تاریخ امروز :
انجمنهای تخصصی علمی  فرهنگی پرشین وی
تبلیغات
نمایش نتایج 1 تا 4 از 4 مجموع
  1. #1
    Rain
    Guest

    پیشفرض تک نوشته های اشو

    در این تاپیک از مطالب و مقالات پیر بزرگ اشو مینویسیم
    از 1 خط تا 1 کتاب

    از كتابي در زمان سكوت اشو
    فصل 1


    اد بردلي از تيم 60 دقيقه از رانچو راجنيش براي ساخت يك فيلم كوتاه براي نمايش در آخرين برنامه ي روز يكشنبه ، بازديد كرد . براي او ممكن نبود تا مستقيماً با اشو ديدار كند ، به اشو نامه اي حاوي چهار پرسش فرستاد . اشو پاسخ پرسشها را از طريق ما آناند شيلا فرستاد و آن را به بردلي تحويل دادند .

    پرسش : تو خدا هستي ؟

    اشو : خدا وجود ندارد ، از اين رو پرسش بي معني است . باگوان به معني خدا نيست ، آن به سادگي يعني : فرد سعادتمند . همين باور خداوند غير دموكراتيك است . يا همه چيز خداست يا هيچ چيز خدا نيست .

    پرسش : در نامه اي به ويليام جيمز ، اليور وندل هلمز نوشت : اعتقاد بزرگ زماني است كه فرد برمي گزيند كه خدا نيست . لطفا جواب دهبد .

    اشو : اعتقاد ربطي به مذهب ندارد . اعتقاد ريشه در چيزي دارد كه از آن شناخت نداري . آن ناداني تو را مي پوشاند . مذهب باور يا اعتقاد نيست اما شناختن است . كل تاريخ انسانيت نود و نه و نه دهم درصد حماقت بوده است .. به خاطر اعتقاد . اما تمام آن به اصطلاح مذاهب آن را موعظه مي كنند ، زيرا آن آسان ترين راه براي استثمار كردن است .
    نه ويليام جيمز چيزي در مورد مذهب مي داند ، نه وندل هلمز .

    پرسش : روشن بيني چيست ؟ شما يكبار گفتيد كه آن شبيه شكلات است . درست است ؟ آن براي دنيا چه ثمري دارد ؟

    اشو : روشن بيني رسيدن به اين شناخت است كه چيزي براي دانستن وجود ندارد . به زبان ديگر ، هستي يك راز است و هيچ راهي براي توضيح دادن آن وجود ندارد . دانستن آن و زيستن آن عقلاني نيست ؛ آن يك مزه است .. به همين خاطر من آن را مثل شكلات ناميده ام . يا آن را چشيده اي يا نچشيده اي . حالتي بين اين دو وجود ندارد .

    پرسش : همه ي پيرواني كه شبيه شما هستند ، قادر به نفوذ در توده ي مردم بودند ؟ يا هستند ؟ كسي از آنها روشن بين شده است ؟ ... پاپ ژان پل ، رابي بعل شمتوف ( استادي خوش نام كه آموزش مي داد انسان بيشتر از طريق لذت و شادي به خدا مي رسد تا غم و اندوه ) ، مارتين لوتر كينگ ، هيتلر .

    اشو : مذهب كاملاً شخصي است . يك تجربه ي خصوصي همچون عشق است . در واقع ، راهي وجود ندارد تا بتوان فهميد كه هيتلر تجربه اي از عشق داشته يا نه . اكثراً از طريق كلمات و اعمال آنها مي توانيم استنباط كنيم :
    پاپ ژان پل يقيناً روشن بين نشده است .
    و رابي بعل شمتوف يقيناً روشن بين شده است .
    مارتين لوتركينگ مرد خوبي است ، اما روشن بين نشده است .
    و يقيناً آدولف هيتلر روشن بين نشده و نمي تواند بشود .
    يك روشن بين واقعي ميلي به نفوذ در توده ي مردم ندارد . اگر آنها تحت تأثير قرار مي گيرند ، اين موضوع ديگري است .

  2. تشکرها از این نوشته :

    Roz

  3. #2
    Rain
    Guest

    پیشفرض

    از كتابي در زمان سكوت اشو
    فصل دوم
    ديدار اشو از اداره ي مهاجرت و تابعيت امريكا در ارتباط با يك درخواست براي اقامت دائم در امريكا . اين بخشي از پرسشنامه است كه اشو پاسخ داده است .

    پرسش : در 11 آوريل 1981 ، در پونا اعلام شده بود كه از روز 1 مي 1981 مي خواهيد فقط از طريق سكوت حرف بزنيد و مرحله ي جديدي از كار شما آغاز خواهد شد . اين درست است ؟
    اشو : اين درست است . يك ماه در پونا زماني كه آنجا بودم . فقط مي نشستم و افراد در اطرافم مي نشستند . هفت هزار سالك با من در آنجا مي زيستند . آن فقط هر روز يك ساعت در صبح بود . اينجا نيز ، يكبار يا دو بار ، با هم مي نشينيم . آهسته آهسته ، دوباره خواهد آمد ، هرچيزي ، هر روز .. اين نوعي نيايش در سكوت است .
    پرسش : اين تصميم شما است كه وارد اين مرحله از سكوت بشويد ؟
    اشو : تصميم من .
    پرسش : بسيار خب ، اين سكوت تا كي طول خواهد كشيد ؟
    اشو : آن ادامه دارد .
    پرسش : تا كي ؟
    اشو : تا زماني كه باز احساس حرف زدن پيدا كنم . آن قدر حرف زده ام كه احساس كرده ام براي ديوارها حرف مي زنم . آن تقريباً بيهوده است .
    پرسش : پس شما نمي توانيد روز مشخصي را در آينده به من بدهيد كه به حرف زدن باز خواهيد گشت ؟
    اشو : من حتي نمي توانم چيزي درباره ي فردا بگويم .
    پرسش : اين سكوت شما ارتباطي با وضعيت جسمي شما دارد ؟
    اشو : نه ، اصلاً . من سالها حرف زده ام ، و يك روز آن را متوقف كردم و فقط از طريق سكوت ارتباط برقرار مي كنم .
    پرسش : آخرين سخنراني تان كي بوده است ؟
    اشو : روزي كه شما ذكر كرديد .
    پرسش : بسيار خب ، تمام آن چيزي كه من مي دانم اين است كه اعلام شده بود كه شما مي خواهيد حرف زدن را از 1 مي متوقف كنيد .
    اشو : آن بايد آخرين بوده باشد .
    پرسش : با چه كسي در اين مرحله ي سكوت ارتباط برقرار مي كنيد ، از طرف كمپاني حاضر ؟
    اشو : آن كمي دشوار است .. كمتر عقلاني و بيشتر قلبي .
    پرسش : مي خواهم بدانم كه چه كسي را درگير گفتگو كرده ايد ؟
    اشو : من هيچ چيزي را درگير نكرده ام ، فقط آنجا در سكوتي نيايش گون مي نشينم .
    پرسش : بسيار خب ، اما آيا در اين حالت سكوت با كسي حرف نمي زنيد ؟
    اشو : نه ، اما آن حالت نيايش مسري است .
    پرسش : با شيلا حرف نمي زنيد ؟
    اشو : نه ، با شيلا هر روز حرف مي زنم . اين موضوعي متفاوت است .
    پرسش : بسيار خب ، اين همان چيزي است كه به آن علاقمندم ، با چه كساني در اين دوره سكوت حرف مي زنيد ؟
    اشو : فقط با شيلا زيرا او كارهايي را براي من مي آورد و جايي كه نمي تواند تصميم بگيرد به او پاسخ مي دهم . او از من پرسش مي كند .
    پرسش : پس او تنها كسي است كه شما با او حرف مي زنيد ؟
    اشو : بله .
    پرسش : آيين مشرف شدن سالك را ديده ام ، وقتي كسي را با مذهبتان آشنا مي كنيد ... بسيار خوب ، حدس مي زنم كه شما آيين مشرف شدن را آشنايي با مذهب مي خوانيد .. درست است ؟
    اشو : درست است .
    پرسش : در آغاز ، درست است كه شما تنها كسي هستيد كه تشرف به سلوك را مي توانيد رهبري كنيد ؟
    اشو : تنها .
    پرسش : آيا اين هم اكنون تغيير كرده است ؟
    اشو : حالا من بايد مسئوليت هايي بدهم ، زيرا افراد زيادي به اين مرحله از آگاهي رسيده اند .
    پرسش : چه زماني شما اين موضوع را پذيرفتيد كه كس ديگري سانياس ها را رهبري كند ؟
    اشو : در پونا .
    پرسش : چند نفر را مي شناسيد كه مي توانند سانياس ها را اداره كنند ؟
    اشو : نزديك 30 نفر .
    پرسش : 30 نفر ؟
    اشو : بله .
    پرسش : مي توانيد براي من توضيح دهيد كه سانياس در نظر شما به چه معناست ؟
    اشو : بله .
    پرسش : اگر مي شود لطفاً به اختصار توضيح دهيد .
    اشو : بله . سانياس در نظر من زيستن لحظه به لحظه است ، موفقيت آميز ، صادقانه ، بدون هيچ عقيده اي مبني بر چرايي چيزها . تمام مذاهب قديمي مردم را ترغيب كرده اند كه شما پاداش مي گيريد ، در اين زندگي ، يا زندگي ديگر يا بعد از زندگي .
    به نظر من ، اين پيشنهادات بهره كشي از طمع آنهاست . اين مذهب نيست . اين تجارت محض است .
    تو نبايد پاداش را مورد توجه قرار دهي . اگر عاشق كار هستي ، پس آن را به خاطر عشقت انجام بده . براي من كار نيايش است و نيازي به نيايش ديگري نيست . نيازي به كليسا و معبد نيست ؛ حتي نيازي به باور كردن خدا هم نيست .
    من هيچ باوري را نمي آموزانم . من به سادگي مي آموزانم كه تو زنده اي زيرا كه زندگي هم اكنون وجود دارد .. نيازي به باور كردنش نيست . و به پاداش توجه نكن . اين پاداش است كه از تو يك مكار و طمعكار مي سازد . و سپس از راههاي انحرافي سعي خواهي كرد به آن دست يابي .
    سانياس يك نوع مذهب كاملاً جديد است .. مذهبي كه دلواپس خدا نيست ، چه باشد چه نباشد ، دلواپس پس از مرگ نيست .
    پرسش : من چندين كتاب از سخنان شما را در مورد اين مرحله از روشن بيني خوانده ام . من نيز علاقه مندم بدانم كه روشن بيني از نظر شما چه معنايي دارد ؟
    اشو : روشن بيني يعني وجود سرشار از آگاهي و بيدار . معمولاً ما آگاه و بيدار نيستيم . ما كارها را يا از روي سرگرمي و يا از روي غرايز بيولوژيك انجام مي دهيم
    فرويد مي گويد ذهن خودآگاه و ذهن نا خودآگاه ، و يونگ مي گويد ذهن ناخود آگاه جمعي ، من مي گويم كه يك ذهن ابرآگاه وجود دارد و يك ذهن خود آگاه جمعي . براي رسيدن به ذهن خود آگاه جمعي آنها به سمت ريشه ها مي روند و من به سمت گلها .اما همه ي آنها به هم مرتبط اند و تمام ابزارها و موضوعات در درون تو مكشوف اند ، چيزي در تو تماشاگر است .
    براي مثال من مي توانم بدنم را نگاه كنم .. يقيناً من بدنم نيستم . من دستم را نگاه مي كنم : صدمه مي بيند ، اما من صدمه نمي بينم .. من يك تماشاگرم . من مي توانم افكارم را بنگرم ، پس من افكارم نيستم . من تماشاگرم و من حتي مي توانم تماشاگر را نيز ببينم . اين لحظه اي است كه ماوراي آن نمي تواني بروي و روشن بيني مي آيد . روشن بيني به سادگي يعني تو آگاه مي شوي ، سرشار از نور ، كه شروع به بارش به درون زندگي و وجودت مي كند . تو مي تواني آن را منتقل كني .
    پرسش : بسياري چيزها وجود دارد كه توسط شما و درباره ي شما نوشته شده است . من وقت كافي براي خواندن همه ي آنها نداشتم .. من چيزهايي را براي شما مي خوانم و فقط مي خواهم كه آن را تأييد يا تكذيب كنيد . اين كار را انجام مي دهيد ؟ فهميديد چه گفتم ؟
    اشو : بله .
    پرسش : بسيار خوب ، اين متن دقيقاً فكر مي كنم در جولاي 1979 در " كتاب كتابها " ذكر شده : اين آشرام فقط يك سكوي پرتاب بر روي يك كفه ي كوچك است . من تمرين مي كنم . كمون جديد بر روي كفه اي بزرگ خواهد بود .. ده هزار سانياس همچون يك كالبد با همديگر خواهند زيست ، يك وجود . هيچ كس مالك هيچ چيز نخواهد بود ، همه استفاده خواهند كرد ، همه لذت خواهند برد . همه در رفاه و ثروت خواهد زيست اما كسي مالك نخواهد بود .
    شما اين را گفته ايد ؟
    اشو : بله ، من اين را گفته ام .
    پرسش : به ياد مي آوريد ؟
    اشو : ما هم اكنون آن كمونها را درجهان راه انداخته ايم . حالا ما كمونهايي داريم : دو كمون در ايتاليا و يكي در سيسيل ، يكي در انگلستان ، دو تا در هلند ، دو تا در آلمان ، يكي در فرانسه ، يكي در ژاپن ، يكي در هند ، يكي در نپال و در خيلي كشورهاي ديگر .
    پرسش : شما اينها را يك كمون مي ناميد ؟
    اشو : آنها كمونهاي جدايي هستند .
    پرسش : راجنيش پورام همان كموني است كه شما در آن زمان درباره اش حرف زده ايد ؟
    اشو : آن كموني براي آمريكا است .
    پرسش : بسيار خوب ، شما خود را يك معلم مذهبي تصور كرده ايد ؟
    اشو : من بايد توضيح بدهم .
    پرسش : شما مختاريد كه توضيح بدهيد .
    اشو : ما در هند 5 طبقه از معلمان را داريم : طبقه ي اول آريهانتا ناميده مي شود ؛ او يك معلم است و نيز يك استاد . استاد بودن يعني آن چه را كه مي گويد درك كرده است . براي مثال ، مسيح يك آريهانتا است زيرا هرچه كه مي گويد بر اساس درك خودش است . او مي گويد : آن بر اساس تجربه ي من است .
    مرحله ي دوم سيدا ناميده مي شود . سيدا فقط يك استاد است . او درك كرده است اما نمي تواند آن را انتقال دهد . او نمي تواند آن چه را كه درك كرده به زبان آورد ؛ او همچون يك لال است . و قديسان بسياري در جهان هستند كه نمي توانند حرف بزنند زيرا نمي توانند آن چه را كه از ماورا دريافته اند در قالب كلمات بريزند . آن نيز يك بودا ناميده مي شود ، يك معلم .
    مرحله ي سوم آچاريا است .. كسي كه فقط يك معلم است اما نه يك استاد . او دقيقاً مي داند كه چه چيزي را آموزش مي دهد ، اما نه بر اساس تجربه ي خودش . پاپ يك آچاريا است . اگر مسيح يك آريهانتا است ، پس پاپ يك آچاريا است . او براساس كتاب مقدس سخن مي گويد ، نه بر اساس تجربه ي خودش .
    مرحله ي چهارم ابادياي ناميده مي شود .. كسي كه حتي از آن چه كه مي گويد مطمئن نيست . شايد رايحه ها درست باشند . پي دي اسپنسكي كتابي درباره ي گرجيف نوشته : در جستجوي معجزه آسا . عنوان فرعي آن اين است : رايحه هاي يك آموزه ي ناشناخته ، و او عنوان را درست برگزيده .. فقط رايحه ها ، زيرا او فقط بخشي از آن را درك كرد ؛ بخشهايي فراتر از او بودند . او نيز يك معلم ناميده مي شود .
    و پنجمين مرحله سادهو مي باشد . يك سادهو كسي است كه به نتيجه نرسيده است اما سخت تلاش مي كند كه برسد . او شايد فقط يك قدم جلوتر از تو باشد ، اما مي تواند همان يك قدم را تعليم دهد . او نمي تواند نائل شدن را ادعا كند ؛ او نمي تواند يقيناً ادعا كند كه اين چنين است .
    زبان انگليسي در اين مورد بسيار فقير است ، آن فقط دو واژه را دارد . انگليسي در بسياري جا ها فقير است ، بيشتر در مورد مذهب اين چنين است . زبانهاي شرقي نيز در كاربردهاي علمي فقير اند . بنابراين شما فقط يك واژه را داريد ، معلم ، براي هر چيزي . مي تواني مرا معلم بنامي اما براي ما آن معني مرحله ي بسيار پاييني را مي دهد .
    پرسش : شما خود را كجاي اين 5 مرحله قرار مي دهيد ؟
    اشو : من يك آريهانتا هستم . مي تواني مرا يك سوپر معلم بنامي ، زيرا من بر اساس تجربه ي خودم حرف مي زنم . من از مسيح يا بودا يا كريشنا تقليد نمي كنم . آن چه كه مي گويم ، مي شناسم . اگر نشناسم ، نمي گويم اش .
    پرسش : آيا شيلا روشن بين شده است ؟
    اشو : نه ، هنوز نه .
    پرسش : آيا او قدرت هدايت سانياس ها را ندارد ؟
    اشو : او قدرت هدايت سانياس ها را دارد ، او در مرحله ي آچاريا است .. تمام آن 5 مرحله مي توانند سانياس ها را هدايت كنند .. اما او فقط با اجازه ي من به هدايت سانياس ها مي پردازد ، او نمي تواند به روش خودش به هدايت سانياس ها بپردازد .
    پرسش : شيلا هنوز نرسيده است ؟
    اشو : او هر لحظه ممكن است برسد ، اما هنوز نرسيده است .
    پرسش : خبر داريد كه بسياري از سانياس ها اخيراً در اراگون با هم ازدواج كرده اند ؟
    اشو : شنيده ام .
    پرسش : آيا با اين ازدواج ها موافقيد ؟
    اشو : هيچ چيز .. نه موافقم نه مخالف . اين به خودشان مربوط است كه بخواهند اينجا با هم ازدواج كنند ، اين كاملاً به آنها مربوط مي شود ..
    پرسش : در بينش شما ، آنها بايد با عقيده ي يك رابطه ي مادام العمر با هم ازدواج كنند ؟
    اشو : نه ، هيچ چيز نمي تواند در اين زندگي مادام العمر باشد . فقط چيزهاي رياكار و قلابي مي توانند مادام العمر باشند .
    پرسش : خوب ، من درك كرده ام كه چيزها در زندگي همه تغيير مي كنند ...
    اشو : هر كسي تغيير مي كند ، هر چيزي تغيير مي كند . امروز شايد اين گونه به نظر برسد كه ما مي توانيم تمام زندگي مان با هم باشيم ، اما فردا شايد اين گونه به نظر نرسد ..
    پرسش : اما آيا نبايد اين تعهد در آغاز ازدواج وجود داشته باشد ؟
    اشو : نه ، هر نوع تعهدي براي آينده يك اسارت است ، و يك مانع مخرب است . تو مي تواني فقط براي اين لحظه تعهد بدهي . من فقط مي توانم درباره ي اين لحظه بگويم ، نمي توانم چيزي در مورد فردا بگويم . فردا چه چيزي را در پي خواهد داشت ؟ چه كسي مي داند ؟
    بنابراين براي من ، ازدواج فقط در شراكت است كه كار مي كند . اگر كار كند خوب است ؛ اگر در تمام زندگي ات كار كند خوب است . اگر كار نكند ، پس بگو خداحافظ . فكر نمي كنم چيز مقدسي در آن باشد . آن فقط يك عرف است و كار شراكت مانند تمام شراكت هاي تجاري در جهان است ، هيچ چيز خاصي ندارد كه زياد دل مشغولش باشي . و هر ازدواجي طلاق را نيز با خود به همراه دارد . و يك روز تو رياكار مي شوي .. و با لبخند مي گويي عزيزم .. اما هيچ معنايي در آن نمي بيني .. و يا جامعه تو را طرد مي كند اگر كه طلاق بگيري . ازدواج طلاق را با خودش دارد . اگر مي خواهي كه در دنيا طلاقي وجود نداشته باشد آنگاه بايد ازدواج از بين برود . و آن بايد يك كار شراكتي باشد : دو نفر مي خواهند با هم زندگي كنند ، بسيار خوب است .
    پرسش : مقالاتي در مجلات نوشته شده كه از برچيدن آشرام بعد از رفتن شما سخن مي گويند . آن در چندين مجله گزارش شده است ..
    اشو : آشرام هنوز موجود است .
    پرسش : خوب ، بر روي يك كفه ي بسيار كوچك ، درست است ؟
    اشو : يقيناً بايد چنين باشد زيرا من آنجا نيستم و براي يك سال و نيم آنجا نبوده ام .
    پرسش : مي دانيد چه تعداد گورو در هند وجود دارند ؟ فقط يك برآورد تقريبي ..
    اشو : كار سختي است . در هند بايد هزاران نفر باشند .
    پرسش : شما چگونه است كه بر ثروت ارج مي نهيد ؟
    اشو : تمام مذاهب آن را محكوم كرده اند و من تمام آن مذاهب را محكوم كرده ام . من ثروت را محكوم نمي كنم . من يك مادي گراي روحاني هستم . من فقط روحاني نيستم ، و من فقط مادي گرا نيستم .
    پرسش : من در نوشته هاتان به داستاني برخورد كردم كه در مورد يك گورو است كه 700 سال پيش مي زيست . او يك دوره ي روزه ي 21 روزه را مي گذراند كه در هجدهمين روز به قتل رسيد و بعد از 700 سال دوباره بازگشت . در سه روز نخست زندگيش نه گريست نه چيزي خورد . اين داستان در مورد شما گفته شده است ؟
    اشو : درست است .
    پرسش : مي دانيد آن از كجا آغاز شده است ؟
    اشو : من آن را گفته ام .
    پرسش : هرگز با ذهن آشفته رفتار كرده ايد ؟
    اشو : نه ، من با مردم رفتار مي كنم به خاطر ذهن آشفته شان .
    پرسش : آيا هرگز به ماده ي مخدر معتاد بوده ايد ؟
    اشو : من حتي به چاي و قهوه معتاد نيستم ..
    پايان فصل دوم .

  4. تشکرها از این نوشته :

    Roz

  5. #3
    عضو انجمن
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    ارسالها
    27
    تشکر
    24
    تشکر شده 31 بار در 13 پست

    پیشفرض

    اين ها هم از اوشو هستند ...

    55- منفي يعني اينكه چيزي بايد دور انداخته شود .
    56- در اتاقي پر از اسباب و وسايل فضا را نمي توان درك كني. آن هنگام كه اتاق را تخليه كني فضا را كشف مي كني . فضايي كه پيش از اينهم بود ، ولي اشغال بود .
    57- منفي بودن يعني خود را خالي كردن . كاري مثبت انجام ندادن .
    58- آنچه را كه تلاش ميكني كشف كني ، از پيش در توست .
    59- ذهن را از اثاث كه همان افكار توست خالي كن ، آنگاه ذهن يك فضا مي شود و آنگاه روح تو خواهد بود .
    60- تسليم باش ، تنها زماني كه تسليم باشي مي تواني در ناشناخته ها قدم بگذاري و شناخته ها را ترك كني .
    61- ناشناخته ها وراي ذهن و تازه و اصيل هستند ، شناخته ها كهنه اند . " بنابراين تازه شو "
    62- اگر مي خواهي به خدا برسي ، بايد از ذهن فراتر روي ، از شناخته ها بگذري و به شناخته ها پا بگذاري .
    63- ناشناخته ها را هم روزي ذهن خواهد شناخت ، پس از شناخته ها و ناشناخته ها فراتر برو .
    64- به وراي ماوراء برو ، به بي خواهشي و خاموشي خواهش ها برو .
    65- براي داشتن يك زندگي اصيل و واقعي ، يك چهره واقعي نياز است
    66- تمام نقش هاي تو در زندگي براي تو يك چهره مي سازد ، اما تو هيچكدام از چهره ها و نقشهايت نيستي .
    67- تو هيچ چهره اي نداري اين چهره واقعي توست .
    68- براي داشتن چهره واقعي به ساخت چهره اي خاص نياز نداري .
    69- اگر چهره بسازي ، آنگاه چهره كاذب ديگري ساخته اي كه باز هم حقيقي نيست .
    70- چهره حقيقي تو فقط هست و تنها كار تو شناسايي آن است نه توليد آن .
    71- از چسبيدن به چهره هاي كاذب دست بردار ، آنگاه كاذب فرو ميريزد و آنچه كه واقعي است باقي مي ماند .
    72- تو افكار وذهنت نيستي ، با افكارت نجنگ و موافق هم نباش .
    73- اگر با افكارت بجنگي ، فكر ديگري را خلق كرده اي ، اگر موافق باشي با آن فكر هويت گرفته اي .
    74- هوشيار باش ، با چشماني بي تعصب نگاه كن و فقط بي تفاوت بنگر .
    75- هوشيار باش ، به افكارت خوب و بد اطلاق نكن تو ناظري نه قضاوت كننده .
    76- مراقبه كننده هيچ فكري را سركوب نمي كند ، او فقط به سادگي مي بيند .
    77- براي مراقبه كردن ، به فلسفه ، ايدئولوژي و نگرش خاصي نياز نيست ، فقط انساني ساده باش .
    78- به افكارت نگاه كن ، مشاهده گري خالص باش .
    79- بدون تعبير و تفسير به افكارت نگاه كن مانند جريان حركت يك رودخانه بنگر .
    80- بين دو فكر ، هنگامي كه فكري رفته و ديگري توليد نشده خود را خواهي ديد در معصوميت
    آخرین ویرایش توسط kingmostafa در تاریخ 08-11-2010 انجام شده است

  6. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما SUN برای ارسال این پست سودمند:

    Roz

  7. #4
    Rain
    Guest

    پیشفرض

    تناقض نماي وجود اشو
    " باگوان عزيز: به نظر من در شما يك تناقض نما وجود دارد: شما هم تجلي عصاره ي جاودانگي هستيد و هم عصاره ي اينك و اينجا. در اطراف شما مي توانم چيزي را احساس كنم كه هميشه بوده است و هميشه خواهد بود. چيزي كه هميشه شناخته ام ، باوجودي كه دقيقاً نمي دانم چيست. در عين حال، هرگاه كه شما را مي بينم، بسيار جديد و تازه است... گويي كه نخستين بار است شما را مي بينم. ولي نخستين بار كه شما را در پونا ديدم احساس كردم كه هميشه شما را مي شناخته ام.
    باگوان، آيا من نيز دارم ديوانه مي شوم؟ "

    تو ديوانه نمي شوي منيژه ، زيرا پيشاپيش ديوانه هستي. ولي ديوانه بودن در اينجا با من، براي نخستين بار طعم عقل سليم را چشيدن است. درست است كه يك تناقض نما وجود دارد. مي تواني در حضور من براي نخستين بار، آن شدت و آن ژرفاي لحظه ي حال را احساس كني و در عين حال، بسيار بدون منطق ، آن جاودانگي و عصاره را كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود. ولي اين تناقض فقط در ظاهر است ، تمام تناقض نماها فقط در ظاهر وجود دارند، زيرا بودن در اينك و اينجا دروازه ي جاودانگي است. تجربه كردن اين لحظه، يعني در عين حال تجربه كردن تمام آنچه كه بوده و تمام آنچه كه خواهد بود، زيرا اين لحظه هردو را شامل مي شود. اين لحظه تمامي گذشته را در خود دارد، زيرا گذشته به كجا خواهد رفت؟ ، پيوسته و همواره وارد لحظه ي حال مي شود و همچنين شامل تمام آينده نيز هست، زيرا آينده از كجا مي آيد؟ ، از همين لحظه ي حال رشد مي كند، از لحظه ي بعدي و لحظه ي بعدي و از تمامي جاودانگي. لحظه ي حال آن بذري است كه تمامي درخت گذشته را با خود دارد.... نسل ها و نسل هايي از درختان را.
    اين بذر از هيچ كجا نيامده است، از يك درخت آمده است، آن درخت هم از يك بذر ديگر آمده است و آن بذر نيز از درختي ديگر. اگر به عقب بروي، آن بذر تو را به خود آغاز مي برد ،اگر آغازي وجود داشته باشد.هميشه همينجا بوده است و همين بذر زمان حال شامل درخت هاي آينده نيز هست. از همين بذر درختي تازه خواهد روييد و از آن درخت هزاران هزار بذر درخت ديگر برخواهد آمد. فقط يك بذر مي تواند تمام زمين را سبزپوش كند.....يا اينكه مي توان گفت كه مي تواند تمام كائنات را سبزپوش كند. در اين بذر كوچك چنان تواني وجود دارد.اين لحظه ي حال، بذر زمان است. نامريي است. براي همين است كه نمي دانم چه در خود دارد.
    لحظه ي حال تمام گذشته را شامل مي شود، تمام آينده را شامل مي شود. براي همين است كه من اصرار دارم : به گذشته فكر نكنيد، به آينده فكر نكنيد. فقط در لحظه ي حال باقي باشيد و تمام گذشته از آن شماست و تمام آينده از آن شماست. به سبب اين تناقض نما، در حضور من احساس مي كني كه گويي براي نخستين بار است كه مرا مي بيني و وقتي سال ها پيش مرا براي نخستين بار ديدي، چنين احساسي داشتي كه گويي هميشه مرا مي شناخته اي. ولي اين شاخه اي از همان تناقض نما است، تفاوتي ندارد. ما هميشه همديگر را براي نخستين بار ملاقات مي كنيم و ما هميشه يكديگر را شناخته ايم ، زيرا تنها واقعيت نامتغيير در جهان هستي، تغيير است... و به ويژه با مردي چون من، كه منطقي زندگي نمي كند، كسي كه براي منطق حرمتي قايل نيست، كسي كه هرگز نگران اين نيست كه جملاتش، برخي جملات ديگر را نقض كند. درواقع، من به ياد نمي آورم كه قبلاً چه گفته ام، بنابراين براي من بسيار آسان است: هر جمله تازه است و من آن را با جملات ديگر خودم مقايسه نمي كنم.
    پس تو شايد سال ها به من گوش داده باشي، ولي هنوز هم مرا تازه مي يابي، فقط به اين دليل ساده كه من هيچ خاطره اي از آنچه كه در تمامي ديروزها گفته ام ندارم.
    من دقيقاً نمي دانم كه جمله ي بعدي من چه خواهد بود. اين ها سخنان ازپيش آماده شده ي يك استاد دانشگاه نيستند يا موعظه هاي از پيش آماده شده ي يك كشيش در كليسا. من فقط به سكوت شما، به پرسش هاي شما و به جنبه هاي مختلف پرسش هاي شما پاسخ مي دهم. شايد يك پرسش را هزاران بار پرسيده باشي، ولي پاسخ من يكسان نخواهد بود ، زيرا همه چيز به تغييركردن ادامه مي دهد. تو بسيار تغيير كرده اي، من بسيار تغيير كرده ام. آن پرسش به نظر تكراري مي آيد، ولي چنين نيست، زيرا از شخصي متفاوت مي آيد كه تغيير كرده است.
    ده سال گذشته است، در اين ده سال فرد نمي تواند يكسان مانده باشد و البته كه پاسخ نمي تواند يكي باشد، زيرا من هرلحظه در زندگي حركت مي كنم، عقب نمي مانم. من در هيچ نظامي سرمايه گذاري نكرده ام، من هيچ علاقه اي ندارم تا به عنوان يك انديشمند با افكار پيوسته و يكسان مورد احترام واقع شوم. من فقط با كلمات بازي مي كنم. ولي كار من در جايي ديگر است، با قلب شما سروكار دارد و اين، هر روز، تازه است. بنابراين هردو ممكن است: از يك زاويه مي تواني مرا تازه ببيني، از زاويه اي ديگر، بسيار قديمي ، هميشه مرا شناخته بودي.
    يك دليل ديگر: هرچه كه من مي گويم، بسيار خودانگيخته به كلام درمي آيد، ولي شامل باستاني ترين حقايقي است كه تاكنون توسط انساني در روي زمين ادا شده است. بنابراين آنان كه مي توانند درك كنند، مي توانند ببينند كه آنچه من مي گويم هميشه توسط عرفا بيان شده است و بااين حال، من هر روز چيزها را طوري بيان مي كنم كه گويي تاكنون گفته نشده است. پس يك طراوت و تازگي در آن ها هست و در عين حال يك ژرفا و قدمت باستاني دارد. ولي تناقضي دركار نيست. تمام تناقض ها فقط در سطح وجود دارند. دست كم با من، هيچ تناقض نمايي نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا در وجود من هيچ تناقضي نيست. وجود من چنان هماهنگ است كه جملات متناقض نمي توانند از آن برخيزند.
    بنابراين من نگران جملات نيستم. من وجود خودم را مي شناسم، هماهنگي آن را مي شناسم و ديوانه بودن در اين مدرسه ي عرفاني يعني سليم بودن در اين دنياي ديوانه. بنابراين روزي كه گواهي ديوانه بودن به تو بدهم، به اين معنا است كه تو در امتحان قبول شده اي!

  8. تشکرها از این نوشته :

    Roz

اطلاعات تاپیک

Users Browsing this Thread

کاربراني که از تاپيک ديدن ميکنند 1 (0 عضو خانواده 1 مهمان عزيز ما)

کلیدواژه های این مبحث

قوانین ارسال

  • نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
  • نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید
  •