نزديك او آمد و پرسيد: با اين سنگ سياه چه مي كني؟ ميكل آنژ گفت: فرشته اي درون او اسير است كه مي خواهم او را نجات دهم. دوست ميكل آنژ با ناباوري از او خداحافظي كرد و رفت. چند ماه بعد، دوست ميكل آنژ به مهماني او آمد و مجسمه ي سنگي فرشته بسيار زيبايي را در اتاق او ديد. با حيرت و تحسين از ميكل آنژ پرسيد: اين مجسمه چقدر زيباست از كجا آورده اي؟ ميكل آنژ گفت: از درون همان سنگ سياه درآوردم!
    بي شك، در همسايگي و مجاورت اين انسان هاي معطر و متبرك روح و جسممان داراي فيلترهايي نامريي مي شوند.
    بدون آن كه خودمان بفهميم و براي آن كه فرشته درونمان را تجسم بخشند، براي وجودمان فيلتر مي گذارند:
    يك فيلتر براي ذهنمان ، كه به هر چيزي نينديشيم!
    يك فيلتر براي چشمانمان ، كه هر چيزي را نبينيم!
    يك فيلتر براي گوشمان ، كه هر سخني را نشنويم!
    يك فيلتر براي زبانمان ، كه هر سخني را بدون تأمل و تفكر نگوييم!
    يك فيلتر براي دلمان ، كه هر كسي را رخصت ورود به آن ندهيم!
    يك فيلتر براي روحمان ، كه انساني دگرانديش باشيم!

    صحبت از زبان شد، داستان جالبي راجع به زبان بگويم!
    حكايت حاكم و زبان:
    روزي حاكمي به وزيرش گفت: امروز بگو بهترين قسمت گوسفند را برايم كباب كنند و بياورند. وزير دستور داد، خوراك زبان آوردند. چند روز بعد حاكم به وزير گفت: امروز مي خواهم بدترين قسمت گوسفند را برايم بياوري و وزير دستور داد بازهم خوراك زبان آوردند. حاكم با تعجب گفت: يك روز از تو بهترين خواستم و يك روز بدترين، هر دو روز را زبان برايم آوردي، چرا؟ وزير گفت:
    قربان، بهترين دوست براي انسان زبان اوست و بدترين دشمن نيز باز هم زبان اوست!
    اكنون دانستيم كه اين زبان كوچك مي تواند هم موهبتي باشد برايمان، هم مصيبتي! و دوست چه اثرات شگفت و حيرت آوري را براي روحمان به ارمغان مي آورد.
    خب بريم سر مطلب قبل، اكنون مي فهميم، اين پاكان هدفمند روزگار (منظور دوست فهيم و فرزانه است) كه همچون رايحه اي دلپذير حضور سبزش در كنارمان جاري است، در گوش جانمان مي سرايد:
    اهل اخلاص باش و اهل ريا مباش!
    اهل حال باش و اهل قال مباش!
    اهل دل باش و اهل تن مباش!
    اهل عرش باش و اهل فرش مباش!
    اهل نور باش و اهل گور مباش!

    آن گاه، در دفتر مشق زندگي مان يك سرمشق از قول پيامبر برايمان مي نويسد:
    قدر چهار چيز را قبل از دست دادن آن بدان:
    ثروت را قبل از فقر
    سلامتي را قبل از بيماري
    جواني را قبل از پيري
    زندگي را قبل از مرگ.
    سپس، در دفتر ديكته فرداي مان مي سرايد:
    بايد انسان بودن، پاك بودن، مسئول بودن و در انديشه سرنوشت ديگران بودن وظيفه نباشد، بلكه،صفت آدمي باشد!!
    و با نگاهي ژرف به اعمال ما در گوشمان آرام نجوا مي كند:
    عملي اگر كاشتي «عادتي» درو خواهي كرد!
    عادتي اگر كاشتي «اخلاقي» درو خواهي كرد!
    اخلاقي اگر كاشتي «سرنوشتي» درو خواهي كرد!
    تنهايـي يـعني ...

    يـه بـغض كهـنه و يـه چشـم خـيس و
    يـه موزيك لايت و
    يـه فـنجون قهـوه ي تـلخ



 
صفحه 3 از 7 ابتداابتدا 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات تاپیک

Users Browsing this Thread

کاربراني که از تاپيک ديدن ميکنند 1 (0 عضو خانواده 1 مهمان عزيز ما)

     

کلیدواژه های این مبحث

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by: vBulletin Version 4.2.1
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1
کلیه حقوق این سایت متعلق به انجمن های پرشین وی می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت پیگرد قانونی دارد
ساعت: 22:26 بوقت GMT +3.5